از کجا می دانست؟
پانزده سال است که راننده تاکسی هستم . پانزده سال است که با مردم سر و کله میزنم . فرار می کنند و پول
نمی دهند . مسافر نمی آید . دعوایم می شود ( البته دعوای لفظی که هیچوقت هم کوتاه نمی آیم ) جر و بحث
میکنم . هر اتفاقی ممکن است بیافتد . تهدید می شوم . فحش می دهند و فحش میخورند . بعضی ها حتی حاضرند پرداختشان جور دیگری باشد که من اهلش نبوده و نیستم .
اما این یکی اولین بار بود . از آن اتفاقها که نادر بوده برایم . شما هم بخوانید تعجب می کنید .
از کجا می دانست که این اتفاق خواهد افتاد ؟ درست همین امروز که گفته بود اتفاق افتاد . آیا واقعا اتفاق بود ؟! نه ؛ دیگر اینها اتفاق نیست . همان است که گفته بود .
داستان را برایتان تعریف می کنم .
بعد از بیست و چند سال که با مذهب سروکاری نداشته ام ؛ دوش گرفتم و غسل کردم . حدود چهار سال است زندگی مشترک ندارم . پس غسلم علت دیگری داشت .
سبُک شدم . غسل چه معجزه ای می کند با آدم . چند ماه پیش گفته بود . همین چند ساعت پیش همین را گفته بود و من باور نکرده بودم که معجزه می کند . معجزه می کند، وقتی بدانی برای چه این کار را می کنی .
بر خلاف روتین همیشه که استارت میزنم و کارت را می کشم و بعد نوشتن دفترچه ساعت کار و روشن کردن موبایل و جی پی اس و بی سیم و بقیه خرده کاری دیگر ؛ اینبار ناخودآگاه سویچ را جا نزده ، کارت را کشیدم که دستگاه را روشن کنم . دستگاه تاکسی متر ( کامپیوتر ) بلافاصله شروع کرد به سر و صدا ؛ بیپ بیپ بیپ . دکمه تایید را زدم . وقتی توضیحات آدرس و مسافر را خواندم تعجب کردم . درست در فاصله بیست متری گاراژ ِ خانه ام باید کسی را سوار می کردم . مقصد بخش زایمان بیمارستان شهر بود . با اینکه میدانستم ده دقیقه وقت دارم ؛ معطل نکردم .
باران میبارید و هوا گرم نبود . فکر کردم شاید برای ملاقات بیماری می رود و یا برای همسرش وسایل و لباس میبرد . وقتی آمدند دردهای زایمان شروع شده بود . چاق سلامتی کردند با من . زن یکریز حرف میزد و عذر خواهی ؛ که علت پرچانگی اش عصبی ست و کمی ترس برش داشته . گاهی مجبور می شد که فشار درد را با تنفسهای تند و منظم رد کند . جوان بودند . اولین فرزندشان بود . برایشان گفتم که لحظات اضطراب آوری ست ؛ اما بعدها بعنوان یکی از بهترین و مقدس ترین لحظات زندگی در خاطرشان باقی خواهد ماند . فاصله دردهایش کمتر و شدید تر می شد . ترسم گرفته بود که نکند در بین راه مجبور شویم که مامایی هم بکنیم . شوهرش سعی میکرد خونسرد باشد ؛ اما نبود . پرسیدم که آیا اجازه دارم سریعتر برانم ؛ موافقت نکردند . مرد پرسید که آیا فرزندی دارم ؟ گفتم _ دخترم چند روز دیگر وارد یازده سالگی می شود . بر خلاف همیشه که با مسافرهایم اصلا صحبت نمی کنم مگر اینکه خودشان رغبتی نشان بدهند ، سعی کردم در طول مسیر هفت کیلومتری آرامشان کنم . هنوز کاملا توقف نکرده بودم که پیرمردی که معلوم بود منتظر معجزه ای ست جلوی ماشین پرید. از سرما میلرزید . هنوز لباس بیمارستان تنش بود . با التماس خواست که سوارش کنم . گفت _ بهت قول میدم پولتو بدم ؛ منو برسون خونه . هیچی با خودم ندارم . سردم شده . آب بینی اش حسابی سرازیر شده بود . ترسی در چهره اش بود که مرا به شک انداخت که شاید بیمار روانی باشد . از پیر مرد خواهش کردم که فرصت دهد پدر و مادر مضطرب را پیاده کنم و کمکشان کنم به داخل بیمارستان که با توضیح مادر ِ آینده ( زن باردار ) که: _ ممنون ؛ لازم نیست تو زحمت بکشی . خودمان میرویم ؛ منصرف شدم . اینجا نباید به کسی زیاد اصرار کرد برای انجام کاری . پیرمرد سوار شد .
