لحظه خوشبختی

 

 

 "  لحظه خوشبختی  "

 

 

خشونت این بغض چنان روحم را می خراشد که فکر می کنم قلبم دارد از حلقومم بالا می آید . باران هم که آنهمه مانوس اش بودم ؛ تیرهایی ست که از چلٌه کمان آسمان رها شده و بر سر و رویم می خورد .

 

زمان تنگی می کند و آدمها مثل یک تُف به دیوارهای زندگی چسبیده اند . به تعبیر دقیق و شاعرانه ء کسی که دیگر نمی شناسم اش : " لحظه ها بوی قبرستان گرفته اند " .

 

به داخل ماشین پناه آورده ام . از پشت شیشه که قطره های باران منظره بیرون و آدم ها را کج و کوله نشان می دهد به خوشبختی دخترکی نگاه میکنم که با یک بستنی یخی ، زیبایی ها و لذتهای آنی و زودگذر را تجربه می کند . دلم میخواهد همه هستی ام را بدهم تا لذت اش را به من بدهد دخترک . نخواهد داد . دخترک در دنیای کوچکش میداند که به آدم بزرگها نباید اعتماد کرد . آدم بزرگها اینجورند  . مگر نه ؟ !

 

دیگر هیچ ردی بر جای نمی گذارم . همه جای پاها را پاک می کنم ؛ از گذشته های دور و نزدیک دیگر فرقی نمی کند . همه به راحتی این کار را می کنند . به من هم می گویند این کار را بکن . خوب، حتما من هم میتوانم . تا بحال نشده بود . اما می شود ؛ به نیروی اعجاز توانستن .

 

خواستن توانستن نیست! که من خواستم ولی نتوانستم . اما توانستن همیشه می تواند خواستن باشد . توانایی آدم ها همیشه بر خواستن هایشان می چربد . حالا منهم می توانم دیگر .

 

مگر نتوانست ؟ وقتی توانست ، خواست .

 راستی اول خواست تا بتواند ؛ یا توانست تا بخواهد ؟ ! دیگر خودش می داند .

 

کافی ست که یک سری اصول احمقانه را کنار بگذاری . اصول که می گویم ؛ همان تابوهای ذهنی ست که خودمان ساخته ایم .

زنده باد آوانگاردیسم واقعگرا ! که اینهمه مخالفش بودم .

هیچ چیز را بر جای نمی گذارم . همه هم همین را می گویند ( همه ردٌ ها را پاک کن . مگر ردٌت پاک

نشد ؟ ) . چرا تا بحال عمل نکرده بودم . راحت است . راحت تر از آنکه فکرش را میکردم .

 

همه آنچه باقی مانده بود می سوزانم . نوشته ها ، گفته ها ، کتاب ها ، فیلم ها ، یادگاری ها ، اشعار ، صدا ، بو ، رنگ ، عکس ، و همه آنچه بود را می سوزانم . همه را . دلم نمی خواهد ؛ اما مجبورم . اما می توانم .

 

گاهی بر سر یک انتخاب قرار می گیری . بر سر یک دو راهی . این دو راهی از آن دوراهی های مجله جوانان نیست . باید تصمیم گرفت . می گیرم . " نه اون خوبه ؛ نه ایشون ؛ لعنت به هردوتاشون "  شهر قصه بیژن مفید یادتان هست ؟

 

همان که قبلا هم گفته ام ( فلاح و رستگاری در هشت و بیست دقیقه ) !

انتخاب ِ سوفی را دیده اید ؟ ( سُوفیز چُویس ) . مریل استریپ بازی می کند با کِوین کلاین . نگاه کنید این فیلم را ! درسهای بسیاری دارد .

 

نه دیگر تائیتی برایم جالب است ؛ نه کویر و نه  آن شاعر تارنواز ِ سفالگر ِ پیر که فقط  تصویرش در چند فرِ ِم ِ قدیمی بیادگار ماند . نه نخلهای سواحل هند غربی و جزایر هاوایی ؛ و نه مراسم ِ برف چال ِ مردم آب اسک . هیچ چیز دیگر یادم نیست . اگر شما یادتان مانده مرا به سولاریس ام ببرید . سولاریس خانه من است . راستی سولاریس کجا بود ؟! سکوی تیپا خورده ی تئاتر شهر، که هُرم گرمای اش مرا به سوی سایه ی آنطرف خیابان کشاند ؟ آنسوی چهار راه ؟ فالوده فروشی ؟ یا بسته های کتابی که با پیک در ِ خانه فرستادم ؛ یا یک قاشق آش رشته که آنهمه راه برایش آمده بودم ؟ پنج هزار کیلومتر . یا شاید یک تکه لبوی سرخ و داغ ِ شیخ حسن که گفت : لبوش اعلاست . بی ریشه ست .

از خودم می پرسم همیشه ؛ آیا واقعا بی ریشه بود ؟ دیگر فرقی نمی کند که ریشه  داشت یا نه . آنچه مهم است ؛ نیت شیخ حسن بود و صندلی زهوار در رفته مغازه اش و صدای کنترلچی سینما تخت جمشید ( عصر جدید ) که به ما امر کرد کجا بنشینیم . سینما خالی بود . اما آخر او کنترلچی بود .

 

از پیچ خیابان گذشتیم . بلیط ها در جیب پشت شلوارم مچاله شده بود و خیس؛ در آن غروب  ِ دم کرده ء تابستان.  اُپرای عروسکی رستم و سهراب بود از بهروز غریب پور و رُپ رُپه ی پیکار . یک تراژدی کامل؛ که در تراژدی گناهکاری وجود ندارد .

آیدا در تاریکی کنار گوشم پرسید :

_ بابا ، ر .... داره گریه می کنه ؟ آرام پرسیده بود دخترکم و در تاریکی دیده بود . شنیدم که چکاوکم کنار گوشم اشک ریخت و پرسید . رطوبت اشکش در فضا پخش شد و تنها من حس کردم . پدرم آخر! همه پدرها می دانند و حس می کنند که  پرستوی اشان چه زمانی اشک می ریزد .

 

سیگاری گیراندم و قاسم گفت : بستنی مهمان من !  راستی اسم بستنی فروشی چه بود ؟ اینبار یادم باشد که اسمش را بخاطر بسپارم؛ اگر آنجا تئاتری رفتم با کسی . لعنت به من که حافظه ام یاری نمی کند . اما آدرس را حفظم . اینبار که رفتم ؛ بر روی هر چهار صندلی می نشینم در همان بستنی فروشی . چهار تا بستنی سفارش میدهم . نه ؛ سه تا بستنی و یک آب میوه . هر چند دقیقه یکبار جایم را عوض میکنم بر روی صندلی ها . گارسون و بقیه مشتری ها که بستنی ها را با لذت می خورند و خوشبخت می شوند؛ فکر خواهند کرد که دیوانه شده ام . از خودم هم می پرسم اینرا . دیوانه شدی مرد ؟!

