آینه ها  در خوابند

 

 

 

" آینه ها  در خوابند "

 

 

" کِی بود زنگ زد؟ گفت : چطوری بابا ؟

گفتم : من خوبم . می سازم . تو چطوری ؟ هنوز هم .........    .

گفت : ساعت خواب ، بابا .

گفتم : آخر نامرد ، ...........    .

توی حرف من دوید که بیداری ، بابا ؟

گفتم : من شصت و پنج سال و سه ماه است که بیدارم ؛ تو خوابی ، نامرد !

بعد هم گوشی را گذاشتم . برای همین زنگ نمی زند . " ٭

 

( هیییییییییسسسسس !!! صدایت در نیاید . کودکی هایمان خوابیده ! بیدارشان نکن ! )

 

خوب است در نوشته هایم دایره و دُنبَک نمی زنم ؛ که اینطور دعوت به سکوت می شوم .

 

اِی ی ی ی  خانوووووووم م م م ؛ از این به بعد یادم باشد که نقاره و دُهُل را موقع نوشتن کنار بگذارم

که مبادا کسی از خواب بیدار شود . قصد بیدار کردن و آشفته کردن خواب ِ شما را نداشتم .

 

آهااااااااای اهالی شهر ؛ آسوده بخوابید که شهر در امن و امان است و ........    . 

ز ِکی ی ی ی !

قلندر بیدار !

 

کودکی ها را بهانه نکنیم .

نه کودک خود ؛ و نه کودک ِ دیگران را . ناجوانمردانه ترین کاری که در همه هستی ست ؛ سوء

استفاده از کودک است .

بگذارید کودکی های شما بخوابد ؛ خوابش شیرین . اما کودکی ما را از ما نگیرید . بگذارید کودکی

ما که بیدار است ، همانطور بیدار بماند .

شما هم نگران نباشید . خواب کودکی شما را آشفته نخواهم کرد . نقاره و دُنبَک و دُهُل هم دیگر

نمیزنم . حتی سعی میکنیم که به صد سال تنهایی ِ خوزه آرکادیو بوئندیا هم نگاهی نکنم از این به

بعد ؛ که نه خوشآیند شماست و نه خوزه که شاید صد سالش را پنجاه کند در این میان ، با خواب و

بیداری شما .

اما ، من که پرومته هستم ؛ می دانم رنج پرومته بودن چیست .  

 

فقط  یادتان باشد که نوشتن برای بیاد آوردن است ؛ نه از یاد بردن . اما از بازی زمانه نمی شود

غافل شد . شاید من هم روزی برای از یاد بردن بنویسم .

 

اشاره :

٭ تکه ای از انفجار بزرگ ( هوشنگ گلشیری )

 

بیتابی سفر

 

بیتابی سفر

 

چقدر دلم برای سفر تنگ شده . از آن سفرها که دیگر به انتهایش فکر نکنم . بقول دوستی " دلم برای برای یک دو رکعتی مسافرانه تنگ آمده " .

سفر همیشه دلم را میلرزانده . دائم دلهره داشته ام که اگر به انتها برسد چی ؟! دلم برای سفری که پایانی ندارد سخت تنگ است . از آن سفرها که نمیدانی کی راه افتادی و به کجا و چطور خواهی رفت . از آن سفرها که هیچکسی در پایان راه در انتظارت نیست ؛ شال و کلاه می کنی و راه می افتی ؛ هر چه پیش آید خوش آید . با غمی دمساز شو .

یادت هست اولین جمله ای که از من شنیدی و فکر کردی چیزی بارم هست ؛ در مورد سفر بود .

گفتم : " رفتن نه برای رسیدن ، بلکه برای اینجا نماندن " . نقل قول بود ؛ اما مثل بسیاری چیزهای

دیگر که عمق شان را بعدها می فهمم ، نمی دانستم چه می گویم . و تو چند روز بعد خواستی که

دوباره بگویم همین جمله را .

تازه متوجه شده ام که عمق جمله نبود که خواستی دوباره بگویم ؛ بلکه ......  .

دیگر فکر نمی کنم که اشتباه میکنم در مورد قضاوتم . قضاوت در مورد خودم و در مورد دیگران .

 

" وقتی تونستی در مورد خودت قضاوت درستی کنی معلوم میشه یک فرزانه تمام عیاری " .