از مسافر پیر که حسابی ترسیده بود پرسیدم اگر سردش است ، گرمای بخاری را بیشتر کنم که با التماس گفت _ بله ممنون میشم . در بین راه در این فکر بودم که آیا اصلا کار درستی بوده که این بیمار روانی را سوار کرده ام یا نه ؟! با خودم فکر کردم ؛ " در نهایت باید از خیر کرایه اش بگذرم " چون مسیر تقریبا طولانی بود . برای اینکه حالش را محک زده باشم ؛ آدرسش را پرسیدم . بر اساس تجربه ؛ اگر کوچکترین شکی در حرفهایش بود ؛ معلوم بود که بیمار روانی ست . چون در این سرما کسی با لباس بیمارستان با این اضطراب خودش را جلوی ماشین نمی اندازد . اما روانی نبود . چشمانش درست نمی دید . هوا تقریبا رو بتاریکی می رفت . وقتی به محل آدرس رسیدیم ؛ تشکر کرد و گفت : منظرش باشم تا برگردد . نا خودآگاه همراهش رفتم که مطمئن تر شوم که آدرس را درست آمده ام . خانه اش را پیدا نمی کرد . تاریک بود و چشمانش درست نمی دید . بعد از پنج دقیقه زنگ خانه ای را زد . پیرزنی پشت در پیدا شد و از اینکه مرا همراه شوهرش دیده تعجب کرد . یک مرد خارجی که شوهرش را همراهی کرده . وقتی رفتار گرم پیرمرد را با من دید ؛ ترسش کمتر شد و جرات کرد به داخل دعوتم کند . پیر مرد با دسته ای از انواع اسکناسهای خارجی ( دلار ، یورو ، پوند ، مارک ، کرون ) برگشت و کیفش را باز کرد . تعارفم کرد که هر چقدر دلم می خواهد بردارم . کرایه اش سیصد و نه کرون شده بود . اسکناس پانصد کرونی را برداشتم و صدونود و یک کرون برگرداندم . هر دو در آغوشم گرفتند . احساس کردم که چه صمیمانه هم این کار را کردند . خواست پول بیشتری بدهد ؛ قبول نکردم . توضیحم این بود که من برای پول بیشتر این کار را نکرده ام . پیرزن خندید و دستم را گرفت و فشار داد . پرسید : نمی خواهی یک فنجان قهوه مهمان ما باشی ؟ تشکر کردم . اینها احساسشان را اینگونه بیان میکنند . دیگر این را یاد گرفته ام .
وقتی پشت فرمان نشستم و سیگاری گیراندم ؛ یادم آمد که ساعاتی پیش گفته بود . باید خودت را رها کنی . بگذار هر اتفاقی که می افتد بیافتد . حتما حکمتی در آن هست . با تاکید زیادی گفته بود اینرا : اگر پیرمردی را سوار کردی واحتیاج به کمک داشت ؛ بی دریغ کمکش کن . از کجا می دانست این را ؟ اگر گفته بود " کسی " را ؛ برایم می توانست قابل توجیه باشد . اما درست کلمه ء" پیر مرد " ، هنوز برایم غیر قابل باور است . اما باور می کنم . همه چیز آن شب دست بدست هم داده بود چیزی به من بگوید و پیامی داشته باشد . سبک شده بودم آخر . همان غسل معجزه اش را کرده بود .
چراغ اخطار گازوییل ماشین روشن شده بود . از تمام پمپ بنزینهای شهر ، راندم طرف پمپ بنزینی بیرون از شهر . جایی که اتفاق بعدی افتاد .
