آخرین ترانه اندوهبار حماسه

 

 

آخرین ترانهء اندوهبار حماسه ( اسطوره )

ترانه ای از آنگونه که باید باشد و نیست .

 

در یک بازی شرکتم دادند . بازی ِ یلدا یا ( یلدا بازی ) که قاعده و قانونش را نمی دانستم . دعوت را

رد کردم مثل همیشه که از هر بازی یی بیزار هستم ؛ اما فکر کردم کم بدک نیست که گاهی بازی یاد

بگیرم و سری به دنیای بازی بزرگترها بزنم . شاید مثل همیشه دیر شده باشد ؛ اما بازی ها که زنگ نمیزنند .

یلدا که گذشت و بازی هم تمام شد ؛ اما حکایت این بازی همیشه باقی خواهد ماند .

این حکایت ، حکایت ِ باقی ست . حکایت ِ یک بازی ست .

 

یک - از کودکی هایم چیز زیادی بیاد ندارم بجز کت و دامن قرمز خانم عباسی ، معلم کلاس اول دبستان

که شاگرد اول کلاسش بودم و دیوانه وار دوستش می داشتم . کلاس دوم با یاد و در غم از دست دادن معشوق گذشت  . هنوز شاگرد اول بودم برای بدست آوردن معشوق ( خانم عباسی گفته بود : اگه خوب

درس بخونی بازم معلم ت می شم ) .

کلاس سوم هنوز شاگر اول بودم که آقای آموزگار ( نام فامیل اش آموزگار بود ) مدال طلای

اعلیحضرت ! رو به من نداد که به یقهء کت ام بزنم و شاه پرست باشم . از هر چه شاه و معلم بود

بدم آمد . چهارم را از اقای حسین خانی سیلی خوردم و از دماغم خون فواره زد به جرم اینکه از پنجره

به خانم عباسی نگاه کردم  . بچه بودم ؛ چه میدانستم عشق سیلی ها دارد و خون .

( عشق از اول همی خونی بُوَد / تا نماند آنکه بیرونی بُوَد ) .

پنجم تجدید کردم خودم را تا ببینم اش در کلاس تقویتی . موهایش طلایی بود و چشم هایش یک دریا .

برادرش همکلاسم بود .

دیگر هرگز با درس و مشق آشتی نکردم . با معلم ها هم همینطور . در هیجده سالگی منتظر صدای

پایش می ماندم که در راه پله ها بپیچد تا پله ها را چهل تا یکی شلنگ بیندازم تا مرا ببیند .

 

دو -  وقتی تن تکه پاره اش را آوردند ؛ گریه هم نکردم . به صورت اش نگاه هم نکردم که بیقراری

نکنم . خودش  خواسته بود این را . گلوله ها چه بیرحم اند .

 

سه -  گریه کردم . خواسته بود در رفتن اش گریه نکنم . اما کاری از دستم بر نمی آمد .

 

چهار -  دلم تنگ است . حتی برای خودم .

 

پنج -  دوست داشتن برتر از عشق است .

 

شش -  کتانی هایم را در گنجه گذاشته ام که دیگر خاکی نشوند ؛ تا دیگر کسی لگدشان نکند .

 

هفت -  دروغ و تظاهر را دوست ندارم . ( تا بدانجا رسید دانش من / تا بدانم همی که نادانم ) .

 

هشت -  مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد .

" اینو یکی می گفت که سر ِ پیچ خیابون وایساده بود "

 

زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در آیینه به قدمت خویش بنگرد

یا از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند .

" اینو یکی می گفت که سر ِ سه راهی وایساده بود " .

 

عشق را مجالی نیست ، حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد !

" واللا هه ( والاهه ) اینم یکی دیگه می گفت . سَرو ِ لرزونی که راست

وسط ِ چارراه ِ هر وَر باد وایساده بود " .

 

نه ( عدد 9 ) -  شعر و فیلم و داستان کوتاه را دوست دارم . رنگ قرمز را نه ؛ قرمز از کیشلوفسکی

را اما می پرستم . "جنایت و مکافات" فیلم مورد علاقه ام است و عکاسی سرگرمی ام .

( عکس سیاه و سفید ! فبه المراد ) .

