نامه شماره دو

 

  برای درک بهتر و تسلسل مطلب به دو نوشته قبل مراجعه کنید !

 

(  حراج اساطیری  )  و (   نامه شماره یک  )

 

نامه شماره دو

 

اگر پروانه بودم می پریدم ..... سر ساعت به خدمت می رسیدم

 

 سلام

امیدوارم حالتان خوب باشد . اگر از احوالات اینجانبان خواسته باشید ، سلامتی حاصل است ؛ نگرانی یی نیست جز دوری دیدار شما عزیزان که امیدوارم بزودی زود حاصل گردد .

مدتی است که از شما بی خبر هستیم . راه هم که نزدیک نیست که بتوانم با چند کورس اتوبوس صبح بیایم و شب برگردم . هزار فرسخ است . آقا جانت را که می شناسی ؛ اگر من یکروز خانه نباشم مثل بچه های یتیم می ماند . دایم باید تر و خشکش کنم . سواد هم که ندارم هر روز برایت نامه بنویسم . تو که سیکل داری چرا روزی چند خط برایم نمینویسی ؟ فکر نمیکنی که دل مادر است ، نگران می شود !؟ الآن که مادر شده ای حتما می فهمی چه می گویم . بیچاره صادق هم از نوشتن شکایتی نمی کند . طفلک بچه ام ؛هر وقت

می گویم : صادق جان قربان قد و بالات بشم ؛ بیا برای خواهرت چند خط  نامه بنویس ، توی شهر غریب چشمش به در مانده که پستچی کی نامه میاره . فقط میگوید چشم . می بینی خطش هم چقدر خوب است . منکه سواد ندارم و سر در نمیآورم . محمد آقا همسایه دیوار به دیوار اتاقمان که سواد دارد گفت . می گفت ماشاالله ؛ چقدر خط صادق خوب است . منم حظ کردم . مصطفی هم که میدانی ؛ درس را ول کرد و در یک کارگاه کفاشی مشغول کار شده . بد نیست ؛ لا اقل کمک خرج آقاجانت است . امیدوارم که صادق بتواند بجایی برسد . اقلا بتواند دیپلم بگیرد .   

منیر حالت را می پرسید . دیروز که رفتم پشت بام رخت پهن کنم ؛ صدای گریه منیر را از راه پله شان شنیدم . چند روزی بود که صدای آهنگهای هندی ازخانه شان نمی آمد . یادت هست همیشه لباس هندی

می پوشید و تو را صدا میکرد و تا شب صدای غشغش خنده تان هفت خانه آنطرفتر می رفت . پرسیدم : برای چی گریه میکنی ؟ چرا دیگر آهنگهای هندی گوش نمیکنی ؟ گفت: حسین مرده . با موتور رفته زیر تریلی . حسین را یادت هست ؟ همان که منیر را دوست داشت . خدا این آقای نوروزی را نبخشد . اگر این دختره را میداد به اون ؛ جوان مردم الآن ناکام نمی شد . خدا به مادرش صبر بدهد . منیر به پهنای صورتش اشک می ریخت . می گویند رفته زیر تریلی ؛ اما منیر باور نمی کند . فکر می کند خودکشی کرده . مثل اینکه خودش به منیر گفته بوده .

دیگه اون منیر همیشگی نیست . خواهرش مهین هم با ناصر نامزد کرده . همان که استخدام نیروی دریایی شده بود . منیر را هم قرار است بزودی نامزد کنند ؛ برای پسر یک تاجر که چند دهنه مغازه و حجره در بازار دارد . منیر گفت : دیگر بعد از حسین به کسی شوهر نمی کنم . توی دلم گفتم : بیچاره پسره، و وای بحال این طفل معصوم .  

منیر گفت : خوش بحال طاهره . از حال و روزگارت پرسید . بهش گفتم که خدا یک دختر هم بهت داده . نفهمیدم که خندید یا نه . طفلی دخترک آب شده . چشم و ابروی به آن زیبایی ، شده بود یک کاسه خون از بس گریه کرده بود .

خیلی دلش می خواست که اینجا بودی و با تو حرف میزد .

بهش گفتم منیر جان ؛ حتما قسمت این بوده . چه میتوانستم بهش بگویم که تسلی دلش باشد ؟! خدا این آقای نوروزی را نبخشد . جوان به آن رعنایی را هلاکش کرد . خدا کند منیر کار دست خودش ندهد . برایش حتما چند خطی بنویس و ازش دلجویی کن . میدانم که تو هم زندگی داری و شوهر و بچه . مادرت بمیرد که تنهایی در شهر غریب .

 مرضیه و مرتضی را ببوس از طرف ما . محمود را هم سلام برسان . راستی محمود هنوز بیکار است ؟ برایمان تند تند نامه بنویس .

 

                                                                                                       خدا حافظ تا دیدار

ای نامه که میروی به سویش ..... از جانب من ببوس رویش .

 

( آبجی ؛ مامان نمیدونه که من برات چی می نویسم الآن ، موقع خوندن هم اینارو براش نمیخونم که چی نوشتم . همون چیزهایی رو میخونم که خودش گفته . آقاجون چند روز پیش با مامان دعواش شد . سرشو به دیوار کوبید و از حال رفت . آمنه خانم و همسایه های دیگه ریختن تو خونه . آب پاشیدن روی صورتش . من ترسیده بودم . مصطفی هم خونه نبود . بهارهم گریه میکرد از ترس . بغلش کردم و دوتایی با هم ترسیدیم . طلعت خانم مارو برد خونه خودشون . تلویزیون داشتن . صمد رو نگاه کردیم . کاش ما هم تلویزیون داشتیم . صمد خیلی خنده داره . تلویزیون دارید شما ؟ صمد رو دیدید ؟ من درسمو خوب میخونم که بعدا دکتر بشم یا معلم . راستی قبول شدم . معدلم شده هیجده و نیم . شاگرد اول شدم . خانم عباسی دیگه معلم مون نیست .  )

 

نامه شماره یک

 

به آنچه تو را در خود می پیچد حزین مشو!