بعد از پرداخت مبلغ گازوییل ؛ وقتی سیگاری روشن کردم و مجله فیلم را که بتازگی دستم رسیده بود برداشتم بخوانم ؛ دوباره بیپ . بیپ. بیپ. دکمه تایید را زدم . در فاصله پانصد متری مسافری را باید سوار میکردم . جوانی بسیار ضعیف الجثه با سری تراشیده و ریشی بلند در را باز کرد و پرسید ؛ منتظر من هستی ؟ اسمش را پرسیدم . درست بود .لباس سیاه بلندی تنش بود .
بدون مقدمه گفت : من متولد انگلیس هستم ؛ لیورپول . در یک دهکده بندری . پدرم کشیش بوده . کشیش دریانوردان سوئدی که به انگلستان می آمدند . کلیسایی را احداث کرده بود زمان جنگ دوم جهانی . خودم هم راهب هستم .
پرسید از کدام کشور میایم ؟! جوابم ایران بود . از اوضاع آشفته ایران پرسید ؛ و اینکه آیا جنگ میشود یا نه . از اینکه افاضات رئیس جمهور جدید تمام هستی یک ملت را به خطر انداخته . از اینکه چرا بنام مذهب این اتفاقات می افتد و قتل عامها و نسل کشی و خونریزیها . چرا ؟ گفتم _ هر زمان که خدا توجیهی برای کارهای انسان شد ؛ کسی دیگر جوابی نمیتواند داشته باشد . فرمان، فرمان ِ الهی ست . تقدس نام خدا سئوالی برای کسی بوجود نمی آورد . مگر شما در قرون وسطی بنام خدا جنایت نکرده اید ؟ مگر بنام مسیح ، مسیحیت را قتل عام نکرده اید ؟
پرسید : تو از خدا چه می دانی ؟ در جوابش پرسیدم _ چه باید بدانم ؟ و اینکه آنچه میدانم اینقدر ناقص است که بهتر است بگویم چیزی نمی دانم . اما اتفاقاتی امروز و امشب افتاده که برایم تعجب آور است . پرسید : چه اتفاقاتی ؟ ماجرا را شرح دادم . گفت : بگذار خدا لمست کند .
پرسیدم _ از کجا باید بدانم که اصلا آیا خداست که لمسم می کند ؟ گفت : نیازی به دانستن نیست . وقتی لمست کرد خودت متوجه می شوی . بگذار به تو دسترسی داشته باشد . از او فرار نکن . راه خودت را برو . ندو . نایست . راه خودت را برو . چند ساعت قبلش همه اینها را کسی بمن گفته بود . خواسته بود که خودم را رها کنم از همه قیدها و بندهایی که خودم را در آنها گرفتار کرده ام . خواسته بود هیچ کاری نکنم . زندگی معمولی خودم را داشته باشم . من به زندگی معمولی هرگز عادت نداشته ام . گفته بود ؛ بگذار هر اتفاقی که می افتد بیافتد ؛ حتما خیری در آن هست .
حالا در عرض چند ساعت اینهمه علامت و نشانه از چه بود ؟ به چه چیز نباید باور داشته باشم دیگر . به اینکه آیا اولین پیام ؛ پیام زایش و تولدی دیگر نبود ؟ به اینکه هر گاه به چیزی شکی داشتی ، توکل ات به بلندای روحت باشد و روحت در لایزال لا متناهی به آغاز می رسد و پایانی برای آن نیست . به اینکه خداست که دستش به بنده هایش نمی رسد ؛ نه اینکه بندگان دستشان به خدا نمی رسد . خدا همیشه در دسترس است . ماییم که از او گریزانیم . هر گاه که بخواهیم از" رگ گردن به ما نزدیکتر است " ؛ وتنها " با یاد اوست که قلبها آرام می گیرد " .
دیگر زمان از یادم رفته بودم . کار را رها کرده بودم . نمی دانم چند دقیقه یا چند ساعت صحبت کردیم . از کودکی هایش گفت . موعظه نمی کرد . از داستانهایی که خوانده بود . عمدتا داستانهای کوتاه . همه هم مذهبی نبودند . متوجه گذشت زمان نشده بودم که صدای تلفن متوجهم کرد که باید به کارم ادامه بدهم . اسمم را پرسید که برایم دعا کند . برایش نوشتم اسمم را . کرایه اش را داد و پیاده شد . تلفن زنگ میزد . پیاده شد و دیگر ندیدمش .