چه کنم ، فرزانه تمام عیارم خُب .

 

دنبال رد پای کودکی هایم می گردم در این بلبشوی ها و آشوبهای هر روزه . چه بی نشان گم شدند همه شان !

غزلهایم جا مانده آنجا .

خُب مانده که مانده .

اصلا گور پدر هر چه غزل است و قصیده و مثنوی . به جهنم همه نثرهای زیبای شاعرانه و عارفانه و

ادبی .

به دَرَک همه الهام های غیبی شعری نیمه شبانه . به اسفل السافلین همهء فیلمهای فیلسوفانهء عمیق و اومانیستی . لعنت بر همهء کتابها و فیلمها و موسیقی ها و نقاشی ها و مجسمه های خوب دنیا . تُف بر

گور پدر تارکوفسکی . آتش به قبر مادر کیشلوفسکی و گه ِ سگ بر ریش برگمن . جنایت و مکافات به

چه دردم میخورد ؟ هاملت را میخواهم چه کنم ؟ زوربا را نگاه کنم که چه ؟! جان شیفته را دوست ندارم دیگر . آنا کارنینا را برای چه بخوانم ؟ سمفونی پنج بتهوون گوشم را کر میکند . برای چه باید سعی کنم پیکاسو را بفهمم . رمانتیسم و سوررئالیسم و امپرسیونیسم چه رنگی بر زندگی ام زدند بجز بی رنگی ؟!

چه تصویری را نشانم دادند که ندیدم ؟ چه عشقی در دلم آفریدند که من قدرت خلق اش را نداشتم ؟

ایثار چه دردی از من دوا می کند ؟ قرمز و پستچی و مالِنا و سینما پارادیزو و فلینی و اورسون ولز و

کازان و مارلون براندو و لینچ و آلتمن و جیم جارموش و بینوش و مریل استریپ و دونیرو و اَل پاچینو

و شان پن با بیست و یک گرم و همه و همه را میریزم داخل توالت و سیفون را میکشم . همهء اینها

کیلو چند؟ یک پاپاسی هم نمی ارزند . فیلمساز که نمیخواهم بشوم . منتقد هنری شدن را هم گذاشتم

در ِ کوزه و آبش را خوردم . نویسندگی که حتی در مخیله ام نمی گنجد ؛ چون هنوز .. ن  لیسی را یاد

نگرفته ام .

شاعر هم نمی خواهم باشم . ( زن شاعر نشو شاعر فقیره ).

 

نوشتن ، خواندن ، دیدن ، همه اینها خود گول زنک هایی ست که ندانیم دور و برمان چه می گذرد .

اما بادهء کهن از اسماعیل فصیح را نگه میدارم . دوستش دارم این اثر را با همهء سادگی و

بی ادعایی هایش .

 

به کجا چنین شتابان

گون از نسیم پرسید

..........

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم .

سفرت بخیر اما

تو و دوستی خدا را

..............              .

 

راستی !   

کسی خبر دارد که معنی این بیت چیست؟

" ای بی خبر از سوخته و سوختنی / عشق آمدنی بود نه آموختنی " .

 

شبح آینه

 

شبح آینه

 

این روزها نه مولانا به دادم میرسد نه عطار . نه حافظ و نه خواجه عبدالله انصاری و نه جبران خلیل جبران . فقط کودکیها شادم می کند .

 

آنچنانم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت .

بدوم تا برسم باز به یک باغ بلور

سر یک گلدسته که پر از نور اقاقی شده است

به گل نرگسی ام باز سلامی بکنم

به همه باز بگویم که شقایق اینجاست

پای هر نارونی باز نمازی بکنم

و به هر د ِشلمهء عشق شوم مست جنون

شبح آینه را باز نگاهی بکنم .

 

   

 

حرفهایی برای نگفتن

 

حرفهایی برای نگفتن

 

یادم می آید جایی خواندم : " همه این حرفها برای گفتن یک حرف است . حرفی که برای نگفتن

داریم " . چه زیبا گفت آنروز آن عزیز در گفتگوهای تنهایی اش . و چه بر دلم نشست امروز ؛ امروز

که تنها شده ام .

بگذار هر چه میخواهند بگویند . کک ام هم نمی گزد . این حریم و این خلوت دلم را بیشتر آرام

می کند .

