محافطه کاری

 

محافظه کاری

 

چقدر محافظه کار شده ام این روزها . یاد دوران سربازی می افتم که کله شق بودم ! همان کله شقی ها

نه ماه اضافه خدمت برایم هدیه داشت ! وقتی همهء همدوره ای هایم ترخیص شدند ، تازه فهمیدم که اضافه خدمت چه مزه ای دارد ! تلخ ِ تلخ بود . روز اول کسی به من نگفته بود  که " پسر جان ! سرتو بنداز پایین و گوسفند باش ! هر چی گفتن گوش کن ! بع بع کن و دم نزن "راستش اینکه اگر هم می گفتند ؛ گوشم بدهکار نبود . خُب جوان بودم ، چه میدانستم !؟ روزها و ماههای اول کله ام بوی قورمه سبزی میداد . اما هر چه به انتهای خدمت نزدیکتر می شدم ؛ همین قورمه سبزی؛ دیگر حتی رنگی از سبزی نداشت که هیچ ؛ چه برسد به اینکه حتی بویش را بفهمم .  

حالا هم که دوره میانسالی را میگذارنم همان حکایت است . انگار همه چیز دارد تکرار می شود . اما اینبار، دیگر ترس از این ندارم که سردوشی یا درجه ام به تعویق بیافتد ؛ که آیا  ژ- ث را چشم بسته میتوانم باز و بسته کنم یا نه ؛ که آیا پشتم در همان بیگاری ها چقدر سوخته ! که آیا زیر شلاق سرمای زمستان مراغه ، چقدر گودال مرگم را عمیق تر کندم در رزم شبانه ، و آیا اینکه چقدر شهید هستم . که آیا من شهید چند درصدی هستم !؟ همه ما شهید همان دورانیم . دیگر خبردارهای صبحگاه ارشد گروهان آتشبار ارکان، گردان سیصدوبیست وهشت پدافند هوایی ؛ رشید بستان آبادی که دگنک چوپانی اش را گرفته بودند و دو روز از من ارشدتر بود در گوشم نمی پیچد ، و یا چارت حضور و غیاب منشی گروهان خبری نیست . دیگر سرگروهبان جواد حسن زاده نیست که با همان لهجه ترکی اش عربده بکشد : اخمخ تو دِفلُم داری گوسبند( منظورش گوسفند بود و ما همه میدانستیم ). خودش گوسبندتر از گوسفند بود و طفلک نمی دانست . دیگر سروان عامری نیست که حتی خشتک و آب دهانش را نمیتوانست جمع و جور کند ؛ و عقدهء شب پیش را که زنش بهش پشت کرده بود ؛ و نمیدانست که چرا عصبانی ست ؛ سر ِ ما خالی نکند . حتی دیگر قُدقُدهای ِ مرغی ِ سرهنگ خسروانی ، فرمانده گردان ؛ که مثل مرغ کُرچ ناله میکرد و گشاد گشاد راه میرفت و مثل سگ دنبال فرمانده گروه یازده توپخانه مراغه موس موس میکرد برای یک لقمه نان اش . که من هرگز نفهمیدم معیار درجه سرهنگی این مردک  چه بود ؟! دلم را نمی لرزاند دیگر .

 

اما  حالا دیگر محافظه کار شده ام . باور کنید محافظه کار شده ام . آن کله شقی ها یادش بخیر .

 

وقتی پسرک(خوشگل) نادان که پشت لبش هنوز سبز نشده بود گفت : "به سبیل کَت و کلفتت ننازیا . جاش سرخاب سفیدآب میمالم ." دیدم که دستش رفت به ساق پایش ؛ یک گزلیک داشت و من نمی دانستم . اگر غفلت می کردم ، اتاقک کوچک پناهگاه توچال را با خون پسرک احمق سوسول غرقابه خون کرده بود . برای خودش برو و بیایی داشت . دستش را در همان ساق پایش نگه داشتم . خون خونش را خورد . سبیلهایش طلایی بود . دوستش داشتم . اولین بار بود که با زنش و خواهرم به کوه زده بودیم . نمیخواستم با یک قوطی کمپوت آلبالو به ملاقاتش بروم در قصر . بعدها گفت : خوب شد نکشتمش .