 

ده -  یک کلکسیون فیلم ( از بهترین فیلمهای نایاب دنیا ) دارم که فکر میکردم شاید بدردم بخورد

روزی . اما زهی خیال باطل .

 

یازده -  هنوز بگویم ؟

 

دوازده -  ......................       .

 

سیزده -  این آخرین نوشته بود در این ویران سرا .

 

دیگر از کسی دعوت نمی کنم که در این بازی شرکت کند . ممنون از کسانی که به بازی دعوتم کردند .

       

سپاس و تشکر از کسانی که آمدند و خواندند و پیام گذاشتند . اگر هم پیامی نبود رد پایشان در هر کلیک ماند .

این وبلاگ فقط  بهانه ای بود برای دلتنگی ها و یک یادآوری .

 

نوشتن برای بیادآوردن است ؛ نه از یاد بردن .

 

دلتان شاد .

 

زندگی صفحه شطرنجی ست که در آن انسانها ، کیش و به آخر نرسیده مات اند . 

 

 

خواب بارانی

 

خواب بارانی

 

 

غروب که از خواب بعد از ظهر بیدار شدم مثل برج زهر مار بودم . همیشه وقتی خوابم درست نباشد

انگار دنیا روی سرم خراب شده . هوا از صبح بارانی بود و ابرهای سیاه مثل سرب به آسمان چسبیده

و سنگین سنگین جا خوش کرده بودند ؛ من نگفته بودم ابرها ببارند ؛ اما میبارید .

نه نوشتن ؛ نه خواندن ؛ نه دیدن و گشتن و نه حتی مرگ دیگر برایم لذتی ندارد . بهانه ای برای مردن

هم نیست .

در یک سراشیبی سقوط افتاده ام و هر لحظه شتابم بیشتر می شود و از این شتاب و سقوط گریزی

نیست . درودیوار این خانه دائم به من دهن کجی میکنند . بی رمق تر از آن هستم که تدبیری داشته

باشم . این آخری ها از نگاه کردن به آینه فراری هستم . میترسم اگر به آینه نگاه کنم کس دیگری را

ببینم ؛ کسی که نمی شناسم ش . همین چند روز پیشها بود وقتی از جلوی آینه قدی با قاب قهوای سوخته

که بر دیوار راهرو هال شاهد حرکات هر روزه من است ؛ رد شدم ، کسی را دیدم که خلاف جهت من

حرکت کرد ؛ چقدر شبیه من بود . فکر کردم دیوانه شده ام . خیلی جاها خوانده ام که اینها شروع علائم دیوانگی ست . برگشتم و خودم را دیدم که به من می خندد ؛ اما چقدر این خنده غریب بود و من یادم

نمی آمد که این خنده را کجا و کی دیده و یاد گرفته ام . گاهی فکر می کنم زیر پوست سرم مورچه راه

میرود و توی مغزم پر از صداست. صداهایی که بیشتر شبیه بوی گند مرداب است . یکجور بوی تعفن که

با مغزم می شنوم .

خیس عرق بودم که بیدار شدم . سقف را نگاه کردم که نکند آسمان بالای سرم باشد و بارانی که من

نخواستم ببارد خیس ام کرده . سردم شده بود . فکر کردم شاید علت این آشفتگی ودکای دیشب باشد که

نمی دانم چقدر و تا کی گلویم را با آن سوزاندم . یادم آمد که مدتهاست لب به مشروب سنگین نمی زنم .

نمی دانم چرا یکمرتبه این بیت را زمزمه کردم " ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش/

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش " .

 

فکر میکنم همین روزها در این خانه اینترنتی را هم گِل بگیرم .

 

 

" روز مبادا "

        

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند ، نبایدها .

مثل همیشه آخر ِ حرفم

و حرف آخرم را

                  با بغض می خورم .

  

عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم

باشد برای روز مبادا .

 

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

           روزی شبیه دیروز

                  روزی شبیه فردا

                         روزی درست مثل همین روزهای ماست .

اما کسی چه می داند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد .

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند ، نبایدها

                               هر روز بی تو روز مباداست .

 

آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای کرد      

آینه ها که دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه ؛ از پشت هفت دیوار .

دیوارهای صاف

              دیوار های شیشه ای شفا ف .           