حرفهایم را با همین وبلاگ می گویم . شاید هم حرفهایی برای نگفتن باشد که مخاطبی ندارد .

هیچ گوشی و هیچ چشمی نباید این کلمه ها را به شنیدن و دیدن بیالاید . مگر کلمه مقدس نیست ؟

 

در آغاز کلمه بود ؛ و آن کلمه ، خدا بود .

 

اگر خواندی نادیده بگیر ؛ و اگر شنیدی ناشنیده .

 

 

٭هر چه می نويسم پنداری دلم خوش نيست و بيشتر آنچه اين روزها نوشتم همه آن است که يقين ندانم

که نوشتنش بهتر است از نانبشتن( ننوشتن ) .

ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگويند... و نبايد که در بحری افکنم خود را که

ساحلش بديد نبود، و چيزها نويسم بی «خود» که چون وا «خود» آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور .

ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت...حقا و به حرمت دوستی که نميدانم که اين

که می نويسم راه سعادت است که ميروم يا راه شقاوت؟ و حقا که نميدانم که اين که نبشتم طاعت است

يا معصيت؟

کاشکی يکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی يافتمی . چون در حرکت و سکون چيزی نويسم رنجور

شوم از آن بغايت . و چون در معاملت راه خدا چيزی نويسم هم رنجور شوم . چون احوال عاشقان نويسم نشايد، چون احوال عاقلان نويسم هم نشايد، و هر چه نويسم هم نشايد . اگر هيچ ننويسم هم نشايد، اگر

گويم نشايد، و اگرخاموش گردم هم نشايد، و اگر اين واگويم نشايد، و اگر وانگويم هم نشايد، و اگر

خاموش شوم هم نشايد!

 

پ . ن

٭ رساله عشق ( عین القضات همدانی )

 

 

نیمهء پنهان

 

نیمهء پنهان

 

وقتی که دلم خیلی بهانه می گیرد ، به گذشته نقبی می زنم ؛ به کودکی هایم که چه ساده دل می دادم و

دلی نمی گرفتم . به نو جوانی ام که دوست داشتن ام را پنهان می کردم که او نداند . به جوانی ام که

عشق را در هزارتوی های سیاسی و بازیهایش باید قورت می دادم و کسی جوابی برایم نداشت .

همان " نیمهء پنهان " که آن نیمهء دیگر را چه آسان باختم و باختیم همه امان . حالا هم که فکر

می کنم بزرگ شده ام در تقویم ؛ دوست دارم همان مرتضی باشم ، با همان بغضهایش که عمویش

گفت : " مرد که گریه نمی کند " . عموجانم چه خوب گفت . مگر مرد گریه می کند ؟! عمو یادش رفت

بگوید ؛ اگر مرد به گریه افتاد چه خاکی به سرش بریزد ؟

عمو جان سر سجاده نماز گریه میکرد خودش . بعد از نماز عصر تسبیح درشت اش را می چرخاند و

سیگار اُشنو ویژه می کشید با چوب سیگار سنگی سیاهش که نمی دانم کجا خریده بود . پالتوی

پشمی اش را روی شانه جابجا می کرد و در نعلبکی فوت میکرد که چای اش خنک شود . ته ریش اش همیشه صورتم را آزار می داد وقتی مرامی بوسید . عمو هیچوقت ریش اش را تا آخر نتراشید . به

عاشیق پیر می گفت : " دوره و زمونه عوض شده " .  پدرم سرش را پایین می انداخت . عاشیق پیر کوچکتر از عمو بود . پدرم چشم غره می رفت به من " پاهات رو جمع کن " ! نه عاشیق ؛ نه عمو

جان به من یاد ندادند که اگر دلم را باز کنم ، چه کسی باید جمع اش کند . زن عمو ( خاله ام ) گفت :

مشق شب دارد خُب طفلک . مادرم دستی به سرم کشید و مشقم را نگاه کرد .

مشق شب ام " کلمه ها و ترکیبهای تازه بود " . کلمه تازه ای که یاد گرفته بودم کتانی بود . کتانی هایی

که میخواستم خاکی نشوند . کتانی هایی که بالاخره روزی باید خاکی می شدند . بعدها یاد گرفتم که همه

کتانی ها خاکی می شوند روزی .