زیرا فردایی در راه است .

فردایی و فرداهایی دیگر .

آنچه مرا و تو را بدینگونه میآزارد ،

                                                خاطره ای بیش نیست .

خاطره ای که ما را به شکفتگی رهنمون می سازد .

                                                                    " آیدین صبوحی"

 

 

برای درک بهتر و تسلسل مطلب به نوشته قبلی " حراج اساطیری " مراجعه کنید .

 

دیگر از هیچ چیز و هیچکس نمی گویم . فقط از آب و هوا حرف خواهم زد . هیچ چیزی بهتر از این نیست که وقتی حرفی برای گفتن نداری از آب و هوا بگویی . گاهی هم به کودکی هایم نقبی میزنم . آنچه زمانی دردآور بود ؛ شاید دیگر آن دردها را با خود نداشته باشد حالا . زمان همه جراحات را التیام می بخشد .

زمان . عجب کلمه معجزه آسایی ست این کلمه !

نامه های بی مخاطب شاید بنویسم . این که دیگر ممنوع نیست . هست ؟

 

نامه شماره یک

 

اگر پروانه بودم ... می پریدم ... سر ساعت بخدمت می رسیدم .

 

مادرم خیلی دوست داشت که همیشه اول نامه این شعر را بنویسم . میرزابنویس خانواده بودم . آخر ِ نامه هم با شعر دیگری تمام می شد .

این اشعار ِ فولکلور ، شروع  و پایان ِ مشترک ِ کلیشه ای ِ همه نامه هایی بود که مینوشتم در کودکی . یادش بخیر دوازده سیزده سالگی .

 

سلام

امیدوارم حالتان خوب باشد . اگر از احوالات اینجانبان خواسته باشید ، سلامتی حاصل است ؛ نگرانی یی نیست جز دوری دیدار شما عزیزان که امیدوارم بزودی زود حاصل گردد . دخترخاله ات عاطفه هم چند روز است فارغ شده . یک پسر . اسمش را گذاشتیم سهراب . آقا جون مثل همیشه با صاحبکارش دعوا دارد و شاید بیکار شود .

عمو حمید هنوز از درد کمر و زانوهایش شکایت می کند . هنوز همانطور بداخلاق است و به زمین و زمان فحش می دهد . خاله مینا هم که میدانی چقدر سیگار می کشد . خانه اشان همیشه بوی دود سیگار می دهد . مثل اینکه دیوارهای خانه را با بو رنگ کرده باشند . دیشب که آنجا بودیم نفسم گرفت .

زن و شوهر ( عمو و خاله ات ) با هم مسابقه می دهند که ببینند کدامشان زودتر دخل سیگارهای اُشنوویژه را در میآورد . نگران نباش ! به این تنگی نفس عادت کرده ام دیگر . آخرشبها فقط یک سیگار چاق میکنم .

کی می آیید تهران ؟ خاله حبیبه و عمو سلمان چند روز پیش اینجا بودند . عمو سلمان مثل همیشه سر حال بود . خدا حفظش کند؛ مثل همیشه شوخی می کند . دلشان برای شما تنگ شده . چند قالب کره دهاتی و یک پیت پنیر که خودشان انداخته اند، آورده بودند ؛ از همان پنیرهای نرم که دوست داری . برایت نگه داشته ام مقداری . برای تولد مرضیه هم چشم روشنی آورده بودند .

سینه هایت شیر دارند ؟ نوزاد را باید شیر مادر بدهی تا استخوانهایش محکم بشوند . من شما را با شیر خشک بزرگ نکردم . خوب غذا بخور تا سینه هایت پُرشیر باشند . گفته بودی مرتضی مریض شده . نگران شدیم . دکتر چه گفت ؟ مریضی بچه را نباید پشت گوش انداخت .

راستی ، محمود هنوز بیکار است ؟ زیاد سخت نگیر . مادرت بمیرد که در شهر غریب تنها و بیکس هستی . توکل کن بخدا . مرضیه و مرتضی را ببوس از طرف ما . محمود را هم سلام برسان . برایمان تند تند نامه بنویس .

 

                                                                                                       خدا حافظ تا دیدار

 

ای نامه که میروی به سویش ..... از جانب من ببوس رویش .

 

 

  

راستی یادم باشد وقتی آمد ؛ همانطور که دوست دارد، کنار استکان چای اش دو حبه قند بگذارم و دو قارچ لیموترش در یک پیشدستی چینی لب پریده . سبد میوه را پر کنم؛ و روی میز شیشه ای را گردگیری کنم .

اُدوکلن یادم نرود . پرده کرکره ها را بالا بزنم و اجازه بدهم آفتاب خودش را پهن کند روی قالی اتاقم و از آنجا با صبر و حوصله خودش را بکشاند روی دیوار . به کبوترها هم که همیشه روی نرده بالکن آپارتمانم می نشینند بگویم که برایش آواز بخوانند از پشت پنجره ای که همیشه بسته بوده . 

 

حراج اساطیری

 

 

 

" حراج اساطیری "

 

پرومته به حراج گذاشته شد !