بعد بلند میشوم . با خودم تعارف می کنم که من باید حساب کنم و خودم دست در جیب می کنم و انعام گارسن هم یادم نمی رود؛ و او که دیگر  شبیه هیچکس نیست به من خواهد خندید و با لحن همیشگی خواهد گفت :

 

_ دیوونه تو عقل نداری ! 

بعدا به خودم می خندم و به بستنی یخی گاز میزنم و دست راستم را حلقه شانه هایش می کنم و هر دو در تاریکی شب گم می شویم .

 

 

بوف کور

  

 

بوف ِ حریم ، یا خلوت ِ کور ؟

 از: " صادق حریم " یا " خلوت هدایت  "

 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد !

 نباید هم بدانم .

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد سا خت .

 

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند .

 

سوتکی باشم بدست کودکی گستاخ و بازیگوش ،

                                                        و دخترک

یکریز و پی در پی ؛

دم ِ گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد .

تا که فریاد گلویم ، گوشتان را بستوه آورد .

تا که تاوان سکوت مرگبارم  را بگیرد .

--------------------------------------------

 

صادق هدایت را هرگز دوست نداشته بودم . نه بخاطر عقایدش و نه بخاطر فلسفه اش و نه بخاطر ایرادهای متعارف که به او می گرفتند و می گیرند و شاید خواهند گرفت ! بلکه بخاطر علایق و سلایق ِ شخصی ام . اما دیگر باید اعتراف کنم . دیگر اعتراف می کنم اینرا که ؛ بوف کور واقعا یک سر فصل تاریخی در ادبیات معاصر فارسی ست .

 

این روزها بوف کور را می خواندم . چند بار هم خوانده ام . چه معجزه ای در تصاویر و در کلمه کلمه ی  این شاهکار ادبی ست.  بی جهت با ص . هدایت  آشتی نکرده بودم تا بحال . همه این مدت مرا به سوی خودش می کشاند و من عناد می کردم . چه بی مغز بودم من !

شما هم اگر مثل من از این عنادها دارید؛ و بر اساس سلایق ؛ و نه بر اساس یک واقعیت؛ چیزی را انکار می کنید ، به این عناد ادامه ندهید  ؛ که در نهایت تسلیم این واقعیت خواهید شد .

بیست و چهار سال از آخرین باری که بوف کور را خواندم گذشته است . امروز با نگاه دیگری و با اندیشه دیگری می خوانم اش و می اندیشم .

بوف کور ِ امروز، دیگر بوف کور ِ بیست و چهار سال پیش نیست برای من . حریم خلوت من است . شاید بوف ِ خلوت؛ یا حریم ِ کور . شاید هم، حریم ِ خلوت ِ بوف ِ کور. یا شاید هم ، بوف ِ کور ِ حریم ِ خلوت . دیگر چه فرقی می کند ؟ ! آنچه مهم است یک بوف است و یک حریم، که کور است و یک خلوتی دارد . ویا یک بوف است و یک خلوت که حریم کوری دارد . کلمه ها را جا بجا کنید خودتان .

 

بگذریم . هر چه هست تراوشات ذهن ِ دیوانه ای چون من است در جمع عاقلان و اندیشمندان وفیلسوفان و متفکران و روانشناسان و جامعه شناسان و انسان شناسان و اقتصاد دانان و مردم شناسان و همه چیز دانان که هنوز از مادر نزاده اند .

 

مگر نام وبلاگم این نیست ( تراوشات ذهن یک دیوانه ) ؟

 

دیگر بار بگذریم ؛

که دیگر دلم تنگ نیست و نخواهد شد . میدانید چرا ؟!

زیرا آدم وقتی دلهره سفر دارد ، دیگر به دلتنگی فکر نمی کند . به این فکر نمی کند که در طول سفر چه پیش خواهد آمد! و یا مسافران چه کسانی هستند ؟!  به این می اندیشد، که چه بپوشم و چه بخورم و چه بخوانم و چه بنویسم و چطور بخوابم!

آخر وقتی آدم به دیدار معبود؛ و یا به دیدار معشوق  و  یک محبوب می رود ؛ به همه اینها می اندیشد که چه کسی در انتظارم است ؟! چه انتظاری از من دارد ؟! چه سوقاتی ایی باید برایش ببرم ؟! چه دوست دارد ؟! آیا می پذیرد مرا یا نه ؟! و وقتی جوابی برای همه این سئوالها پیدا نمی کند ؛ دیگر برایش مهم نیست که چه اتفاقی می افتد . دلش را به دریا میزند . دل ِ چیستای ِ من هم دریایی ست؛ اگر چه دریا را نمی شناسد . اگر چه دلش کوچک است و دریایی می اندیشد . اگر چه آسمان دلش را هنوز لکه ابری تیره و تار نکرده  و هنوز هیچ طوفانی و هیچ آتشفشانی دلش را نلرزانده . اما دل یک کودک است دیگر . چه کنم ؟! پدر هستم . پدری که دخترکش را ندید .

 

دلک ِ دخترکم از جنس دلهای این جهانی نیست ؛ دخترکی که سنجاقی از گل نرگس بر موهایش نشسته و بوی عطر آن دیار را در پیرهن دارد که از سالها پیش فضای ذهنم را پر کرده و این بو، رهایم نمی کند . دخترکی که پشت پنجره ای خود را به بازی سرگرم میدارد ؛ و دم گرمش را بر سینه جوجه قناریی می دمد ؛ در انتظار پدری که هرگز از سفر باز نخواهد گشت . دخترکی که نفس اش عطر است و این عطر، هوای نفس کشیدنهای پدری ست .  مست ِ رایحه ی این عطرم . دست خودم که نیست . پدرم آخر . مگر پدرها حق ندارند دلشان تنگ باشد ؟ مگر پدر بودن گناه است ؟

 

چیستای من خودش گفت که بی تاب است برای دیدن من . مگر در خواب ندیدم اش ؟ خواب بود یا بیداری ؟

یا بیداری ایی در خواب ؟ شاید هم خواب بیداری من بود !  مرز ِ بین همه چیز دیگر به هم ریخته در ذهن من . خوابم بیداری ست و بیداری ام خواب . کابوس هایم رویا و آرزوهایم دست نایافتنی . اما میدانم که چیستا دیگر رویا نیست برای من . من خواب او را در بیداری دیده ام . بر زانوانم نشست و از دوست داشتن گفت و بر شانه هایم گریست . سرش را گذاشته بود و از هُرم نفسهای تند و هق هق اش شانه ام گُر گرفته بود . سوختن را باید تاب می آوردم . پدر هستم آخر .

 

میروم که ببینم اش .  هر چه هستم مرا خواهد پذیرفت .

 

..........

