نامه شماره دو
برای درک بهتر و تسلسل مطلب به دو نوشته قبل مراجعه کنید !
( حراج اساطیری ) و ( نامه شماره یک )
نامه شماره دو
اگر پروانه بودم می پریدم ..... سر ساعت به خدمت می رسیدم
سلام
امیدوارم حالتان خوب باشد . اگر از احوالات اینجانبان خواسته باشید ، سلامتی حاصل است ؛ نگرانی یی نیست جز دوری دیدار شما عزیزان که امیدوارم بزودی زود حاصل گردد .
مدتی است که از شما بی خبر هستیم . راه هم که نزدیک نیست که بتوانم با چند کورس اتوبوس صبح بیایم و شب برگردم . هزار فرسخ است . آقا جانت را که می شناسی ؛ اگر من یکروز خانه نباشم مثل بچه های یتیم می ماند . دایم باید تر و خشکش کنم . سواد هم که ندارم هر روز برایت نامه بنویسم . تو که سیکل داری چرا روزی چند خط برایم نمینویسی ؟ فکر نمیکنی که دل مادر است ، نگران می شود !؟ الآن که مادر شده ای حتما می فهمی چه می گویم . بیچاره صادق هم از نوشتن شکایتی نمی کند . طفلک بچه ام ؛هر وقت
می گویم : صادق جان قربان قد و بالات بشم ؛ بیا برای خواهرت چند خط نامه بنویس ، توی شهر غریب چشمش به در مانده که پستچی کی نامه میاره . فقط میگوید چشم . می بینی خطش هم چقدر خوب است . منکه سواد ندارم و سر در نمیآورم . محمد آقا همسایه دیوار به دیوار اتاقمان که سواد دارد گفت . می گفت ماشاالله ؛ چقدر خط صادق خوب است . منم حظ کردم . مصطفی هم که میدانی ؛ درس را ول کرد و در یک کارگاه کفاشی مشغول کار شده . بد نیست ؛ لا اقل کمک خرج آقاجانت است . امیدوارم که صادق بتواند بجایی برسد . اقلا بتواند دیپلم بگیرد .
منیر حالت را می پرسید . دیروز که رفتم پشت بام رخت پهن کنم ؛ صدای گریه منیر را از راه پله شان شنیدم . چند روزی بود که صدای آهنگهای هندی ازخانه شان نمی آمد . یادت هست همیشه لباس هندی
می پوشید و تو را صدا میکرد و تا شب صدای غشغش خنده تان هفت خانه آنطرفتر می رفت . پرسیدم : برای چی گریه میکنی ؟ چرا دیگر آهنگهای هندی گوش نمیکنی ؟ گفت: حسین مرده . با موتور رفته زیر تریلی . حسین را یادت هست ؟ همان که منیر را دوست داشت . خدا این آقای نوروزی را نبخشد . اگر این دختره را میداد به اون ؛ جوان مردم الآن ناکام نمی شد . خدا به مادرش صبر بدهد . منیر به پهنای صورتش اشک می ریخت . می گویند رفته زیر تریلی ؛ اما منیر باور نمی کند . فکر می کند خودکشی کرده . مثل اینکه خودش به منیر گفته بوده .
دیگه اون منیر همیشگی نیست . خواهرش مهین هم با ناصر نامزد کرده . همان که استخدام نیروی دریایی شده بود . منیر را هم قرار است بزودی نامزد کنند ؛ برای پسر یک تاجر که چند دهنه مغازه و حجره در بازار دارد . منیر گفت : دیگر بعد از حسین به کسی شوهر نمی کنم . توی دلم گفتم : بیچاره پسره، و وای بحال این طفل معصوم .
منیر گفت : خوش بحال طاهره . از حال و روزگارت پرسید . بهش گفتم که خدا یک دختر هم بهت داده . نفهمیدم که خندید یا نه . طفلی دخترک آب شده . چشم و ابروی به آن زیبایی ، شده بود یک کاسه خون از بس گریه کرده بود .
خیلی دلش می خواست که اینجا بودی و با تو حرف میزد .
بهش گفتم منیر جان ؛ حتما قسمت این بوده . چه میتوانستم بهش بگویم که تسلی دلش باشد ؟! خدا این آقای نوروزی را نبخشد . جوان به آن رعنایی را هلاکش کرد . خدا کند منیر کار دست خودش ندهد . برایش حتما چند خطی بنویس و ازش دلجویی کن . میدانم که تو هم زندگی داری و شوهر و بچه . مادرت بمیرد که تنهایی در شهر غریب .
مرضیه و مرتضی را ببوس از طرف ما . محمود را هم سلام برسان . راستی محمود هنوز بیکار است ؟ برایمان تند تند نامه بنویس .
خدا حافظ تا دیدار
ای نامه که میروی به سویش ..... از جانب من ببوس رویش .
( آبجی ؛ مامان نمیدونه که من برات چی می نویسم الآن ، موقع خوندن هم اینارو براش نمیخونم که چی نوشتم . همون چیزهایی رو میخونم که خودش گفته . آقاجون چند روز پیش با مامان دعواش شد . سرشو به دیوار کوبید و از حال رفت . آمنه خانم و همسایه های دیگه ریختن تو خونه . آب پاشیدن روی صورتش . من ترسیده بودم . مصطفی هم خونه نبود . بهارهم گریه میکرد از ترس . بغلش کردم و دوتایی با هم ترسیدیم . طلعت خانم مارو برد خونه خودشون . تلویزیون داشتن . صمد رو نگاه کردیم . کاش ما هم تلویزیون داشتیم . صمد خیلی خنده داره . تلویزیون دارید شما ؟ صمد رو دیدید ؟ من درسمو خوب میخونم که بعدا دکتر بشم یا معلم . راستی قبول شدم . معدلم شده هیجده و نیم . شاگرد اول شدم . خانم عباسی دیگه معلم مون نیست . )