 

در ضمن سفارشات پذیرفته می شود . با ارزانترین قیمت و با بهترین کیفیت مطلوب . عجله کنید و انواع و اقسام سفارشات خودتان را به ما بسپارید که پشیمان نخواهید شد ! از این حراج غافل نشوید .

غفلت موجب پشیمانی می شود تا آخر عمرتان . پشیمانی هم که میدانید سودی ندارد . پس بشتابید خانمها و آقایان .

عجب تبلیغی کردم!

مگر در تبلیغ ها اینجور نمی گویند ؟!

 

تبلیغ هم بلد نیستم . منکه سالهاست دورم از این حرفها . چه بی کفایتم من !

کاش بازاری صفت بودم . کاش چارپولی ( چهار پولی ) بودم .

 

خنده دار است ، نه ؟ حراج ِ پرومته .

پرومته را به حراج گذاشتن کار هر دلی نیست ؟

 

کار هر بُز نیست خرمن کوفتن / گاو ِ نر می خواهد و مرد ِ کهن .

به خود ستایی متهم نکنید مرا .

 

برای خودم هم باور نکردنی ست که اینقدر حقیر شده ام که چوب حراج به خودم بزنم ! وقتی کارها سفارشی

می شود در هر زمینه ای ؛ دیگر باید فاتحهء خودم  را بخوانم .

 

پرومته و بازار مکاره ؟!

عجبا !!

پرومته و ...... ؟!

  

اما چکنم که وقتی به دیده کالا و وسیله به من نگاه می شود چاره ای جز حراج برایم نمی ماند . آخر وقت است . باید جنس بُنجُل را آب کنم دیگر .

( قانون بازار را آموخته ام ) . برای فردا بماند ، خریداری نخواهد داشت . کهنه می شود . از مُد می افتد .

این روزها همه دنبال مُد هستند . پرومته هم که میدانید زیرخاکی ست ! فلسفهء وجودی ِ پرومته را حتما میدانید ؟ طلا نیستم که زیرخاکی ام هم مد روز باشد ! مگر نه ؟

 

خانمها و آقایان انسانم ؛ انسان .

می فهمید ؟ ا ن س ا  ن . 

با همه ضعفها و قوت هایش . چرا کسی اینرا نمی فهمد ؟!

 

هر کسی از راه میرسد، سفارش دارد .

 

 یکی می گوید : _لینک مرا اضافه کن !

دیگری می گوید : _ لینک مرا پاک کن !    

یکی میگوید : _شعر بنویس! شعرهایت حرفِ دل مرا می گوید .

یکی میگوید : _مقاله ، جانا سخن از زبان ما می گویی .

یکی میگوید : _داستان هایت حرف ندارد . بر دل می نشیند . سخن کز دل بر آید / لاجرم بر دل نشیند .

آن دیگری : _نظریاتت چَرت و پَرت است . بیکاری مرتیکه ؟ بیرون گود نشستی ، میگی لنگش کن ؟!

یکی می گوید : _نوستالژیک است نوشته هایت .

دیگری : _پرت و پلا میگویی . حاجی بیکاری ؟

غریبه ای می گوید : _ ادامه بده !

آشنایی می گوید : _ همه را میفهمم . همه را به جان میخرم.

میدانید چرا ؟

 چون ، هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجُست احوال من .

 

یکی از گرد ِ راه نرسیده می گوید : از من بنویس . آن دیگری هم که گرد ِ راه بر سر و کولش نشسته ؛ خسته و تشنه و گرسنه ؛ تا می نشیند و لبی تَر می کند و دمی میآساید برای ادامه راهی که هرگز پایانی ندارد ، و در سایهء درخت بیدی که سایه اش هنوز لحظه ها را فراموش نکرده ؛ نفسی میگیرد برای شروعی دوباره و راهی تازه تر و سایه ساری پر آسایش تر و دلی خوش تر و زندگی یی خوشبخت تر

و شنیدن آوای دلنشین ِ پرنده هایی که بهتر میخوانند و آشیانی زیباتر دارند و خوش بوتر هستند و رنگ بالهاشان چشم هر بیننده ای را خیره می کند ؛ می گوید : از من ننویس !

 

این نوشتن هم شکنجه ای شده برایم . عجب بلای جانم شده این کلمات !

 

چَشم، دیگر نمی نویسم !

چه خوب که داستایوسکی نشدم . وَاِلا کلاهم بیشتر از اینها پس ِ معرکه میبود .

 

از هر که و هر چه می نویسم ، دردی به جانم ریخته می شود .

از شما می پرسم . پرومته ایی بهتر از من سراغ دارید شماها ؟

 

خوش بحالت پرومته !

خوش بحالت که آتش را( که سمبل عشق و روشنایی وآگاهی است ) از جمع خدایان المپ رُبودی و مورد خشم ِ زئوس قرار گرفتی و محکوم ِ ابدالآباد شدی که در کوههای قفقاز ، جگرت خوراک هر روزهء کرکسان جگر خوار شود و روز ِ بعد جگری تازه در کالبدت بروید و روز از نو، و روزی از نو . این سرنوشت محتوم تو شد . خودت می دانستی که به جرم دزدیدن آتش به این عقوبت دچار و محکوم می شوی . اما من را نگاه کن !

من فقط نامی از تو یدک کشیدم و لحظه هایم و سرنوشتم بهتر از تو نیست . فرق بین من و تو اینجاست که

تو میدانستی چه می کنی و من نمیدانستم .

 

خانمها و آقایان ؛ رسما و کتبا اعلام میکنم . بنده از پرومته بودن استعفاء می دهم . پرومته بودن ، ارزانی  ِ همان اساطیر که در آسمانها بمانند .