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدائی نروم جز به همان ره که توام راهنمائی
===============================
فرازهایی از مناجات " خواجه عبدالله انصاری "
عیب است بزرگ برکشیدن خود را وز جمله ی خلق برگزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموخت دیدن همه کس را و ندیدن خود را
--------------------
گر در ره شهوت و هوی خواهی رفت از من خبرت که بینوا خواهی رفت
بنگر به کجایی ز کجا آمده ای میدان که چه می کنی کجا خواهی رفت
--------------------
آنجا که عنایت خدایی باشد عشق آخر کار پارسایی باشد
وآنجای که قهر کبریایی باشد سجاده نشین، کلیسیایی باشد
--------------------
مست توام از باده و جام آزادم صید توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی ورنه من از این هر دو مقام آزادم
--------------------
شرط است که چون مرد ره ِ درد شوی خاکی تر و ناچیزتر از گرد شوی
هر کو ز مراد کم شود، مرد شود بفکن الف مراد تا مرد شوی
--------------------
دی آمدم و نیامد از من کاری امروز زمن گرم نشد بازاری
فردا بروم بی خبر از اسراری نا آمده به بُدی ازین بسیاری
الهی! بنده با حکم ازل چون برآید؟ و آنچه ندارد چه باید، جهد بنده چیست، کار خواست تو دارد، بنده به جهد خویش کی تواند؟
الهی! از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی، وز دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی، موجودنفس های جوانمردانی، حاضرِ دلهای ذاکرانی.
الهی! گاَهی به خود نگرم، گویم از من زارتر کیست؟ گَاهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست؟ گاهی که به طینت خود افتد نظرم گویم که من از هرچه به عالم بترم، چون از صفت خویشتن اندر گذرم از عرش همی به خویشتن درنگرم، ای سزاوار کرم و نوازنده ی عالم! نه با وصل تو اندوه است نه با یاد تو غم، خصمی و شفیعی و گواهی و حکم، ......
الهی! نور تو چراغ معرفت بیفروخت، دل من افزونی است؛ گواهی تو ترجمانی من بکردند، نداء من افزونی است. قرب تو چراغ وجد بیفروخت، همت من افزونی است؛ بودِ تو کار من راست کرد، بودِ من افزونی است.
الهی! از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا و از بودِ تو همه عطا است و وفا، ای به بر پیدا و به کرم هویدا. ناکرده گیر کِردِ رهی و آن کن که از تو سزا.
الهی! نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز
الهی! شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عیان.
الهی! فضل تو ما را لوا و کنف تو ما را مأوی.
الهی! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مؤمنان را گواهی، چه بود که افزائی و نکاهی؟
الهی! چه عزیز است او که تو او را خواهی ور بگریزد او را در راه آیی، طوبی آنکس را که تو او رایی. آیا که تا از ما خود کرایی؟
ترا که داند؟ که ترا تو دانی! ترا نداند کس، ترا تو دانی و بس. ای سزاوار ثناء خویش و ای شکر کننده ی عطاء خویش، رهی بذات خود از خدمت تو عاجز و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز، و به توان خود از سزای عقل تو عاجز.
کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم! آنی.
الهی! نمیتوانیم که این کار بی تو بسر بریم نه زهره ی آن داریم که از تو بسر بریم. هرگه که پنداریم که رسیدیم از حیرت شما روا سر بریم.
خداوندا! کجا بازیابیم آنروز که تو ما را بودی و ما نبودیم، تا باز بآن روز رسیم میان آتش و دودیم اگر بدو گیتی آنروز یابیم پرسودیم ور بود خود را دریابیم به نبود خود خشنودیم.
الهی! از آنچه نخواستی، چه آید؟ و آن را که نخواندی کِی آید؟ تا کشته را از آب چیست؟ و نابایسته را جواب چیست؟ تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟ و خار را چه حاصل از آن کَش بوی گل در کنار است.
الهی! گر زارم، در تو زاریدن خوش است، ور نازم به تو نازیدن خوش است.