دیوارهای تو

          دیوارهای من

              دیوارهای فاصله بسیارند .

 

آه ..... دیوارهای تو همه آینه اند

آینه های من همه

                      دیوارند .

 

نامه های بی مخاطب

 

نامه های بی مخاطب

 

 

نامه هایم بدستت نمی رسد چون پست شان نمی کنم . شکایت نکن ! چه کنم خُب ؛ هنوز بعد از چند سال

به این شکل نامه نگاری عادت نکرده ام . دوست دارم وقتی نامه را میخوانی خط خودم باشد ، نه این

حروفی که شکل و شمایل غریبی دارند و من مثل همیشه ( که شلخته وار فعل و فاعل را پس و پیش

مینویسم و قید و صفت را و زمانهای افعال را در ذهنم به تو منتقل می کنم ) کلمه ها را ول می کنم روی

این صفحه مونیتور .

 

امروز که بیشتر تنها بودم خانه تکانی کردم . نه بخاطر اینکه سال نو می آید . سال نو مسیحی سال نو

من نیست . حتی نوروز را هم خانه تکانی نمی کنم . تعجبی ندارد، خودت که مرا می شناسی چقدر تنبل هستم . خُب خانه تکانی تنها کار زنانه نیست . گاهی دلها راهم باید تکاند تا همه غبارهایش بریزد .

بعضی ها با یک تلنگر گرد و غبار می گیرند ؛ منهم با کلی کلنجار رفتن و به همه جا سرک کشیدن و

ساییدن و ساییدن و بالاخره ردی از دیروز نگذاشتن خانه دل را صفایی دادم . همه زنگارها را باید

شست . خرت و پرتهایی که دیگر لازم نداشتم و بدردم نمی خورد کنار گذاشتم و دور از دسترس ؛ بعد

چای تازه دم به دادم رسید با دو قارچ لیمو که تازه نبودند ؛ و یک تصنیف قدیمی از بنان ( کاروان در

گوشه دیلمان ) . شاهکار است این تصنیف . یکبار خودت گوش کن می فهمی چه می گویم .

هوا سرد شده اما پنجره ها را باز کردم که هوای تازه بیاید و سیگاری گیراندم و دودش را حیفم آمد که

بیرون بدهم . ریه ها را جلایی دادم . مرشد و مارگریتا را تازه شروع کرده ام به خواندن . امیدوارم

آنطور باشد که بعدا بخواهم دوباره بخوانمش . چشمهایم ضعیف تر شده . این عینک دیگر یاری

نمی کند . یلدا را هم که میدانی چطور گذشت . به معنای واقعی یلدا بود . هم طولانی و هم تیره تر از

همیشه . سیگار را هم پشت سیگار روشن می کنم هنوز . سینه ام به خس خس افتاده . تن سالم به

عزراییل سپردن را دوست ندارم .

این صفحه سفید چشمم را اذیت می کند دیگر . زبانم مثل زهر مار شده در دهانم از تندی سیگار .

هوای تازه چقدر خوب است . هوای تازه .

 

یلدا پایان تاریکی ست

 

" یلدا پایان تاریکی ست "

 

یلداهایتان روشن و کوتاه باد !

 

خُب این هم یک نوعش است . چه بگویم دیگر ؟! همیشه گفته اند زندگی بالا و پایین دارد .

( جام می و خون دل هر یک به کسی دادند / در دایرهء قسمت اوضاع چنین باشد ) .

من که دیگر به خون دل عادت کرده ام . جام ِ می اش نوش روان و تن و جسم و جان از ما بهتران .

گوارایش باد هر که از جام تو هر آنچه می نوشد .

 

ما گذشتیم و دگر بار همه می گذریم

آنچه باقی ست هنوز

قصهء نی و نیستان است

               و .............. ،     

صمیمی ات اینک حرفی ست

که کسی می گوید آنرا با اکراه .