 

من زمینی ام . دلم می خواهد پاهایم روی زمین باشد .

نه اسطوره ام و نه به چشم اسطوره نگاهم کردند و نه دوست دارم اسطوره باشم . پایم روی زمین است و نگاهم به آسمان .

 

از طلا بودن پشیمان گشته ایم ...... مرحمت فرموده ما را مس کنید !

 

 

خواب باران در بیداری

 

خواب باران در بیداری

 

خوابم طعم بعد از ظهر جمعه ها را گرفته است ؛ درست مثل اینکه از کوه آمده باشی و یکراست سر از قبرستان در بیاوری .

بگذارید ، شما را بخدا بگذارید با او وداع کنم . هنوز طعم شور خون دهانش در دهانم چرخ میخورد و چرخ میخورد و من نمی دانم چرا اینجایم .

می گویند : نگاه کن ! خاکش را نگاه کن ! خاک سرد است، به خاک که نگاه کنی ؛ دلت خنک می شود و رفتنش را باور می کنی . نگاه می کنم ؛ اما چرا بیشتر گُر می گیرم ؟! آخر من نمی بینم چیزی . خاکش گرم است هنوز؛ نه مثل دستهایش که سرد بود همیشه . نکند خودم را دفن کرده باشند ؟!

این بوی دوست داشتن از کجاست که می آید هنوز؟ آیا هنوز ...... را صدا می کند که بکوبد توی دهانش ؟

حالا دیگر چه کسی باید به دهان من بکوبد ؟ چه کسی برایم ریزریز بخندد مثل دختربچه هایی که از شیطنتی که کرده اند و خجالت می کشند؛ و خنده اشان را درمیان دستهای کوچکشان پنهان میکنند ، به خیال اینکه کسی متوجه شیطنت اشان نشده .

هان ، چه کسی ؟ کسی جوابی برایم دارد ؟

چرا همه مرا دعوت به گریه می کنند ؛ که گریه دل را سبک می کند . چرا کسی بمن نمی گوید بخند . چرا هنوز باید باور کنم ؟ چه چیز را باور کنم ؟ خودم را و ماندنم را ؟ یا او را و رفتنش را ؟ اما یک چیز را باور می کنم . هر که رفت دیگر برنگشت . اگر هم برگشت ، دیگر در هیئت و شکل و شمایل قبلش نبود .

نمی دانم چرا فکر می کنم همان پیر مرد خنزر پنزری بوف کور شده ام . نکند صادق هدایت مرا نوشته ! نکند مرا می شناخته از قبل ؛ حتی قبل از اینکه نطفه ام بسته شود .

 

بی جهت پرومته شدم . پرومته بودن سهل تر است . من که تجسم درد نیستم . رنجی هم ندارم . من

خود ِ خود ِ دردم . خود ِ خود ِ بی تابی ام . چه کسی میتواند درد را نفرین کند . هیچکس تا بحال به خود ِ درد نگفته : « ای درد ، کاش دردت بیاید .» دردها را همیشه برای دیگران می خواهند . حکایت صفت و موصوف است . اما وای از روزی که صفت، موصوف شود و هر دو یکی شوند .

دیگر باید بروم زنده شوم . حکایت ِ سرگردانی دیگر کافی ست . آنسوترَک زندگی انتظارم را می کشد و من هنوز در جمع مردگان برای زندگی و زنده بودن حسرت می خورم . همه چیز برای حیات دوباره ام مهیاست . یک رنگ . یک صدا ؛ یک کلمه . و یا شاید یک عشق در اوج ناباوری .

از خودم میپرسم : « آیا اینها می تواند کافی باشد ؟ » و یواشکی گوشه ء دلم با خودم می گویم : « مگر همیشه بجز اینها چیز دیگری هم بوده! »

سرم را پایین می اندازم و دلم را پرواز می دهم و به زندگی فکر می کنم . به آسمان نگاه می کنم و فریاد

می زنم :

« ابرهای بارانی ات کجایند آسمان ؟ ببار و بشوی مرا ! سیرابم کن ، سیرابم کن ! کویرم من . من تشنهء بارانم .» و صدای رعدش را می شنوم . آخر هنوز زنده ام .  

 

 

بی بی و قصه ها

 

  

بی بی و قصه ها

 

دستش به کلید برق نمیرسید . پنج سال که بیشتر نداشت . دلش خواسته بود خودش کلید را بزند و برق حیاط را روشن کند . هنوز آفتاب میل به رفتن نداشت. اما دخترک دلش میخواست حیاط نور بیشتری داشته باشد . یادش بود که روزی از مادرش شنیده بود " نور و روشنایی خیلی خوبه " .

پدرش گفته بود :

_ آهو، اجازه ندارید به این کلید دست بزنید . هیچکدامتان . جدی گفته بود اینرا و آهو ترسیده بود .

کلید برق شکسته و قسمتی از سیم های لخت بیرون بود . همین کنجکاوی اش را بیشتر تحریک کرده بود . دیوارهای قطور خشتی حیاط با پوششی از گچ زخیمی که جای جای اش شکسته بود ؛ درست مثل یک زخم کهنه که وسوسهکندن اش هر کسی را به خودآزاری تحریک میکند حکایتها از شلاق باد و باران داشت .

وسوسه ای خوشاینداما دور، که خودش رو به آدم تحمیل میکرد .

 

بعدها در بزرگسالی فهمید که کنجکاوی ها گاهی بهای سنگینی دارند که همیشه ارزش اینرا ندارند که عمری را

باید صرف کرد و از آنها سر درآورد .