 

شعرها را سوزاندم و هر چیز دیگری که نوشته بودم . همه فایل ها را پاک کردم . باید طاهر می شدم . حالا هم دیگرچیزی نمانده ، که برای داشتن اش و نگه داشتن اش و خواندن اش و نوشتن اش، دست و دلم بلرزد . می ماند خودم ؛ که برای آنهم فکری کرده ام . حالا دیگر خود شده، تنم را به آب میزنم تا چون نیلوفری بشکفم ؛ تا برای رسیدن به دیدار معبودم ؛ معشوقم و دخترک نازم ( چیستا ) که ندیدم اش و بی صبرانه منتظرم مانده ؛ طاهر شوم . 

 

" در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد " .

 

" همه بدبختی های انسان از دو کلمه است ( داشتن و خواستن ) .

داشتن انسان را محافظه کار می کند و خواستن او را ذلیل می کند و چاپلوس و متملق و ترسو " .

 

" انسان تنها با دو کلمه ء  بوداوار ِ بی نیازی( نداشتن و نخواستن ) ؛ به اقلیمی میرسد از هر سو منتهی به خویش . نیلوفری میشود سر زده از آب ؛ روییده از لجن ، اما بی آلایش آن " .

 

گر آمدنم به من بُدی نآمدمی                       ور نیز شدن به من بُدی کی شدمی

به زان نبُدی که اندرین دیر خراب                نه آمدمی ، نه بُدمی ، نه شدمی

 

پرومته       

 

2006/05/12 

 

 

سولاریس

 

حواسم از انتظار ِ دلتنگی آنچنان بی تاب بود که کم مانده بود پرت شود؛ و از پشت پنجره هایی که وجود نداشتند، از لای پرده کرکره هایی که آویزان نبودند و رنگشان دیگر آبی نبود، به شلوغی خیابانی خیس، از بارانی که شب قبل نباریده بود و دیگر کسی از آن عبور نمی کرد نگاه کند ، و به آواز نیمشب، که هیچ لولی وش ِ مغموم ِ مستی، دیگر در خلوت شب از دلتنگی نمی خواند، و به پچ پچ های زن و شوهری که از میهانی شبانه بر نمی گشتند و صدای پایشان در کوچه ء بی انتهای یادبودها نمی پیچید گوش کند، و صدای تسبیح پیرمرد را که با رد کردن هر دانه اش،الله اکبری نمی گفت و چه بر دلم نمی نشست ! ، و تَرَنّم ِ میرآب ِ پیر، خواب همهء خواب رفتگان همه زمانها و مکانها را نمی آشفت ؛ در گوشم بپیچد؛ تا من با شنیدن هر آوایی آشنا این روزها بر بامی پر نمی کشیدم و از میان همه ملافه های سفید و پشه بندهای توری سرک نمی کشیدم و تصنیف " تو ای پری کجایی  " را در دل کویر، در سکوتِ حریم ِ خلوت ِ خویش نمی شنیدم و رد صدای جیرجیرک هایی که در دور دست ، در شکاف دیواری نمی خواندند ؛ نمی گرفتم ؛ نگاه نمی کردم . نمی دیدم . نمی شنیدم . همه ء اینها بود و اینهمه نبود . هنگامی که سایه شوم و سنگین ِ شک ؛ شک از بلاتکلیفی که بر روحت آویزان شده و رهایت نمی کند؛ و درد با تمامی حضورش لحظاتت را بی معنی می کند ؛ دیگر نگاه کردن به یک تابلوی رنگ روغن مسخره که از یک دست دومی خریده ای و بنظر خودت آنتیک است؛ چه معنایی میتواند داشته باشد جز یک تُف ( ادبی تر بگویم ، آب دهان . آخر ادیبم ، یا قرار بود که ادیب باشم ! ادیب بر وزن ذلیل که در نظر من هر دو یک معنا دارد و آن بیچارگی ست ).

 

وقتی که دلت تنگ می شود ؛ چه بخواهی چه نخواهی باید تحمل کنی . اینجا که ایران نیست ، تا بقول دوستی سوار اوتول خان بشوی و بزنی به خیابان که یادی از گذشته ها بکنی اگر در شهر هستی ؛ و خیلی که دلت هوای محله های کودکی ات را کرد بروی زنگ در خانه دوستی را بزنی . اگر بود فبه المراد ؛ اگر هم نبود که با همان زنگ زدن یادی را زنده کرده ای . دیگر همه این یادها و پرسه زنی ها در خیال را باید فراموش کنم به نیروی معجزه ای ؛ تخدیر یا تخمیر . هر چند که در انتها تباهی ست . اما تباهی را هم عشق است . چه تباهی بزرگتر و سنگین تر از اینکه ندانی لحظه هایت را چگونه باید بگذارنی ! به قول فروغ : " هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد ".

گاهی اوقات تصاویر گذشته آنقدر در ذهنم کمرنگ می شوند که فکر می کنم اصلا نبوده اند و من خلقشان

کرده ام . گاهی هم آنچنان با رنگهای دلفریبشان جلوی چشمانم جلوه گری می کنند که می اندیشم " آیا حقیقت دارند !؟ " در نهایت به این نتیجه میرسم ؛ نه وجود داشته اند و نه من خلقشان کرده ام . فقط ارزو کرده ام . تارکوفسکی چه زیبا این مفهوم را به تصویر کشیده در " سولاریس " . سیاره ای که آرزوهایت را به واقعیتی انکار ناپذیر بدل می کند . سولاریس من کجاست ؟ هر جا که باشد ، در هر زمانی ، به آنجا خواهم رفت . آنجا گلهای نرگس  خواهم چید و در گلدانی که از جنس بلور نیست و از جنس کریستال هم نیست پشت پنجره خواهم گذاشت . پنجره ای که از باز نگه داشتن اش دیگر ترسی نخواهم داشت . پنجره ای که پرده ای از جنس خیال خواهد داشت و مرا از دنیای بیرون جدا نخواهد کرد . سرم را از پنجره بیرون خواهم آورد و فریاد خواهم زد از جانم ، و کنار گوش نرگس ها آرام خواهم گفت : " منهم میتوانم دوباره متولد شوم " .  

 

اینجا نه محله کودکی هست و نه دری آشنا که دق الباب کنی ؛ یا به دل کویر بزنی اگر صحرا نشینی . بر روی تپه ای از شن داغ بنشینی و فقط نگاه کنی . نه اینکه ببینی . دیدن فکر کردن می خواهد و عمیق بودن و عمیق تر اندیشیدن و عمیق تر( تر ) نگاه کردن که دیگر حوصله اش را ندارم . فقط دلم می خواهد نگاه کنم ، به دور از همه ادابازیهای روشنفکرانه متعارف . شکستن همه این هنجارها و ناهنجاری ها که روحم را به غُل کشیده و جانم را به زنجیر ، کاری کار ِستان است . یا اگر شهر نشینی و دلی کویری داری ، به کوه و کمر بزنی که هم شهری گری ست و هم کویری زیستن .