نیره خودش شیر بود . گفت : داداش اگه تو نبودی پسره رو می کشت .

عاتفه ؛ خواهرم رنگش پریده بود . عاتفه شانزده سال داشت . گفتم : نترس . داداشی اینجاست . و داداشی اونجا بود . با سبیلهای طلایی اش که مثل خورشید میدرخشید و هنوز بعد از بیست و نه سال فکر میکنم ؛ لاخ سبیلش گرو کدام قول دیگری ست .

بعدها در یک شب تاریک که دلمان به لامپ کم نور بالای در خانه اش روشن بود ؛ گفتم : قول بده مراقب عاتفه باشی . باید برم .  

دلش گرفت . اخم نکرد . هق نزد . اما بغضش را سالها بعد دیدم .

همان سالی که عاشیق پیر را خاک کردیم . همیشه وقتی عاشیق را می دید ، دست در گردنش می انداخت و قربان صدقه اش میرفت و بنای کشتی می گذاشت و زیر یک خم اش را میگرفت . عاشیق هم با خنده و همان لهجه ترکی اش می گفت ." خجالات بکیش پیسر ! " و هر دو غش و ریسه میرفتند . و من دلم قرص تر می شد .

پرسید : " کی برمیگردی ؟"

جوابی نداشتم .

عاشیق را که بغل کرد و در گور گذاشت ؛ فقط پرسید : چرا دیر اومدی سالار؟! و دیگر منتظر جوابم نشد . رفت .

نیره صدایش کرد : ع. وایسا ا ا ا ا ... داداشی تنهاس.   

گفتم : خواهری ، دیگه صداش نکن . بر نمیگرده .

عاتفه گفت : داداشی چرا رفت ؟!

هنوز فکر می کنم اگر گزلیک می کشید . شاید می موندم و براش کمپوت آلبالو می بردم .

اینروزها دلم خیلی نازکتر شده . بعد از مرگ عاشیق پیر، دیگر ندیدم اش . اما هنوز صدای همسر مهربان و وفادارش را می شنوم که در کوههای دربند و درکه و اوین می پیچد که : "  پسر، تا از کوه پرتت نکردم پایین ؛ بدو برو خونه تون . "

 

فکر کنم پسرک هنوز دارد میدود تا به خانه شان برسد .

 

دلم از این خرابی ها خوش است ....

زیرا که میدانم ؛ خرابی که از حد بگذرد آباد میگردد .

 

آبگیرها

آبگیرها

 

این روزهای آخر هر جا که آبگیری پیدا میکردم، تند و تند جورابهایم را در میآوردم و پاهایم را به آب

می سپردم . بیاد آنروزها که تنی به آب می زدم .

 

حالا دیگر نه اوتول خان مانده و نه اینکه من حال اتوبوس سواری دارم . تراموا که دیگر جای خودش دارد.

جنگل هم حال و هوایی دارد برای خودش . انگاری که همه جا آتش گرفته . برگها یا زرد هستند یا نارنجی و یا سرخ . از دور که نگاه می کنی ، فکر میکنی در جهنمی . تنها جای شیطان خالی ست! ؛ با همان کلاه بوقی منگوله دارش . و چنگال آتشش که راه را برایت باز کند و خوشامد بگوید . ایکاش جهنم به این زیبایی بود . البته شیاطین در چهره های گونه گون همه جا هستند . همین بیخ گوشمان شاید ! در همان آینه های بی قاب که اینجا و آنجا خودشان را به دیوارها تحمیل میکنند ؛ که به افاضه دوستی باید شکسته شوند!

همین عصری که از خانه زدم بیرون ، سوز زمستان را بر گونه ها و نرمی گوشم حس کردم . عنقریب همین روزها باید یقه ها را بالا کشید و شال گردن پیچید که سینه پهلو امان نبُرد . اگر هم برید که فبه المراد !