برادرش را صدا کرد . محسن کنار حوض با ماهی های قرمز کوچولو سرگرم بود .

به زحمت صندلی لهستانی فکسنی  رنگ و رو رفته را از کنار دیوار برداشتند؛ از زیر درخت توت قدیمی ، که سالها جای استراحت بابوشکا بود غروبها ، و گاهی هم منبر آقا سید برای روضه خوانی هایش در عصرهای پنجشنبه .صندلی را  کنار دیوار زیر کلید برق گذاشتند . آقا سید همیشه نگران بود و میترسید روی صندلی بنشیند . یکی از پایه های صندلی لهستانی قژقژ میکرد .  

محسن با اعتراض گفت :

_ اگه آقاجون پرسید میگم که تو بودی .

مارال با تهدید ؛ اما با التماس گفت :  

_ اگه بگی دیگه برات تمبر هندی و قره قوروت نمیخرم .

محسن قبول کرد به آقا جون چیزی نگوید . مزه ترش تمبرهندی و قره قوروت کار خودش را کرده بود .

 

هنوز درست روی صندلی جابجا نشده بود که چیزی از کنار کلید برق بیرون جهید . یک مارمولک . مارال جیغ نکشید . اما انگار برق گرفته باشدش ساکت ماند . نترسید . فقط نگاه کرد . کلید برق را نزد .

کنجکاوی دقایق پیش را از یاد برد . چیزی ورای آنچه در ذهنش بود شکل گرفت . یک نگهبان . با خودش فکر کرد " شاید آقاجون اینو گذاشته که ما به کلید دست نزنیم " .

 

از دهلیز نیمه تاریک که گذشت و خنکای سایه را بر روی پوست روشن و سرخ شده از گرمایش حس کرد؛ صدای بی بی را شنید که :

_ مارال ، دخترم! برو به مامان شوکت بگو بیاد! کار مهمی دارم باهاش . بگو بی بی حالش خوب نیست !

 

آقا جونش همیشه " آهو " صدایش میکرد .

 

نگران شد . بی بی را دوست داشت . دلش نمیخواست که بی بی حالش خوب نباشد . بی بی همیشه بعد از ظهرها برای خواباندش قصه می گفت . قصه ء زرده پری . سبزه پری . قصهء بز روی بون . قصه ء

دختر شاه پریون .

 

بی بی  صورتش گُر گرفته بود . آهو میدانست که از گرما نیست . صورت ِ بی بی مثل مارال سفید نبود که با کوچکترین اشاره آفتاب سرخ شود .رنگ صورتش رنگی بود بین بی نهایت سیاه و بی نهایت سفید .

بی بی از درد به خودش می پیچید و لبهایش را گاز میگرفت .

مارال نمیدانست که بزرگترها برای پنهان کردن درد، گاهی خودشان را هم می آزارند برای تحمل

دردهای بزرگتر و سنگین تر .

 

به اصرار مادر آواز میخواند برایش و رویاهای کودکی اش را روی پشت بام کاهگلی که از آبپاشی  ِ عصر دم کرده بود به بادبادکها می سپرد و فانوسهایی که برای ستاره ها می فرستاد . دلش میخواست دستش را دراز کند و ستاره ای از آسمان بردارد و گوشه سمت راست موهای طلایی اش بگذارد . وقتی می خواند، مادرش اشک می ریخت . مارال شوری اشک مادر را وقتی بزرگتر شد چشید . حتی چشمهای آبی اش از دریا خیس تر میشد .

 

بی بی حامله بود و مارال شاهد میلاد یک نوزاد شد . پنج ساله بود مارال . از کودکی بزرگی را در خود حس کرد و چه دردی بالاتر از این برای یک دخترک که بزرگسالی را در کودکی تجربه کند . مارال دیگر به کودکی برنگشت . دیگر دلش نمیخواست از حصیرهای پشت پنجره و از زرورقهایی که از آقا کریم ، خرازی سر

کوچه اشان می خرید به حساب آقاجون ؛ بادبادک درست کند . برای مادرش ترانه می خواند ؛ اما ترانه هایش؛ دیگر ترانه های برنامه کودک و نوجوان نبود . ترانه ها و آوازهای مرضیه را می خواند و مهستی را . از برنامه گلهای بعد از ظهرهای چهارشنبه که بی بی رخت می شست و مارال کنار دستش می نشست و نگاهش می کرد و با کف های داخل تشت مسی سرگرم می شد . بی بی هم کیف میکرد از اینکه مارال را

دارد در تنهایی هایش . بی بی اجاق کور نبود ؛ اما شد .

  

مارال در بزرگسالی برای محله های کودکی اش دلتنگ بود و آرزو داشت یکبار دیگر میتوانست روی پشت بام کاهگلی  برود و بوی خاک آبپاشی شدهء پشت بام مست اش کند و بادبادک هوا کند . ستاره ها را از نزدیک ببیند و موهایش را بدست باد بسپارد . بی بی صدایش کند برای خوردن یک قارچ هندوانه که ساعتها در حوض فیروزه ای منتظر دستهای کوچک دخترکی مانده بود که از آب بگیردش و بچرخاندش . دخترکی که در تنهایی غمگینش آرزوهایش را به نسیم سپرده بود و در دنباله بادبادکهایی که باد با خود می بُرد به سوی بی سوئی اش . دخترکی که دم مارمولک ها را رنگ میکرد تا بداند چندتا مارمولک نگهبانش است . دخترکی که از آنسوی کوهها آمده بود . آنسوی سهند و سبلان .