چه سخت است وقتی همه چیز را از کسی بگیرند . آنهم نه یکهو ؛ که بمرور و با گذشت زمان . اگر یکهو باشد که عکس العمل نشان میدهی . درد این است که خودت هم متوجه نمی شوی که همه چیز از تو گرفته شده و خودت خبر نداری . زمانی خبر دار می شوی که کار از کار گذشته است .  

 

دیر رسیدن شده یک عادت برای من . دیر میرسم ؛ اما میرسم . اگر کسی نیست برای پیشباز، ملالی نیست .

خود ِنفس ِ رسیدن برایم مهمتر شده دیگر در این ماراتون زندگی . دیگر نمی خواهم نفر اول باشم . از غاق بودن هم شرمی ندارم . همینکه در این دوره از دوندگی ِ نفس گیر در زندگی  میدوم و نفسی می آید و میرود خوشحالم . نفسی که مُمِّدِ حیات است و مُفرّح ِ ذات. چه کنم آخر ؟ مگر می شود مفرح ذات نباشد ؟ وقتی به همه پدیده ها نگاه میکنی ، متوجه میشوی که هیچکدام با تو دشمنی ندارند . هیچیک قرار نیست خلاف ذاتشان عمل کنند بجز انسان . تنها و تنها انسان است که راه خودش را انتخاب می کند !( اگزیستانسیالیسم سارتر ) . انسان تنها موجودی ست که ماهیت اش بعد از وجود شکل میگیرد ( همه موجودات ماهیت اشان قبل از وجود خلق می شود ؛ بجزانسان ) تنها انسان است که ماهیت خود را بعد از وجود می آفریند . فلاح و رستگاری ( در هشت و بیست دقیقه ) یا جماد و ایستایی ( در مِنهای زمان ) .

 

ساعتها و دقایق مقدس اند . باید انتخاب کرد . هر کاری درست در زمان خودش باید باشد . دیر برسی دیگر کاری از تو برنمی آید . زود برسی حوصله ات سر میرود .

حوصله ام سر نرفته ، چون زود نرسیده ام . دیر شاید شده باشد ؛ اما بهتر از هرگز نرسیدن است . این برایم مهم بود که شاید هرگز نرسم . حالا هم که رسیده ام دیر شده . چاره ای نیست . شاید اگر زود میرسیدم حوصله ام سر می رفت و نمی ماندم .

 

باری زیستن سخت ساده است ؛ و پیچیده نیز هم .

 

....................................................................

 

می باید ایمان داشت که بهنگام ؛ تنها از نیروی فرزانگی خویش مدد باید جست .

..............................................

 

به بخت اگر باور داشته باشیم ؛ هم امروز یا هم امشب آرامش فرا می رسد

                                                                                                تو را و مرا .                       

از این دم اگر لذت بریم، زندگیمان در دستهای ماست ؛

و ما تنها بار مسئولیتمان را بر دوش می کشیم .

 

به بخت اگر باور داشته باشیم ؛ نه فقط امروز و نه فقط امشب ؛

                                                                   آرامش فرا میرسد ؛

                                                                                تو را و مرا .         

 

 

 

یک تجربه عینی

 

 

از کجا می دانست؟

پانزده سال است که راننده تاکسی هستم . پانزده سال است که با مردم سر و کله میزنم . فرار می کنند و پول

نمی دهند . مسافر نمی آید . دعوایم می شود ( البته دعوای لفظی که هیچوقت هم کوتاه نمی آیم ) جر و بحث

میکنم . هر اتفاقی ممکن است بیافتد . تهدید می شوم . فحش می دهند و فحش میخورند . بعضی ها حتی حاضرند پرداختشان جور دیگری باشد که من اهلش نبوده و نیستم .

 

اما این یکی اولین بار بود . از آن اتفاقها که نادر بوده برایم . شما هم بخوانید تعجب می کنید . 

از کجا می دانست که این اتفاق خواهد افتاد ؟ درست همین امروز که گفته بود اتفاق افتاد . آیا واقعا اتفاق بود ؟! نه ؛ دیگر اینها اتفاق نیست . همان است که گفته بود .    

داستان را برایتان تعریف می کنم .

 

بعد از بیست و چند سال که با مذهب سروکاری نداشته ام ؛ دوش گرفتم و غسل کردم . حدود چهار سال است زندگی مشترک ندارم . پس غسلم علت دیگری داشت .

سبُک شدم . غسل چه معجزه ای می کند با آدم . چند ماه پیش گفته بود . همین چند ساعت پیش همین را گفته بود و من باور نکرده بودم که معجزه می کند . معجزه می کند، وقتی بدانی برای چه این کار را می کنی .  

 

بر خلاف روتین همیشه که استارت میزنم و کارت را می کشم و بعد نوشتن دفترچه ساعت کار و روشن کردن موبایل و جی پی اس و بی سیم و بقیه خرده کاری دیگر ؛ اینبار ناخودآگاه سویچ را جا نزده ، کارت را کشیدم که دستگاه را روشن کنم . دستگاه تاکسی متر ( کامپیوتر ) بلافاصله شروع کرد به سر و صدا ؛ بیپ بیپ بیپ . دکمه تایید را زدم . وقتی توضیحات آدرس و مسافر را خواندم تعجب کردم . درست در فاصله بیست متری گاراژ ِ خانه ام باید کسی را سوار می کردم . مقصد بخش زایمان بیمارستان شهر بود . با اینکه میدانستم ده دقیقه وقت دارم ؛ معطل نکردم .