باکی نیست ؛ بگذار این زمستان هم بیاید . تابستانش چه چنگی بدل زد که ترس از زمستان دلم را بلرزاند ؟! من کار خودم را میکنم . همه آن زمستانها و بهارها و تابستانها و پاییزها که آمدند ، مگر نرفتند ؟ چه چیزی ماند ؟

در این میان فقط روسیاهی برای ذغال ماند در آتشی که گرم نمی کند دیگر .

آنچه ماند ، خاطره ای بیش نیست.

 

زندگی میماند . من و تو میگذریم . آنچه بر جاست هنوز .

قصه نی و نیستان است ؛

و صمیمیت اینک حرفی ست که کسی می گوید

آنرا با اکراه !

 

* بی  تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم .  

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم .

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید !

باغ صد خاطره خندید .

عطر صد خاطره پیچید .

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم .

............

........................... ،

یادم آید که تو به من گفتی :

........

............

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم .

............

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم !

......

...........

بی تو اما .... به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

* اجرای شعر در بکگراند به همت یکی از دوستان هست که افتخار و اجازه دادند که شعر رو میکس کنم .

سپاس از محبت ایشان . 

رد خاطرات

 

رد خاطرات

 

 

رد خاطراتم را می گیرم و می روم به آن دورها . آنجا که حتی آیینه ها گم می شوند و سایه ها کم رنگ و کم رنگ تر .

همان آینه های قدی که خودم را در آنها برانداز می کردم . همان جایی که کلوخ ها زیر پاهای کوچکم خاک می شدند . در میان همان کرتها که ساقه های گندم جان می گرفتند و بالا می آمدند و من در رنگ طلایی شان گم می شدم . همانجایی که دخترکی از بالای تپه می دوید با موهای بلوطی اش که بافته بود وهمان بافتها بر کمرش شلاق می زدند و می آمد تا کتانی های تازه ام را خاکی کند و بخندد . سایه های زیر چشم و دندانهای سفید و چشمهای درشت اش را هنوز می بینم . خوب یادم هست که عاشیق پیر به من می گفت . " یادت باشد که رنگها همیشه بلوطی نمی مانند . سایه ها را آفتاب گم می کند . رنگ طلایی ساقه های گندم در آسیاب سفید می شود . گرد می شود و نان در تنور . عاشیق با تشَر می گفت : مواظب کتانی هایت باش پسر ! "

آخر کتانی هایم نو بودند و دخترک هم می دانست که من لج ام در میآید اگر آنها را لگد کند .

عاشیق پیر چه خوب می دید و چه خوب تر می گفت .

عاشیق ِ پیر وقتی می خواند صدایش در تپه ماهورها می پیچید و گندمها طلایی تر می شدند و من هنوز قدم به همان ساقه های طلایی هم نمی رسید و حسرت میخوردم . اما دخترک دویده بود با همان روسری بنفش اش؛ و صورتش که سرخ شده بود و به روی خودش نمی آورد . دویده بود تا کتانی هایم را خاکی کند و من

لج ام در بیاید؛ و بعد بخندد و بگوید : خوشت آمد ؟! و من عاشیق را نگاه کنم از شرم ؛ که " بخدا من مواظب بودم ، او ناغافل آمد . " بعد عاشیق و دخترک دستم را بگیرند و پرت ام کنند جایی که نه صدایی هست و نه جنبنده ای و نه خیالی ، تپه های شن باشد و گودالهایی که نمی دیدم و با صورت زمین میخوردم و سماجت میکردم و بلند می شدم . آنجا که آسمان و زمین عاشقانه هم را در آغوش می گیرند . میان شنهای داغ کویر که موج برمیدارند و تا چشم کار می کند ماسه است و آسمان و تک و توک شکوفه های خار و گون . و گاهی فقط یک واحه . یک کاریز شاید . یک سراب .

بعد دخترک باز هم بدود ؛ اما اینبار نه برای خاکی کردن کتانی هایم .