صمد را ندیده عاشقش شده بود و شهریار را می فهمید با همه بزرگی اش . پُل ِ دختر میانه را گز کرده بود با پاهای کوچکش . بستان آباد و قره چمن را در سپیده دیده بود و دندانهای سفید گرگها را که ردشان در برف مانده بود با لکه های خون برادرش . خونی که بعدها با دم ِ گزلیکی در اتاقی تاریک ، ردی بر سینه اش گذاشت و مثل یک بختک همه زندگی اش را تباه کرد .

 دلش میخواست بی بی او را بغل بگیرد و نازش کند و بگوید :

- مارال بزرگ نشو !

و او دیگر بزرگ نشود .

 

 بی بی ها همیشه دیر میرسند . دیر میگویند .

 

دشت فراخ زندگی ؛ دیگر برای این آهوی تنها تنگی میکرد . مارال قفس دنیا را در دل با خود داشت . جیران سخت تنها بود و از تنهایی میخواند و از پرواز و آرزوی پرواز .  

 

 

 

 

 

 

من و فقط من تنها میدانم که ؛ چرا انسان و فقط انسان تنها می خندد . او آنچنان ژرف رنج می برده است که چاره ای جز اختراع خنده نداشته است . خندان ترین موجود ؛ محزونترین موجود است .

                                                                                                 " نیچه "

 

 

  تنها انسان است که میگرید


 

عقربه ی ساعت را رو به جلو می چرخانم که فراموش کنم گذشته را . که در رفتنم و نماندش  شک نکنم و در نماندن ام . که به خانه بخت اش راهی اش کنم .

 

چرا رنگها دیگر رنگ خودشان نیستند؟!رنگ آبی که اینهمه دوستش داشتم چرا قرمز شده؟، که هرگز دوستش نداشتم از کودکی این رنگ را .

هنوز رنگ آبی استقلال را دوست دارم به همین خاطر، که قرمز نشد . پیروزی( که رنگش قرمز است) را دوست نداشته ام و ندارم ؛ چون همیشه بازنده بوده ام .

پیروزی ! چه اسم قشنگی میتواند باشد برای یک رنگ . یک همرنگی .

 

پیراهن بلند عروسی را سیاه می بینم در تن ِ تو، ریرا !

سپیدی ها به سیاهی میزنند ؟!

یا سیاهی همان رنگ همیشگی ست ؟!

 

مرگ را یارای آن هست که از کوچه ما گذری کند ؟

کوچه ای که من پنجره ای بسوی آن ندارم دیگر .

از اتاقی که چهار قدم در چهار قدم است ؛

نور خورشید

از هر روزنی

گرمایش را به من تحمیل می کند .

 

خانم عباسی هم ( معلم ِ کلاس اولم ) لاکِ ناخنهایش قرمز بود . کت دامنش هم قرمز شده بود آنروز .

آقای آموزگار معلم کلاس سوم مان بود . ( آموزگار، هم معلم بود و هم نام فامیلش ) گفته بود :

 _ روزی پیروز می شوی . منتظر باش . همیشه منتظر آنروز بوده ام . اما .....  

یادش رفت بگوید آن روز کدام روز است !   

من اما دیگر به باختن عادت کرده ام .

 

چرا این روزها آفتاب قبل از طلوع بالا می آید ؟! چرا فصل تابستان که اینقدر دوستش دارم، قبل از بهار می رسد؟! چرا دیگر پاهایم سرد نیست مثل همیشه که انگاری از فریزر بیرون آورده باشند ؟!

گل ِ نرگس و تابستان ؟ !!

عجبا که نظم طبیعت هم به هم ریخته !

مگر زمان کجا ایستاده که من خبر ندارم ؟ شاید من مرده ام ! یا زمان حرکتش سریعتر شده؟! باید مرده باشم . حتم دارم که زنده نیستم . والا که اینهمه تغییر با این سرعت با قوانین ثابت علمی جور در نمی آید .

زنگ صداها تغییر کرده و من گوشم سوت می کشد . مرده ها که چیزی نمی شنوند . نمی بینند .  آیا مرده ام ؟ اما هنوز گوشم سوت می کشد آخر . چراغ را خاموش می کنم . اینجا تاریکی و تیرگی قبر نیست . از کرم و اجنه و شیاطین هم خبری نیست. میدانم این را . اما این بوی تعفن از کجاست که می آید ؟ شاید در زنده بودنم گندیده ام . شاید به بوی این تعفن عادت کرده بودم این سالها . حالا که عادت شکنی می کنم ؛ این بوی تعفن ام، خودم را خفه می کند . مشامم را آزار می دهد . مرده ها مگر بو میفهمند ؟! اما این بو رهایم نمی کند . بوی گند . گند زده ام دیگر . حالا دیگر این من هستم که جسدم را با خودم حمل میکنم . اما این چهره چقدر غریب است با من . این من هستم ؟! آیا این جسد ، جسد من است ؟ چرا کبود شده ام ؟ چرا بنفش ؟

 چرا هنوز می خندم . شاید به آنچه بر سر خودم آوردم می خندم . عجب رسمی یه، رسم زمونه !