باران میبارید و هوا گرم نبود . فکر کردم شاید برای ملاقات بیماری می رود و یا برای همسرش وسایل و لباس میبرد . وقتی آمدند دردهای زایمان شروع شده بود . چاق سلامتی کردند با من . زن یکریز حرف میزد و عذر خواهی ؛ که علت پرچانگی اش عصبی ست و کمی ترس برش داشته . گاهی مجبور می شد که فشار درد را با تنفسهای تند و منظم رد کند . جوان بودند . اولین فرزندشان بود . برایشان گفتم که لحظات اضطراب آوری ست ؛ اما بعدها بعنوان یکی از بهترین و مقدس ترین لحظات زندگی در خاطرشان باقی خواهد ماند . فاصله دردهایش کمتر و شدید تر می شد . ترسم گرفته بود که نکند در بین راه مجبور شویم که مامایی هم بکنیم . شوهرش سعی میکرد خونسرد باشد ؛ اما نبود . پرسیدم که آیا اجازه دارم سریعتر برانم ؛ موافقت نکردند . مرد پرسید که آیا فرزندی دارم ؟ گفتم _  دخترم چند روز دیگر وارد یازده سالگی می شود . بر خلاف همیشه که با مسافرهایم اصلا صحبت نمی کنم مگر اینکه خودشان رغبتی نشان بدهند ، سعی کردم در طول مسیر هفت کیلومتری آرامشان کنم . هنوز کاملا توقف نکرده بودم که پیرمردی که معلوم بود منتظر معجزه ای ست جلوی ماشین پرید. از سرما میلرزید . هنوز لباس بیمارستان تنش بود . با التماس خواست که سوارش کنم . گفت _ بهت قول میدم پولتو بدم ؛ منو برسون خونه . هیچی با خودم ندارم . سردم شده . آب بینی اش حسابی سرازیر شده بود . ترسی در چهره اش بود که مرا به شک انداخت که شاید بیمار روانی باشد . از پیر مرد خواهش کردم که فرصت دهد پدر و مادر مضطرب را پیاده کنم و کمکشان کنم به داخل بیمارستان که با توضیح مادر ِ آینده ( زن باردار ) که: _ ممنون ؛ لازم نیست تو زحمت بکشی . خودمان میرویم ؛ منصرف شدم . اینجا نباید به کسی زیاد اصرار کرد برای انجام کاری . پیرمرد سوار شد .

 

از مسافر پیر که حسابی ترسیده بود پرسیدم اگر سردش است ، گرمای بخاری را بیشتر کنم که با التماس گفت _ بله ممنون میشم . در بین راه در این فکر بودم که آیا اصلا کار درستی بوده که این بیمار روانی را سوار کرده ام یا نه ؟! با خودم فکر کردم ؛ " در نهایت باید از خیر کرایه اش بگذرم " چون مسیر تقریبا طولانی بود . برای اینکه حالش را محک زده باشم ؛ آدرسش را پرسیدم . بر اساس تجربه ؛ اگر کوچکترین شکی در حرفهایش بود ؛ معلوم بود که بیمار روانی ست . چون در این سرما کسی با لباس بیمارستان با این اضطراب خودش را جلوی ماشین نمی اندازد . اما روانی نبود . چشمانش درست نمی دید . هوا تقریبا رو بتاریکی می رفت . وقتی به محل آدرس رسیدیم ؛ تشکر کرد و گفت : منظرش باشم تا برگردد . نا خودآگاه همراهش رفتم که مطمئن تر شوم که آدرس را درست آمده ام . خانه اش را پیدا نمی کرد . تاریک بود و چشمانش درست نمی دید . بعد از پنج دقیقه زنگ خانه ای را زد . پیرزنی پشت در پیدا شد و از اینکه مرا همراه شوهرش دیده تعجب کرد . یک مرد خارجی که شوهرش را همراهی کرده . وقتی رفتار گرم پیرمرد را با من دید ؛ ترسش کمتر شد و جرات کرد به داخل دعوتم کند . پیر مرد با دسته ای از انواع اسکناسهای خارجی ( دلار ، یورو ، پوند ، مارک ، کرون  ) برگشت و کیفش را باز کرد . تعارفم کرد که هر چقدر دلم می خواهد بردارم . کرایه اش سیصد و نه کرون شده بود . اسکناس پانصد کرونی را برداشتم و صدونود و یک کرون برگرداندم . هر دو در آغوشم گرفتند . احساس کردم که چه صمیمانه هم این کار را کردند . خواست پول بیشتری بدهد ؛ قبول نکردم . توضیحم این بود که من برای پول بیشتر این کار را نکرده ام . پیرزن خندید و دستم را گرفت و فشار داد . پرسید : نمی خواهی یک فنجان قهوه مهمان ما باشی ؟ تشکر کردم . اینها احساسشان را اینگونه بیان میکنند . دیگر این را یاد گرفته ام .

وقتی پشت فرمان نشستم و سیگاری گیراندم ؛ یادم آمد که ساعاتی پیش گفته بود . باید خودت را رها کنی . بگذار هر اتفاقی که می افتد بیافتد . حتما حکمتی در آن هست . با تاکید زیادی گفته بود اینرا : اگر پیرمردی را سوار کردی واحتیاج به کمک داشت ؛ بی دریغ کمکش کن . از کجا می دانست این را ؟ اگر گفته بود  " کسی " را ؛ برایم می توانست قابل توجیه باشد . اما درست کلمه ء" پیر مرد " ، هنوز برایم غیر قابل باور است . اما باور می کنم . همه چیز آن شب دست بدست هم داده بود چیزی به من بگوید و پیامی داشته باشد . سبک شده بودم آخر . همان غسل معجزه اش را کرده بود .

چراغ اخطار گازوییل ماشین روشن شده بود . از تمام پمپ بنزینهای شهر ، راندم طرف پمپ بنزینی بیرون از شهر . جایی که اتفاق بعدی افتاد .

بعد از پرداخت مبلغ گازوییل ؛ وقتی سیگاری روشن کردم و مجله فیلم را که بتازگی دستم رسیده بود برداشتم بخوانم ؛ دوباره بیپ . بیپ. بیپ. دکمه تایید را زدم . در فاصله پانصد متری مسافری را باید سوار میکردم . جوانی بسیار ضعیف الجثه  با سری تراشیده و ریشی بلند در را باز کرد و پرسید ؛ منتظر من هستی ؟ اسمش را پرسیدم . درست بود .لباس سیاه بلندی تنش بود .

بدون مقدمه گفت : من متولد انگلیس هستم ؛ لیورپول . در یک دهکده بندری . پدرم کشیش بوده . کشیش دریانوردان سوئدی که به انگلستان می آمدند . کلیسایی را احداث کرده بود زمان جنگ دوم جهانی . خودم هم راهب هستم .

پرسید از کدام کشور میایم ؟! جوابم ایران بود . از اوضاع آشفته ایران پرسید ؛ و اینکه آیا جنگ میشود یا نه . از اینکه افاضات رئیس جمهور جدید تمام هستی یک ملت را به خطر انداخته . از اینکه چرا بنام مذهب این اتفاقات می افتد و قتل عامها و نسل کشی و خونریزیها . چرا ؟ گفتم _ هر زمان که خدا توجیهی برای کارهای انسان شد ؛ کسی دیگر جوابی نمیتواند داشته باشد . فرمان، فرمان ِ الهی ست . تقدس نام خدا سئوالی برای کسی بوجود نمی آورد . مگر شما در قرون وسطی بنام خدا جنایت نکرده اید ؟ مگر بنام مسیح ، مسیحیت را قتل عام نکرده اید ؟

پرسید : تو از خدا چه می دانی ؟ در جوابش پرسیدم _ چه باید بدانم ؟ و اینکه آنچه میدانم اینقدر ناقص است که بهتر است بگویم چیزی نمی دانم . اما اتفاقاتی امروز و امشب افتاده که برایم تعجب آور است . پرسید : چه اتفاقاتی ؟ ماجرا را شرح دادم . گفت : بگذار خدا لمست کند .