 

عاشیق پیر وقتی شمعدانی ها را قلمه میزد ؛ چه عشقی می کرد ! مادرم روی سنگفرش ایوان ریحان

پاک میکرد و خواهر کوچکم در انتخاب زن شدنش حیران مانده بود . گربهء سیاه که از چینه دیوار

همسایه پرید ؛ خواهرم سیلی خورد . مادرم گفت : بخت ات روشن . زن شدی . خواهرم ترسید برای

همیشه از زن بودن .

 

 شهرام ناظری می خواند :

کز صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ........ یادگاری که در این گنبد دوار بماند .

دردی ست غیر مُردن کآن را دوا نباشد ........ پس من چگونه گویم کاین درد دوا کن .

یک دست جام باده و یک دست زلف یار ....... رقصی چنین میانه میدانم آرزوست .

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر ..........کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست .

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما ................گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست .

 

این مارمولکها عجب ردهایی می گذارند از خودشان بر روی دیوارهای خاطره .

 

نگاهی به فیلم سُوتسی ( از آفریقای جنوبی )

 

نگاهی به فیلم ( تسُوتسی ) " سُوتسی "

 

فستیوال فیلم آفریقا در تهران برگزار می شود . فیلم ( تسُوتسی ) " سُوتسی " را همین دیشب دیدم که

سال گذشته برنده اُسکار بهترین فیلم خارجی شده بود از آفریقای جنوبی .

خشونت و بیرحمی و عشق و ایثار در هم آمیخته اند در این فیلم . کارگردان (  گاروین هود ) بسیار هوشمندانه و واقع گرایانه به زندگی نگاه کرده است . خارج از همه چهارچوبهایی که ما برای خود

درست میکنیم ؛ و حصارهایی که خواه ناخواه دور خود می کشیم .

گاهی بدون آنکه ما بخواهیم حصار ها از قبل تعیین شده اند .

یاد فیلم ( " وسوسهء سرنوشت " یا  " اقبال کور " )٭ از کیشلوفسکی  افتادم . نمیدانم در فارسی

چه نامگذاری شده این فیلم . سه نگاه مختلف به سرنوشت یک انسان است .

با اینکه کیشلوفسکی نگاهی چند گانه به زندگی دارد در فیلمهایش ؛ اما بیننده را آزار نمیدهد . راه را

برایش باز میگذارد که خودت انتخاب کن ؛ اما من میگویم این بهتر است . هر چند همه به یکجا ختم

میشود . آنچه باید بشود ، می شود . گاهی تلخ ؛ گاهی شیرین . سه گانه ( آبی ؛ سفید ؛ قرمز ) همین

حکایت است .

اما  گاروین هود همین تیز هوشی را به شکل دیگری مطرح می کند و در هر لحظه به یادت می آورد

که تو باید تسلیم شوی . اما به اختیار خودت می گذارد که تسلیم چه باید بشوی ! عشق یا عدالت ؟! هر

چند شاید هر دو در نهایت یک معنی پیدا کنند ؛ اما هر کدام از این کلمات در ذهن من و شما معنای

خاصی دارد . درست همینجاست که اختیار و جبر مطرح می شود . که آیا انسان مختار است یا جابر؟!

بحث فلسفی عمیقی ست که در این گفتار نمی گنجد .

 

همیشه در آخرین لحظه هاست که ما آدمها تصمیم میگیریم که خیر و یا شر را انتخاب کنیم ؛ به هر

قیمت که تمام شود . جنایت و مکافات داستایوسکی نمونه بسیار بارز و مبرهن این فلسفه است .

جبر یا اختیار ؟!

علم جامعه شناسی ، روانشناسی و بخصوص اخیرا انسان شناسی ثابت میکند که نوع بشر ذاتا رو

بسوی رستگاری دارد . خارج از همه تعاریف ایدئولوژیک ؛ اعم از مذهبی یا غیر مذهبی .

آدم ابوالبشر بدنبال بستری ست که به خود و به آنچه که اعتقاد دارد ( خدا ، ماده ، تصادف و یا شاید ماشین )  ثابت کند که ؛ من توانایی و لیاقت جایگزینی تو را دارم . آنچه تو مرا مقدر به آن دانسته ای

خوب است ؛ اما آنچه من می اندیشم شاید بهتر باشد . هر چند شاید به همانجا برسم که تو میدانی .