 

این سریال " زیر تیغ " عجب همه ذهنم را به خود مشغول کرده . هشت قسمت اش را دیده ام . دیالوگ هایش

روح و روانم را به بازی گرفته باز هم . پرویز پرستویی ( محمود ) غوغا کرده . فاطمه معتمدآریا

بی نظیر است . کوروش تهامی با میمیک هایش عالی ست . این سریال یک تراژدی به تمام عیار است

از کارگردانی که حتی نامش را نمیشناسم( محمد رضا هنرمند ) .( هر چند که می دانم این سریال جای

مانور بسیاری دارد ، که به علت محدودیت های عرف اجتماعی و قوانین حاکم بر جامعه دست و پای کارگردان را در پوست گردو گذاشته ) .

توانایی هر کدام از هنرپیشه ها بیش از این است که در سریال می بینیم .

همهء کاراکترها بجا انتخاب شده اند به تناسب حضورشان . تدوین را علیرغم ضعف هایش دوست دارم .

موسیقی علیزاده مرا یاد فیلمهای کیشلوفسکی می اندازد که اگر موسیقی را برداریم فقط یک روایت

 دیده ایم .

سریال با یک اوج شروع می شود . یگانگی دو خانواده و دو دوست دوران کودکی ( عرش اعلاء ) و

بعد در یک فرود نابهنگام بیننده را در یک سراشیبی انتخاب قرار می دهد . یک تراژدی کامل .

درگیری های ذهنی و وجدانی ( محمود ) پرویز پرستویی ؛ با همه ویژگی های یک انسان بسیار معمولی

و با تمامی خصلت های یک مرد ایرانی ( تیپیکال ) . یک مرد خانواده که میترسد . زحمتکش است و

صادق در پدر بودن و یک دوست است که در منجلاب همهء بایدها و نباید ها غرق شده .

 

انتخاب همیشه یک انتخاب است . جهت انتخاب است که درجه های ارزش را تعیین می کند . یاد همان

حکایت افتادم که دانشجویی از استادش پرسید: مادرم ، یا مبارزات استقلال طلبانه وطنم ؟! استاد در

جواب گفت : هر انتخابی که بکنی ، انتخابی ست که برای بشریت خلق کرده ای .

 

آی ی ی ی مردم ! خانم ها و آقایان !

دستک و دُنبک نمی زنم . نقاره و دُهُل هم ندارم . کودکی های شما هم خوابشان خوش !

اما شب هنوز یلداست . افسوس که انار دانه دانهء گلپر زده ندارم . قارچ هندوانه محبوبی هم نیست .

تخمه ژاپنی و آفتابگردان و نقل و نبات و باقلوا و پشمک یزدی هم پیشکش . من هستم و یک کی بورد

که با یک لیوان قهوه به دَرَک واصل شد ؛ البته سیگار را هنوز آتش به آتش روشن میکنم و نوک

سبیلهایم را میجوم از حرص . هنوز دندان قروچه هایم از خواب بیدارم می کند . پتو را روی سرم میکشم

و پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و مچاله می شوم که نفسم گرمم کند . برای اینکه خوابم ببرد هنوز شازده کوچولو را برای خودم می خوانم بعد از بیست سال .

_ ...............

_ نمی تونم جلو اشکمو بگیرم .

_ تقصیر خودته . منکه بدیتو نمی خواستم . خودت خواستی اهلی ت کنم .

_ همینطوره !

_ آخه اشکت داره سرازیر میشه .

_ همینطوره ه !

_ پس این ماجرا به حال تو فایده ای نداشت ......

_ چراااااااااا !  برای خاطر رنگ گندم . برو ! برو یه بار دیگه گلهارو ببین تا بفهمی که گل خودت توی

تموم عالم تکه . برگشتنا ( وقت برگشتن ) با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی رو بهت

می گم .

................................

چونکه اون گل منه .

................

_ خدا نگهدار .

_ خدا نگهدار . ااا ممم ، اما  رازی که گفتم . خیلی ساده س . جز با دل هیچی رو اونجور که باید نمیشه

دید . نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه .

_ نهادُُُُُ   گوهر رو چشم سر نمی بینه .

_ ارزش گل تو عمریه که بپاش صرف کردی .

_ عمریه که پاش صرف کردم .

.....

_ اما تو نباید فراموش کنی؛ تو تا زنده ای نسبت به اونی که اهلی کردی مسئولی . تو مسئول گلتی .

_ من مسئووووول گلم ام م م م .

  

 

غم این خفتهء چند

خواب در چشم تَرَم می شکند .