پرسیدم _ از کجا باید بدانم که اصلا آیا خداست که لمسم می کند ؟ گفت : نیازی به دانستن نیست . وقتی لمست کرد خودت متوجه می شوی . بگذار به تو دسترسی داشته باشد . از او فرار نکن . راه خودت را برو . ندو . نایست . راه خودت را برو . چند ساعت قبلش همه اینها را کسی بمن گفته بود . خواسته بود که خودم را رها کنم از همه قیدها و بندهایی که خودم را در آنها گرفتار کرده ام . خواسته بود هیچ کاری نکنم . زندگی معمولی خودم را داشته باشم . من به زندگی معمولی هرگز عادت نداشته ام . گفته بود ؛ بگذار هر اتفاقی که می افتد بیافتد ؛ حتما خیری در آن هست .

حالا در عرض چند ساعت اینهمه علامت و نشانه از چه بود ؟ به چه چیز نباید باور داشته باشم دیگر . به اینکه  آیا اولین پیام ؛ پیام زایش و تولدی دیگر نبود ؟ به اینکه هر گاه به چیزی شکی داشتی ، توکل ات به بلندای روحت باشد و روحت در لایزال لا متناهی به آغاز می رسد و پایانی برای آن نیست . به اینکه خداست که دستش به بنده هایش نمی رسد ؛ نه اینکه بندگان دستشان به خدا نمی رسد . خدا همیشه در دسترس است . ماییم که از او گریزانیم . هر گاه که بخواهیم از" رگ گردن به ما نزدیکتر است " ؛ وتنها " با یاد اوست که قلبها آرام می گیرد " .

دیگر زمان از یادم رفته بودم . کار را رها کرده بودم . نمی دانم چند دقیقه یا چند ساعت صحبت کردیم . از کودکی هایش گفت . موعظه نمی کرد . از داستانهایی که خوانده بود . عمدتا داستانهای کوتاه . همه هم مذهبی نبودند . متوجه گذشت زمان نشده بودم که صدای تلفن متوجهم کرد که باید به کارم ادامه بدهم . اسمم را پرسید که برایم دعا کند . برایش نوشتم اسمم را . کرایه اش را داد و پیاده شد . تلفن زنگ میزد . پیاده شد و دیگر ندیدمش .

 

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدائی          نروم جز به همان ره که توام  راهنمائی

 

===============================                   

 

فرازهایی از مناجات  " خواجه عبدالله انصاری "

 

 

عیب است بزرگ برکشیدن خود را           وز جمله ی خلق برگزیدن خود را

                           از مردمک دیده بباید آموخت                   دیدن همه کس را و ندیدن خود را

--------------------

  گر در ره شهوت و هوی خواهی رفت       از من خبرت که بینوا خواهی رفت

       بنگر به کجایی ز کجا آمده ای                 میدان که چه می کنی کجا خواهی رفت

--------------------

                           آنجا که عنایت خدایی باشد                       عشق آخر کار پارسایی باشد

                           وآنجای که قهر کبریایی باشد                    سجاده نشین، کلیسیایی باشد

--------------------

                           مست توام از باده و جام آزادم                    صید توام از دانه و دام آزادم

                           مقصود من از کعبه و بتخانه تویی                ورنه من از این هر دو مقام آزادم

--------------------

شرط است که چون مرد ره ِ درد شوی          خاکی تر و ناچیزتر از گرد شوی

                          هر کو ز مراد کم شود، مرد شود                 بفکن الف مراد تا مرد شوی

--------------------

                          دی آمدم و نیامد از من کاری                      امروز زمن گرم نشد بازاری

                          فردا بروم بی خبر از اسراری                     نا آمده به بُدی ازین بسیاری

 

 

الهی! بنده با حکم ازل چون برآید؟ و آنچه ندارد چه باید، جهد بنده چیست، کار خواست تو دارد، بنده به جهد خویش کی تواند؟

 

الهی! از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی، وز دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی، موجودنفس های جوانمردانی، حاضرِ دلهای ذاکرانی.

 

الهی! گاَهی به خود نگرم، گویم از من زارتر کیست؟ گَاهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست؟ گاهی که به طینت خود افتد نظرم گویم که من از هرچه به عالم بترم، چون از صفت خویشتن اندر گذرم از عرش همی به خویشتن درنگرم، ای سزاوار کرم و نوازنده ی عالم! نه با وصل تو اندوه است نه با یاد تو غم، خصمی و شفیعی و گواهی و حکم، ......

 

الهی! نور تو چراغ معرفت بیفروخت، دل من افزونی است؛ گواهی تو ترجمانی من بکردند، نداء من افزونی است. قرب تو چراغ وجد بیفروخت، همت من افزونی است؛ بودِ تو کار من راست کرد، بودِ من افزونی است.  

الهی! از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا و از بودِ تو همه عطا است و وفا، ای به بر پیدا و به کرم هویدا. ناکرده گیر کِردِ رهی و آن کن که از تو سزا.           

الهی! نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز

الهی! شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عیان.               

الهی! فضل تو ما را لوا و کنف تو ما را مأوی.                     

الهی! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مؤمنان را گواهی، چه بود که افزائی و نکاهی؟

الهی! چه عزیز است او که تو او را خواهی ور بگریزد او را در راه آیی، طوبی آنکس را که تو او رایی. آیا که تا از ما خود کرایی؟

ترا که داند؟ که ترا تو دانی! ترا نداند کس، ترا تو دانی و بس. ای سزاوار ثناء خویش و ای شکر کننده ی عطاء خویش، رهی بذات خود از خدمت تو عاجز و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز، و به توان خود از سزای عقل تو عاجز.

کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم! آنی.

الهی! نمیتوانیم که این کار بی تو بسر بریم نه زهره ی آن داریم که از تو بسر بریم. هرگه که پنداریم که رسیدیم از حیرت شما روا سر بریم.

خداوندا! کجا بازیابیم آنروز که تو ما را بودی و ما نبودیم، تا باز بآن روز رسیم میان آتش و دودیم اگر بدو گیتی آنروز یابیم پرسودیم ور بود خود را دریابیم به نبود خود خشنودیم.

الهی! از آنچه نخواستی، چه آید؟ و آن را که نخواندی کِی آید؟ تا کشته را از آب چیست؟ و نابایسته را جواب چیست؟ تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟ و خار را چه حاصل از آن کَش بوی گل در کنار است.

الهی! گر زارم، در تو زاریدن خوش است، ور نازم به تو نازیدن خوش است.