اما من ؛ من  ِ انسان باید به آنچه که تو مرا برای آن آفریده ای و مختارم کرده ای برسم از راه علم

و تجربه . پس من هستم که انتخاب میکنم که آیا توخالق من هستی یا من خالق  ِ تو !!!!!

 

چقدر دلم به حال خدا می سوزد . زیرا که من در تنهایی هایم به او تکیه میکنم .

اما خدا در تنهایی اش چه می کند ؟!

 

اگر بگویید که انسان تنها همدم اوست . می پرسم : اگر خدا نیازمند همدمی انسان است ؛ پس آیا

مگر خدا بی نیاز نیست ؟

 

پ . ن

 

   =   اقبال کورBlind Chance٭ 

 " بلایند چانس " از کریشتف کیشلوفسکی

  

 

حس یک لحظه خوشبختی

 

حس یک لحظه خوشبختی

این روزها کمتر حوصله ام سر میرود . محافل ادبی و شبهای شعر! را هم کم کم دارم حذف میکنم از

برنامه های شبانه . کلی کارهای عقب مانده دارم که باید سروسامان بگیرند ؛ مثلا اینکه ساعتها پشت

پنجره بنشینم و بیرون را نگاه کنم که ابرهای سیاه بارانی چطور با باد و طوفان حرکت میکنند . صبحها

مثل آدمهای خوشبخت پایم را بیاندازم روی پایم و روزنامه صبح را ورق بزنم و با اولین قلُپ قهوه تلخ

بدون شیر همه تلخی های دیگررا از یاد ببرم . پیر زنی که پشت پنجره اش نشسته ومنتظر رسیدن

کریسمس است تا شاید آشنایی زنگ خانه اش را بزند نگاه کنم . بچه هایی را که عصرها همراه پدر یا مادرشان از مهد کودک و یا مدرسه بر میگردند ببینم و بغض هم نکنم . به صدای دعوای همسایه ام

گوش بدهم که سگش را تشر میزند . به گورستانی که نزدیک خانه ام است بروم و تاریخ تولد و مرگم را نگاه کنم .عکس پدر و مادرم را گردگیری کنم . خودم را در آینه نگاه کنم تا یادم بیاید که شاید روزی منهم زنده بودم و می خندیدم . کاشی فیروزه ای را بردارم ؛ با دقت و وسواس گردگیری اش کنم و ببینم نوشته پشتش را هنوز می شود خواند . و خیلی کارهای دیگر که به اندازه یک دل از آنها فاصله گرفته بودم .

دلم برای گلهای فرش اتاقم میسوزد که شاید روزها و هفته ها و ماههاست رنگ آفتاب را ندیده اند .

پرده کرکره ها را بالا بزنم ، پنجره را باز کنم و دستم را بگیرم زیر باران و چند قطره در مشتم آب بپاشم

روی همین گلها . گوشی را بردارم و به دوستم زنگ بزنم و حالش را بپرسم . بروم به آشپزخانه و یادم

مانده باشد که برای خوردن یک لیوان شیر در ِ یخچال را بازکرده ام . همه اینها را یادم باشد . یادم باشد

که دیگر برای هر کاری در و دیوار را پر از یادداشت نکنم .

 

چقدر کارهای نکرده دارم !

خوشبختی در چیزهایی نیست که نداریم . خوشبختی یعنی قدر داشته ها را دانستن .  

 

 

 

 

" بنفشه ها و بادبادک "  و   یک تکه نخ

 

گلدونای طاقچهء مادرم رو یادم رفت آب بدم وقتی اومدم .

شمعدونی های آقا جون هنوز گلهای صورتی میدن ؟

شیپوری های بنفش که عصرها قد می کشیدن تا روی بوم؛ هنوز قد می کشن اون بالا بالاها ؟!

همون ها که فقط عصرها از یک تکه نخ سفید میرفتن بالا تا آسمون رو نگاه کنن .

مثل من که دوست داشتم بادبادک باشم .

راستی آقا جون کجاست که ببینه دلم تنگه برای تشر زدنهاش ؟! نکنه تو فکر بنفشه هاست هنوز !