دخترک هنوز همان روسری بنفش اش را داشته باشد و صورتش که آفتاب سوخته بود و همان خنده اش؛ و بگوید : " دیدی من از تو جلوتر زدم ! " بعد باز همانطور بخندد . و من پیش خودم بگویم : تو همیشه برنده بودی !  بعد عاشیق صدایش بپیچد در همان خشونت کویر و خم و پیچ تپه ماهورها ؛ و شن تفت خورده خودش را به سر و صورتم بزند که ؛ داغلار قیزی ........ .

بعد ؛ آفتاب در نیامده خودم را کنار یک حوض ببینم پر از ماهی ؛ و عاشیق پیر، که به صورتم آب بزند و من دلکم برای خواهر کوچکم تنگ شود که پنج ماه بیشتر ندارد و زیر ِ آرخلیق ِ پدرم که عاشیق ِ پیر بود پنهان شوم به بهانه سرما ؛ و  گرم شوم . و گرگ و میش را در راه باشیم . 

برای همین است که همیشه دوست داشته ام در گرگ و میش آسمان در جاده باشم .

 

دخترک نیست . عاشیق ِ پیر نیست . گرگ و میش هم نیست . هیچ کدامشان نیستند دیگر . اما یک چیز را هنوز خوب بیاد می آورم .

همان ابرهای خزانی را .......... .

 

 

 

گرفتار ؛ وحشت زده ؛ مبهوت !

 

                              از شعبده زیستن .

به چشم دیدن، به گوش شنیدن، به دست سودن، به بینی بوییدن

                                                               به زبان چشیدن .

به قصد دریافت آنکه زندگی چیست !؟ چه می تواند باشد ؟!

 

گرفتار !

     وحشتزده !

                 مبهوت !  *

 

 

 * شعری از مارکوت بیکل ترجمه احمد شاملو

 

حسی نه چندان بیگانه

 

حسی نه چندان بیگانه

فکر می کنم سومین بار است که مرده ام ؛ اگر اشتباه نکرده باشم . بارها شده که یا جسدم را بر دوش خودم کشیده ام؛ یا همین جسم بی جانم بر دوش دیگران سنگینی کرده . اما میدانم سومین بار است  که مرده ام . حس عجيبي دارم . فکر می کنم یادم نیست چند وقت است اینطور شده ام ! حتی ديگر گذشتِ وقت را نمیفهمم اینروزها .احساس مي‌كنم كه خودم نیستم دیگر . بهتر بگويم ؛ فکر مي‌كنم اين آدمی كه فكر مي‌كند و احساس مي‌كند و براي ديگران آشنا و ملموس است، من ( خودم ) نيستم . احساس مي‌كنم يك موجود سرگردانی هستم كه دارم زندگي كسي را كه شكل من است را از نزديك و شايد هم از درون نگاه مي‌كنم . البته گاهي وقت‌ها احساس مي‌كنم به مرز... بله به مرز... به مرز حقيقت نزديك شده‌ام، اما به آن نمي‌رسم . گم اش مي‌كنم . خودم را گم مي‌كنم . باور كنيد گاهي وقت‌ها به‌خوبی نابودي ذره ذره‌ي وجود خودم را حس مي‌كنم . آينه را كه نگاه می کنم وحشت مي‌كنم . مطمئنم يك ذره‌ي آن تصوير و صاحب تصوير، مال من نيست . به صورتم دست مي‌كشم؛ دست راستم را روی قلبم می گذارم ؛ چشمهایم را با دقت نگاه می کنم ؛ اما مطمئنم كه به قالب يك نفر ديگر دست كشيده‌ام ؛ در چشم یک آدم دیگر نگاه کرده ام . قلب آدم دیگری ست که در این قفس تنگ دارد خودش را به در و دیوار می کوبد که " من مال تو نیستم ، راحتم بگذار! " احساس مي‌كنم تنها در فكر يك نفر ديگر وجود دارم . فقط یک تصور هستم . من ... من معتقدم كه تنها يك فكر هستم.  فكر يك شخص ديگر و... همین شخص دیگر دارد آزارم میدهد .

 

من کیستم دانایی ؟   

 

 

 

در بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

..........

عاشق شده ای جانا ؛ سودات مبارک باد

................