 

 

قاچ زین اسب یا سواری

 

قاچ زین اسب یا سواری

 

نویسنده نشدم . لااقل در این سن باید اعتراف کنم که هرگزهم نخواهم شد . دیگر علاقه ای هم ندارم . راستش اینکه انتظاری هم از خودم نه داشته ؛ و نه دارم .  یادم میآید سالهای دور که اینجا زبان می خواندم ، قرار بود چیزی بنویسیم . معلم زبان سوئدی امان ( الیزابت ) موضوعی تعیین نکرده بود و تاکید کرده بود با دایره لغت محدودی که داریم تمام حس امان را منتقل کنیم . در طی چند ماهی که از اقامتم در سوئد می گذشت، با زبان سوئدی نسبتا خوب آشنا شده بودم . مقداری آلمانی  میدانستم از قبل و همین کمکم کرده بود که سریعتر سوئدی یاد بگیرم . آنچه در چنته داشتم و بزور دیکشنری ِ ناقص، مطلبم را در دو صفحه نوشتم .

 

نوشته من در مورد نوستالژی و حس دلتنگی و غربت بود . غلط و غولوط چیزهایی نوشته بودم . معلم امان گفته بود، خالص ترین حس امان را منتقل کنیم و من سعی ام را کرده بودم . وقتی آنچه نوشته بودم را

خواند ، صدایم کرد .

تنم لرزید . از کودکی بیاد دارم که بزرگترین جهنم برایم این بود که معلم صدایم کند . هر چند همیشه جواب را

میدانستم ؛ اما از اینکه هدف نگاهها باشم گریزان بودم و هنوز هم هستم . گونه هایم سرخ و راه گلویم خشک میشود  و نفسهایم به شماره می افتد . البته دیگر یاد گرفته ام که چطور به این حالت غلبه کنم . اما گاهی غیر قابل کنترل می شود ؛ و آنروز همین اتفاق افتاد . با خودم فکر کردم؛ هر چه پرسید  با لغتهایی که در اختیارم هست جوابش را می دهم . اما چیزی نپرسید . کسی هم نگاهم نمی کرد . شاید هم نگاه میکردند و من نمی دیدم . حدود سیزده – چهارده نفر در کلاس بودیم و من هیچکس را نمی دیدم . الیزابت ( معلم امان ) گفت : میدونم و مطمئن هستم و آرزومیکنم روزی تو رو در تلویزیون در حال گرفتن جایزه نوبل ادبی ببینم . عرق کردم . فکر کنم خندیدم . یا شاید هم نخندیدم . نمیدانم . دیگر چیزی نشنیدم .

 

نگاهم به نگاهش افتاد و طره ی موهای بلوطی رنگش؛ و چشمانش که دیگر قهوه ای نبود . رنگی بود بین همه بی نهایت ها . چشمانش تَر  بنظر می رسید . پشت اش به پنجره بود و کنتراست نور، هاله ای از تقدس و دوست داشتن را تداعی میکرد . خندید . نه با صدا ؛ که با حضورش . حضورش همیشه معنای خاصی داشت برایم . هر چند ؛ گاهی روسری بنفش اش  شال گردنش می شد و روی شانه هایش رها می کرد . گاهی هم یک سنجاق بنفش که موهای لَخت اش را جمع کند ؛ و یا یک کلاه پشمی دستباف که از سرما محفوظش کند . در سرمای اینجا اشک چشم هم یخ میزند .

   

الیزابت ( معلم امان ) صدایم کرد که ، _ کجایی !؟ . نمی دانستم کجا هستم . هر جا که بودم ، در کلاس نبودم . جایی بودم که دسترسی به من امکان ناپذیر بود . هیچکس دستش به من نمی رسید . نمی خواستم برسد . تنها او بود که با اشاره ای از آسمان به زمین ام آورده و همه چیز را معنی کرده بود . حضورش معنای یک بودن بود ؛ و این معنا چه دشوار بود برای من که به زمین و آنچه زمینی بود عادت نداشتم . با یک اشاره هم این کار را کرده بود . اسم اعظم همه کائنات را و همه وجود را و همه هستی را با یک کلمه ، تنها با یک کلمه  به من آموخته بود ؛ و آن کلمه رنج بود . " رنج ات افزون پرومته " ؛ و رنجم افزون شد . رنج دوست داشتن و دوست داشته شدن . می دانست .

می دانست که دوست داشتن رنج تحمل ناپذیر من است . برای همین، همیشه این آرزو را برایم داشت . رنج ِ روز افزون .

 

با صدای کف زدن بقیه یادم آمد که زمستان است و در کلاس پایه دو زبان سوئدی در طبقه دوم خیابان اَشبَریز شماره ( پلاک ) ده  هستم، که با عوض کردن چند تراموا باید به اینجا رسید .

 

اِلیزابت ( معلم امان ) فهمیده بود که من اهل سخنرانی نیستم . اصراری نکرد که چیزی بگویم . اما یادم هست که گفتم مرسی . نمی دانم برای چه ! ؛ از همه تشکر کردم . شاید برای اینکه دست زدند . شاید برای اینکه نگاهم کردند . شاید برای اینکه نفهمیدند . شاید برای اینکه اجازه دادند که نفهمم . شاید برای اینکه نور خورشید بنفش شده بود . شاید برای اینکه مزه بلوط وحشی ایلام ( عیلام ) هنوز برایم تازه بود ؛ که در زمان جنگ و آتش مرا یاد گیلگمش که از آرزوهای خودش سرود ( که زیباترین سروده های انسانی ست ) ؛ می انداخت و هنوز دلم می خواست که دخترکی از سر ِ کوه بدود و عرق بر پیشانی و گونه سرخ شده ؛ ثابت کند که پاهایش قدرت دویدن دارد؛ که همه راه را دویده بود و من نگاهش کرده بودم . فقط نگاهش کرده بودم ؛ وقتی عاشیق ِ پیر گفته بود :

" داغلار قیزی ریحان ، ریحان ". عاشیق ِ پیر، پدرم بود . سالها پیش تنهایم گذاشته بود و من دلتنگش بودم. از عاشیق پرسیدم : چه معنایی دارد ؟ دستم را گرفت و به راهرویی برد مرا . بوی تعفن ِ مرگ مشامم را آزار داد . گفت : سعی کن پایت به اینجا نرسد .

      

اِ لیزابت ( معلم امان ) که موهایش طلایی بود و آرایش میکرد ؛ آرزو کرده بود و امیدوار بود که روزی مرا پشت تریبون و در مراسم تحویل جایزه نوبل ادبی ببیند . زهی خیال باطل ! که نه نوبل گرفتم و نه اینکه حتی روز اهداء جایزه  یادم می ماند هر سال .

فقط در روزنامه می خوانم یا در اخبار ِ رادیو می شنوم که فلانی جایزه نوبل ادبی گرفت.

 

( فعل ِ " گرفت "، فعل ِ ماضی مطلق است ) وقتی کار از کار می گذرد ؛ تازه خبردار می شوم .