  

احساس می کنم مثل یک خراش بر حنجره زندگی نقش بسته ام . فردایم را دیروز دیده بودم . دیدم که آبی ِ لاجوردی آسمان چطور در زیر هجوم ابرهای تیره که قرار بود فردا بیایند؛ دست و پا میزد . ابرهایی که هر دم به شکلی در می آمدند و هیولا وار لحظه هایم را می بلعیدند و قهقهه ء پیروزی خنده اشان غرش رعد

میشد و اخگر آتشزن نگاهشان برق . من ایستادم و نگاه کردم . مثل کودکی که در ازدحام جمعیت، دستش از دست مادر رها می شود و یا مادر دامن از دست او می کشد . هراسان ماندم و فقط نگاه کردم . از ترس اینکه مبادا فکر کنند تنهایم ؛ فریاد نزدم . ابرها جابجا میشدند و میغریدند و برق میزدند و من تنها و

 مات و حیران فقط نگاه می کردم . حیران ِ اینهمه شقاوت ؛ که در لطافت ابرها می تواند باشد .

 ابرها قرار بود زندگی ببخشند . ابرهای باران زا گاهی ناپرهیزی میکنند و سیل بهمراه دارند . سیل ها هم همیشه خراب میکنند . آسمان از ترس ابرهای تیره ، رنگ ِ لاجوردی اش را پنهان کرد و من نظاره گر

این تیره گی شدم . همه کس سیاه پوشیده بود و من دست بدامن کدام سیاه پوش باید می شدم؛ که مادر در انبوه ِ این سیاه پوشان بی چهرهء  سیاه دل ، دامن از دستم کشیده بود . 

 

حالا که دیگر با هر لحظه ام بزرگتر می شوم و یاد می گیرم ؛ می دانم که ابرها را باد با خود خواهد برد . ابرهای تیره نمی مانند . همیشگی نیستند . ابرها با همه سیاه کاریشان تنها با یک نسیم جابجا می شوند . آسمان لاجوردی همیشه صبور است . خورشید، شیطنت و شرارت ِ ابرها را می شناسد و میداند که عمرشان چند دقیقه بیشتر نیست . هر چه تیره تر و سیاه تر و ترسناکتر ؛ عمرشان کوتاهتر . خورشید می داند اینرا . میلیاردها سال است که میداند . از اولین انفجار کهشکشانی این را میدانست .  

سیل هم می آید و خراب می کند و می رود .

اما ؛ ........

 

دلم از این خرابی ها خوش است

زیرا که میدانم؛ خرابی که از حد بگذرد آباد می گردد .

 

خورشید بالا آمده دیگر . پرنده ها میخوانند بیرون خانه ام و آهوی هراسانی که از همه آدمها ترس دارد ، بیرون خانه ام در دشت سبز مه زده ؛ دلش در کف دست ، و نگاهش به دوردستهای این دشت، ساکت

و صبور به اندوه کودکی خود میگرید و اندوه و اضطراب، دل دریایی اش را به طپش های ناگهانی واداشته و حضورش را به ماه می سپارد؛ که مهتاب دلک بی شیله پیله اش را با خود ببرد . ببرد آنجا که تاریکی نیست . ببرد آنجا که نشانی از آدمهای زمینی نیست . آنجا که وجود و حضور به پایان خود میرسد و

 دوست داشتن آغاز می شود . دیگر باید به دشت بروم . بروم و به آهو بگویم : تو، ای آهوی ناز ، آهوی تنها ، که غریبانه خاطرت آزرده است . آیا تو هم آموخته ای که بترسی ؟! آهو از من نخواهد گریخت . اینرا از لرزش دل و دستم حس خواهد کرد که من هم آهویی بودم و به هیئت انسانی درآمدم . درست مثل همان فرشتهء شهر فرشته ها که به هیئت انسانی در آمد و رنج را تجربه کرد و مرگ را .

فرشته ها نمیدانند درد چیست . نمیدانند رنج چیست . نمیدانند که دل ِ به درد آمده چگونه می گرید .

آنزمان که دیگر فرشته نبود و انسان شده بود؛همه چیز را از دست داد . همه دردهای این جهانی به جانش ریخت . گریه کرد . سخت هم گریه کرد . اما دیگر کدام چشم بود که اشکهایش را ببیند ؟!

 

فرشته ها هم گریه می کنند . اما ........ زمانی که دیگر فرشته نیستند .

 

 

 

سیٌالیٌت روح در استغنای عشق

 

سیٌالیٌت روح در استغنای عشق

 

 

اینروزها بیشتر حیرانم تا خوشحال . بعضی ها میگویند شوک ! یکجور ناباوری است این حیرانی . یک نوع سرگشتگی و شوریدگی . این شوریدگی از آن شوریدگی های درویشی و صوفیانه نیست که از خود بیخود شوم . شاید شما که این نوشته را  میخوانید کلمه مناسبتری برایش پیدا کنید . یک حالت تعلیق است ؛ نه از تخدیر افیون؛ و نه از سر مستی شراب ! همان سیال بودن است که دنبالش می گشتم . همان رها شدن در خویش که عزیزی سعی کرد به من یاد بدهد و نشد( شاگرد خوبی نبوده ام هرگز ! ).

رهایی چیزی نیست که باید و بتوان آن را یاد گرفت . رهایی را باید تجربه کرد . تجربهء حسی . از آن درسهای حضوری نیست که معلمی بالای سرت باشد و در مکتب خاصی باشی و بگوید رها شو ! رهایی فقط

رهایی ست . همین . باید در تمام جانت بنشیند و ایمانت شود . خودت هم نمیدانی و نمی فهمی چه زمانی و چطور !؟باید در تمام وجودت حلول کند . باید به این برسی که رها شده ای . نه جریان سیال ذهن که در

ادبیات به کار می آید و درکار داستان نویسی .

 

این رهایی که می گویم ، جریان سیالی روح است . روحت که آزاد شد ؛ ذهنت بی چون و چرا تسلیم محض این رهاییمی شود . یکنوع آزادگی ست . یا شاید هم به قول بسیاری "مالیخولیا" که من دچارش شده ام .