آخه عاشیق گفته بود : نذار این بنفشه ها پژمرده بشن . " آمٌا چوخ سو وِ ِ رمَه " .

عاشیق گفته بود اگه زیاد آب بدم به نرگسی ها ؛ آب خفه شون می کنه .

اما بنفشه ها دیگه پژمردن . نرگسی ها هم خشک شدن . فقط یک عکس ازشون موند .

کجا و کی پژمردن و مردن؟  نمی دونم !

راستی مگه عمر نرگسی ها چقدره ؟ بنفشه ها مگه تا صبح بیدار نمی مونن .

مگه نمیرفتن روی بوم که خورشید رو ببینن ؟ یا پشت پنجره سرک نمی کشیدن که آفتاب بیاد بالا ؟!

مگه دلشون نمیخواست که با نخ قرقرهء بادبادک من برن اون بالاها ؛ و بعد از تو ابرها نگاه کنن و

به من بخندن .

آخه عاشیق ِ پیر دلش میخواست پیوندی بزنه از نرگسی و بنفشه . عاشیق ِ پیر چه راحت بود !

راحت پاشنه ور می کشید و زیر بارون میرفت . چتر بر نمیداشت . میرفت و و یک انگشتر برای

مادرم می آورد . برای همین اسمش رو گذاشتم عاشیق پیر .

هنوز تسبیح اش رو دارم . سهم من همین بود . یک تسبیح . بس ام است . چیزی نمی خواستم .

یک تسبیح شاه مقصود برای من و یک انگشتر نقره با نگین عقیق اصل که به داداشی رسید .  

 

دلم هنوز برای اون ماهی قرمزه می سوزه . توی همون حوض آبی .

مثل اون وقتها که آفتاب رو پولکاش می افتاد و بنفش می شد .

آستین بالا میزدم بگیرمش . نمی شد . آخه فقط هفت سالم بود . از فواره ها هم ترسیده بود .

 

خانم عباسی رو دوست داشتم که همیشه کت دامن قرمز تنش بود و به من یک خودنویس سناتور

جایزه داده بود .

خودنویس ام آبی می نوشت .

خانم عباسی دیگه دوست نداشت معلم کلاس دومی ها باشه . ازش پرسیدم : خانم دیگه نمیایی ؟!

گفت : نه . و دیگه چیزی نگفت و من از رنگ قرمز بدم اومد .

 

"مهمان مامان" رو که از مهرجویی دیدم ؛ خودم رو دیدم .

نکنه مهرجویی تقلب کرده باشه از من .

مفت چنگش . اما بی شباهت به " ترکه آلبالو" ی من نیست این " مهمانی مامان " .

" ترکهء آلبالو" رو حتما خونده این داریوش خان .

 

ماهی قرمزه نمی دونست که چی میخوام بهش بگم . هی فرار میکرد .

زبون ماهیها چه سخت بود اون روزها . هنوز هم سخته برام .

تا آستین بالا میزنی همه شون فکر میکنن قلاب داری . حق دارن خُب . ماهی اند دیگه .

اگر اون ماهی که پولکش بنفش شده بود نمی ترسید . نمی رنجید . اعتماد میکرد .

اگر می شنید که چی دارم بگم شاید آرومتر می شد . اما نشنید .

می خواستم بهش بگم : منم دلم میخواد ماهی بشم .

میخواستم بهش بگم : می تونی به پادشاه ماهی ها بگی جادوم کنه .

 

هفت شهر عشق و سی مرغ و سیمرغ

 

در كوي تو رسم سرفرازي اين است

مستان تو را كمينه بازي اين است

با اين همه رتبه هيچ نتوانم گفت

شايد كه تو را بنده نوازي اين است

                                             " عطار"

 

 

امروز را و امشب را فکر میکردم قلبم از حلقومم بالا خواهد آمد . اما نیامد . نشستم برای نوشتن .

شعر زیر حاصلش شد .

 

نوشته زیر برداشتی ست آزاد از حکایات ( هفت شهر عشق و منظومه منطق الطیر ) " عطار" .

 

....///// ...........//////////// ................       .