 

 

حالا باید قاچ زین اسب را بگیرم که از اسب زمین نیافتم ؛ سواری پیش کشم . همین .  

 

 

پرومته هستم آخر ! ( چه دشواری طاقت فرسایی )

 

اگر حوصله خواندن ندارید گوش کنید ( متن گفتاری ست ) .

 

 

پرومته هستم آخر !

 

 

 دست و دلم به هیچکاری نمی رود. ننوشتن کابوسی شده برایم . بی تاب که باشی ؛هر ثانیه هم قرنی می شود . بلند می شوی در یک اتاق سه در چهار چند قدم برمیداری بی هدف. خم می شوی یک تکه نان خشک شده را با دقت از روی فرشی که زمینه ای شیری رنگ دارد برمیداری و راهی آشپزخانه می شوی که در میانه راه یادت می آید که بهتر است روی مبل دراز بکشی . روی مبل خودت را یله می کنی . کانالهای تلویزیون را که چند دقیقه پیش بالا و پایین کرده ای دوباره پایین و بالا میکنی . بلند می شوی . می نشینی . سیگاری می گیرانی و راه می روی . تابلویی را که مدتهاست به دیوار اتاقت کج مانده و مثل یک سرنوشت به تو دهن کجی میکند صاف می کنی . لکه شیشه تلویزیون را قصد داری پاک کنی و بی اهمیت می شوی . بدون علت هوس آب خوردن می کنی . شیر آب را چند دقیقه باز میگذاری تا خنک شود و دقایق مثل سال می گذرد و آب هم نمی خوری . کیسه ذباله ها را عوض می کنی . سطل ذباله انباشته از قوطی های کنسرو است و تک و توک فیلترهای سیگار داخل ِ قوطی ها مشام ات را آزار میدهد .

برمی گردی کامپیوتر را نگاه می کنی . هیچ خبری نیست . نه هیچ ایمیلی و نه هیچ آفلاینی و همه اینها را از قبل می دانی که خبری نخواهد بود . اما می خواهی که باشد و نمی شود . فحش میدهی ؛ به کی ؟ نمی دانی . فحش وقتی مخاطبی نداشته باشد دلت خنک نمی شود . خودت را مخاطب قرار می دهی . به تلفنی که این اواخر زنگ نزده نگاه می کنی  که شاید زنگ زده و تو نشنیده ای . به آشپزخانه بر میگردی و یخچال را نگاه می کنی . همه چیز کپک زده ؛ مثل خودت . ناخودآگاه یاد بوف کور ِ ص هدایت می افتی و پیرمرد خنزر پنزری و زن لکاته ( زن اثیری ) که این هر دو، سمبل و نماد یک روح اند و آن آرزوهای توست . " نمي خواستم که نگاه بيگانه به او بيفتد. همهء اين کارها را مي بايست به تنهايي و به دست خودم انجام بدهم . من به درک! اصلا زندگي من بعد از او چه فايده اي داشت؟ اما او، هرگز، هرگز هيچ کس از مردمان معمولي ، هيچکس به غير از من نمي بايستي که چشمش به مردهء او بيفتد. او آمده بود در اطاق من ، جسم سرد و سايه اش را تسليم من کرده بود براي اين که کس ديگري او را نبيند براي اين که به نگاه بيگانه آلوده نشود " . بر خود میلرزی و در راهرو جلوی آیینه چشم ات به تصویری می افتد که دیگر نمی شناسی اش . چشمان تصویر روبرویت از بیخوابی شبهای قبل سرخ شده و تو دیگر خوابت نمی آید . مثل اینکه رگ خوابت را از هم دریده باشند ! دوباره سیگاری آتش میزنی و دودش را می بلعی و آتش درونت بیشتر گُر می گیرد . سر و صدای بازی بچه ها بیرون از خانه آزارت میدهد . زنگ تلفن !!!  می دوی . زنگ به سومی نرسیده قطع می شود . از اینکه مثل همیشه گوشی را بعد از زنگ دوم بر نداشتی از خودت لج ات می گیرد . همه این کارها را می کنی که وقت بگذرد. نمی گذرد آخر !  زمان که تمام شدنی نیست . چرا روزها ثانیه نمی شوند که عمرت به پایان برسد . هر کاری که میکنی برای کشتن زمان است . حکایت فیلم های اساطیری اما سطحی قدیمی ست که قهرمان فیلم با هیولایی می جنگید و در این جدال هر عضوی از هیولا قطع می شد ؛ بجایش دوتای دیگر رشد میکرد .

 

 گرسنه هستی ؛ اما  میل به هیچکدام از این مائده های زمینی نداری . دلت نمی آید به خواستهء او لباس شیک و مرتب و تمیز بپوشی و به یک رستوران بروی و غذای خوب بخوری . هیچکدام از مزه های دلچسب دنیا بدون او ( که بی اویی ست )؛ لذتی نخواهد داشت . هیچ شرابی و هیچ نوشیدنی گوارایی، بدون حضور او (که بی اویی ست) ؛ عطش ات را سیراب نخواهد کرد . کدام طعام است که بی حضور دوست معنا پیدا می کند ؟! کدام نوشیدنی ست که تشنگی ِ بی حضور او را در کام ات حلاوت بخشد ؟!  کدام منظره و کدام چشم انداز و کدام رنگ و کدام کلام زیبا و دلفریب و کدام لحظه و موسیقی و شعر و داستان و شوخی و فیلم و کدام کلمه ؛  کدام کلمه ، بی حضور دوست می تواند معنا پیدا کند ؟  هیچکدام . هیچیک . تنها و تنها یک حضور است که به همه بودنها و به همه هستن ها معنی می دهد و تو؛  بی اویی !  

  

بهترین آرزویش همیشه برایم این بود ؛ " رنج ات افزون باد پرومته  " . پرومته هستم آخر . اگر می دانست که حالا رنجهایم افزون است، خنده اش می گرفت از اینکه آرزویش بر آورده شده . تلی از فیلم و کتاب و کاغذ و سیم و نوارکاست و سی دی؛ اینجا و آنجا به چشم می خورد که قصد دیدن و شنیدن و خواندن اشان  را دارم ؛ اما دیگر هیچکدام رنگ و بوی سابق را ندارند . دیگر نمی دانم چرا باید فیلم نگاه کنم و کتاب بخوانم ؛ و یا شجریان و بنان گوش کنم . دیگر دلم نمی خواهم پرده کرکره ها را بالا بزنم . دیگر میلی ندارم کسی را ببینم . هوس نمی کنم حتی آرزویی داشته باشم . آرزوها همیشه نشانی از امید و میل به زندگی دارند . امید همیشه دل را شاد نگه می دارد.

  

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره  روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند ؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.

 

توضیح :

جملات رنگی از کتاب بوف کور ؛ نوشته صادق هدایت است .