 هر چه هست خوشایند است .

مالیخولیا یا سیٌالیٌت ، رویا بافی یا عقده های سرکوفته درون . پوست انداختن روح یا شکفتن در خویش . هر کدام باشد دیگر فرقی نمی کند . دلت که خبر کرد آزاد شده ای و رها ؛ دیگر هیچ زنجیری و هیچ غُلی نمی تواند در بندت کند . ستم بخود زمانی ست که خود فریبی را دستآویز یک تمنا کنی . ایمان بخود و آنچه انجام می دهی بزرگترین و شگفتی آورترین معجزه ای ست که در روحی و کالبدی دمیده می شود. باید به خود ایمان داشت .

 

از آدم ساده ای پرسیدم : چطور بفهمم که خدا کی و کجا  لمس ام میکند ؟! جوابش مثل خودش ساده بود و در عین حال عمیق . دستم را گرفت و گفت : تو اجازه بده خدا لمس ات کند ؛ خودت میفهمی . حالا میفهمم که خدا لمس ام می کند . کجا و چطورش را نمی دانم . فقط یکنوع آرامش است . دغدغه های روزمره زندگی آزارم

نمی دهد دیگر .  

گذشته را به گذشته سپرده ام .تنها به این فکر میکنم که آنچه بود فقط یک اتفاق بود. شاید یک خواب . هر چه بود باید به زیبایی یاد کنم . چون زیبا بود . کابوسها را بیاد نمی آورم . کابوسها ساخته ذهن من بود شاید . همه ترسها ریشه در خویشتن آدمی دارد . آنچه ترسناک است و هولناک، ساخته ذهن بشر است . ساخته ذهن من و توست . هیچ چیزی در این جهان و این کائنات نیست که ترسناک باشد . انچه ما را می ترساند و از باور کردن اش هراس داریم ، در روح و جان ماست و ساخته ذهن ناقص ما .همه چیز در جهان خارج از ذهن ما کامل است . رنگها ، صداها ، گلها ، آب ، بوی تن ، یک قطره عرق شرم بر پیشانی ،آفتاب،لوبیا پلو، یک پُک به سیگار" در فاصله رخوتناک دو همآغوشی " ، درخت بید مجنون، عکس،مزهء یک تکه لبو، سایه ها، اتوموبیل ها، شُر شُر ِ یک نهر کوچک در سکوت پر ترنم یک خلوت در سایهء سپیداری . صدای آبشاروار شنهای روان کویر، جستن یک برق و غریدن یک رعد . زخمه های

ساز یک عاشیق پیر؛ و یک دست و یک انگشتر در لحظه وداع ؛ وداعی ابدی . یک پیراهن سوخته در جا لباسیو یا یک قاب ِ خالی از عکس بر دیوار . حتی عطر نرگس .همه اینها وجود دارند . آنچه که وجود

اینهمه را انکار می کند، خواسته های ماست و عملی که برای رسیدن به خواسته هایمان انجام میدهیم .

 از خودم میپرسم : آیا ارزش داشت ؟! آیا اینهمه ارزش داشت ؟ بعد بخودم می خندم و جواب می دهم . بله . هر کاری در زمان و مکان خودش حتما ارزش دارد . اگر نداشت که انجام نمی دادیم . بعد یک استکان چای می نوشم بدون لیمو و سیگاری می گیرانم و به آفتاب نگاه می کنم که سخاوتمندانه نورش را به زمین می بخشد و دلم گرم می شود .   

 

وقتی به گذشته ای که از نظر زمانی زیاد دور نیست ؛اما از لحاظ حسی گویا کهکشانها با آن فاصله گرفته ام نگاه میکنم؛ به این گذشته خنده ام می گیرد.در حقیقت زهر خنده.اما همین زهر خنده ها آرام آرام به یک لبخند بدل می شود. یک آرامش درون . بقول مارکز :"  گریه نکن برای اینکه به پایان رسید ، لبخند بزن برای اینکه اتفاق افتاد " .

 

 

پرت افتادم . هذیان گفتم . تعجب نکنید . حیرانی ست دیگر !  از خودم بیش از این انتظار ندارم . چه برسد به شما که به این دیوانه خانه آمده اید .اگر انتظاری بیشتر هست ؛ بیگاه آمده اید . "هر چند که غلغله آنسوی در زاده توهم توست ؛ نه انبوهی مهمانان . که آنجا تورا کسی به انتظار نیست . که آنجا جنبش شاید ؛ اما جنبنده ای در کار نیست " .

 

 

 

پ. ن . جملات رنگی قرمز؛ بر گرفته است از شعر شاملو : ( در آستانه ) . 

 

توضیح در مورد بک گراند موزیک :

دوستی ست که بنا به خواهش و اصرارهای من اجازه دادند که صدایشان را بعنوان بک گراند موزیک اینجا بگذارم .

انسانی که در دوستی کم نمی آورد . بخاطر سعه صدری که دارد، خواست که نامی از ایشان نبرم . اما می دانم حتما این صدا بگوشتان آشناست . دوستی ست که کم می گوید و بیشتر عمل می کند . عملکرد انسانها نشان از بزرگی و کوچکی روح اشان دارد . کاش اجازه داشتم که ایشان را معرفی کنم . شاید روزی این اجازه را هم به من بدهد . همینجا از ایشان تشکر میکنم . ممنون از محبت و دوستی شما خانم ...... ، که نامتان برازنده دل بزرگ و روح بزرگتر شماست .