 

 

" هفت شهرعشق و سی مرغ "

 

قصه ای دارم هزارش راز بود

مختصر گویم ، که این آغاز بود

 

مردمان را عیش و عشرت بود و خوش

هر دلی را عاشقی دمساز بود

 

طفل مکتب دیده را چوب فلک

غمزه های آن نگاه ِ ناز بود

 

ناله ای از دور کودک را بگفت

عشق ِ ما شهری ست،هفت اش راز بود

 

طفل گفتش، که اسرار تو چیست؟

ناله گفتش ، سرّ ِ چشم انداز بود

 

طفل ما آواره شد در شهر عشق

زآنکه ناله با دلش همراز بود

 

شهر اول خار در پایش خلید

رنج ِ بودن اینچنین آغاز بود

 

شهر دوم در خم پس کوچه ای

یار ِ او در صحبتش صد راز بود

 

شهر سوم مدعی با او نشست

هر دری بسته ؛ یکی را باز بود

 

در چهارم شهر ؛ او درمانده ای

یار او پنجه به دیگر ساز بود

 

شهر پنجم حاصل هر شام تلخ

تیر مژگان ِ یکی غماز بود

 

شهر شش را از غم بیگانگی

خلوتش با خستگی دمساز بود

 

شهر هفتم چونکه سی مرغش* رسید

در دلش سودای این پرواز بود .

 

                                           " آیدین صبوحی "

 

* پ . ن  

اشاره به  سی مرغ و سیمرغ  در حکایت ( منطق الطیر )عطار است .

 

Ф

    پانوشت در پا نوشت :

سیمرغ پرنده ای افسانه ای است در اساطیرجهان؛ که در فرهنگ هند اروپایی

مرغ آتش نیز نامیده شده .

اعتقاد بر این است که مرغ آتش بعد از هر سوختن از خاکستر خویش

برخواهد خاست . چون پرومته ( پرومته ئوس ) که از خدایان اساطیری

یونان باستان و نگهبان آتش است و به جرم دزدیدن آتش و هدیه اش به انسان

مورد غضب زئوس ( خدای خدایان ) قرار میگیرد و سرنوشتی رقت بار را متحمل می شود .

 

من و ترانه های کودکی

 

برداشتی آزاد از ترانه ها و متل ها و بازی های کودکانه

 

 

اتل متل توتوله . گاو حسن چه جوره ؟! *

نه شیر داره ؛ نه .......

شیرشو بردن هندسون .

یک زن کردی بسون .

اسمشو بذار عم قزی

دور کلاش قرمزی

ها چین و وَرچین

این پارو وَرچین .

 

کدوم پا ؟

پایی که نداره چاره

هر قدمش یه خاره

قصهء پاره پاره

اینهمه پا نداره .

 

گاوی که شد رفوزه

حسنی پرید تو کوزه

 

حالا که شدی رفوزه

نگو که دلت می سوزه .

.......

 

تا برسی به صدتا ... ما می زنیم سیصد تا .

.........

 

دویدم و دویدم

سر تپه رسیدم

دوتا خاتونی دیدم

یکی ش به من آب داد

یکی ش به من نون داد

نونو دادم به ملا

ملا به من  کلک زد

آبو دادم به سقا

سقا منو الک زد

از تو الک وا جستم

تو حوض نقره هستم

از رو کلک پریدم

پرده ها رو دریدم

 

بعد اومدم تو خلوت

حریم شکر و نعمت

 

گاو حسن خریدم

یه قصه ای شنیدم

قصه شُدش قاصدک

تو دستای یه بختک

بختک ِ من اتل شد

تو قصه ها متل شد .

 

اتل متل تو خواب بود

قصه هامون  سراب بود .

 

سراب ِ پاره پاره

حسنی هنوز بیچاره

چل گیس اومد تو خوابش

حسنی نداد جوابش .

 

حسنی چی شد ؛ هُو هُو هُو

دلش چی شد ؛ نو نو نو .

 

حسنی نشد رفوزه

تا که دلش بسوزه .

اومد نشست تو باغچه

دلشو گذاشت رو تاقچه

نه دیو اومد نه چل گیس

نه گلدون و نه نرگیس**

 

عروسکا تو خوابن

بعضیا توی قابن .

 

عروسکم دلت کو

اولدوز عاشقت کو

باطل مشکلت کو؟

عروسک سخن گو

ریحون و تلخونت کو ؟

 

ماهی ها رو خبر کن

تو دریاها سفر کن

نکنه بشی نا امید

غلاغه به اینجا رسید .

 

اولدوز و ماهی با هم

مفلس و شاهی با هم

بیست اومد و تموم شد

نگو که چهار حروم شد .

 

آخر ِ قصه اینه

غصه ها ته نشینه

بازی دیگه تموم شد

بخوای نخوای همینه .

 

غلاغه همونجا موندش

دلشو به این سوزوندش

 

اتل متل قصه بود

قصهء سر بسه بود .

 

 

پانوشتها

 

 * این نوشته برداشتی است آزاد از افسانه ها ،ترانه ها 

قصه ها ، آوازها و بازیهای کودکانه فولکلور .

 

** اشاره به گل نرگس . در آذری نرگیس گفته می شود .

نرگیز هم گفته می شود .

 

                                آیدین صبوحی

 

 

بادبادکم را مواظب باشید

همین امروز را دلم میخواست بادبادک دستم بود و کتانی به پا داشتم . می دویدوم و می دویدم و چشمم به آسمان بود و نخ ِ قرقره . دلم می خواست یکی بود ( الٌا ) الله می داد بادبادک را و من فانوس را

می فرستادم آن بالا بالاها با خیال هایم .

یکی بود که می گفت : مواظب باش زمین نخوری؛ و من از ترس اینکه کتانی هایم را لگد نکند  و پس

گردنی نخورم از عاشیق؛ به جرم اینکه : ( کتانی هایت چرا خاکی شده ؟ مگر همین امروز نخریدم

برایت ؟! ) دلم نمی لرزید .

اما ...... ؛ اما دیگر نه از پس گردنی خبری هست ،  نه از کتانی و نه ترس از خاکی شدنهایشان ؛ و نه

حتی عاشیق در گوشم زمزمه می کند که:

" کوچهَ لَره سو سَپ میشَم ، یار گلَنده تُوز اُولماسین .

بِ لَه گلسین، بِ لَه گِتسین ؛ آرامیزدا سُوز اُولماسین ، آرامیزدا سُوز اُولماسین " .

 

چه خوب است بادبادک و فانوس . کتانی هایم چه نو مانده اند . همان پس گردنی ها چه کیفی داشت و

عطر لبوی داغ و آش رشتهء ماه رمضان . چه لذتی داشت اذان ِ موذن زاده و مناجات ِ ذبیحی . آخ

که چه کیفورم امشب من !

همه اشان دیگر خاطره اند و یک خیال که خوش است .

.............

چه کسی کفن را مچاله می کند ؟

آنچه می گویند راست نیست .

اینجا نه کسی می خواند ،

نه کسی به کنجی می گرید

         نه مهمیزی زده می شود

              نه ماری وحشتزده می گریزد .

اینجا دیگر خواستار چیزی نیستم .

جز چشمانی به فراخی گشوده

        برای تماشای این تخت ِ بند تن که امکان آرامیدن ش نیست .

.............

نمی خواهم چهره اش را به دستمالی فرو پوشند

            تا به مرگی که در اوست؛ خو کند .

 

برو ..... به حیابانگ ِ شور انگیز حسرت مخور!

بخُسب !

         پرواز کن !

                      بیارام !

                           دریا نیز می میرد .

.................

فریاد در باد سایهء سروی بجا می گذارد.

بگذارید در این کشتزار گریه کنم !

در این جهان همه چیزی در هم شکسته.

بجز خاموشی هیچ باقی نمانده است.

                     بگذارید در این کشتزار گریه کنم !

 

افق ِ بی روشنایی را جرقه ها به دندان گزیده اند .

به شما گفتم :

                بگذارید در این کشتزار گریه کنم !

....................

پنجره مهتابی را بسته ام ؛

   چرا که نمی خواهم زاری ها را بشنوم .

با اینهمه

از پس ِ دیوارهای خاکستر؛ هیچ بجز زاری نمی توان شنید .

 

فرشتگانی که آواز بخوانند انگشت شمارند .

            سگانی که بلایند انگشت شمارند!

هزار ساز در کف ِ من می گنجد .

اما زاری سگی سترگ است .

         اما زاری فرشته ای سترگ است .

                زاری سازی سترگ است .

زاری باد را به سرنیزه زخم میزند ؛

       و بجز زاری هیچ نمی توان شنید .