نه / شدنی نیست

 

نه . شدنی نیست ! نشد . نمی شود . همه اشان به همین قفس عادت کرده اند . تک تکشان . کیش شان دادم .

 تهدیدشان کردم . حتی روی دست پرشان دادم . نه ترسیدند ؛ نه پریدند . همینجا جا خوش کرده اند .

 منهم دیگر ازدستشان  کلافه ام . کار ِ دیگری هم از دستم بر نمی آید . به حال خودشان می گذارم دیگر .

می دانم که خودشان روزی  خسته می شوند . آنروز ، روز جولان دادن من است .

قناری های سرخ

 

قناری های سرخ

 

 

این خانه آتش گرفته .

قناری هایی که در رگهایم بی تابند آزاد می کنم دیگر .

همین قناری ها که دوباره برای تیزی لبه تیغ دلشان تنگ است .

همان آبی یی که زیر پوست سفیدم سرخ است و میدود و میدود و به هیچ کاریزی نمی ریزد .

قناری های سرخ ِ من که دوستشان دارم .

همیشه با من مانده اند . حتی وقتی آب و دانه ندادمشان . وقتیکه خواندند و من نشنیدم . هزاران و میلیونها و میلیارد هستند . به قفس شان عادت کرده اند .

اما دیگر بس است . رهایشان می کنم .

چقدر باید ظالم باشم که اینهمه سال تحملم کردند . چه صبورانه !

دلشان می خواهد بیرون بروند . رها شوند . بپرند . آواز بخوانند .

پس زنده باد آزادی . آزادی ی ی ی ی ی ؛ آزادی ی ی ی . آزادی ی . آزادی .

دلتان خوش باد پرنده های کوچکم . دلتان شاد .

 

گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی .

به شکوفه ها ؛ به باران

برسان سلام ما را .

.........

............

..............

................ 

.

بیست و یک گرم

             

 

گفته می شود که " بیست و یک گرم "وزنی است که هنگام مرگ از دست میدهیم . هم وزن پنج قطعه سکه پنج سنتی . وزن یک ( کولیبری ) " کوچکترین پرنده دنیا " . وزن یک تکه شکلات . و حتی شاید وزن روح انسان .

 

به توصیه جعفر پناهی  که این روزها در فستیوال فیلم تورونتوست* با " آفساید "ش؛ فیلم ِ" بیست و یک گرم "را نگاه میکردم . نمیدانم چرا این فیلم را از دست داده بودم تا بحال . البته دیگر عادت شده برایم . دیر میرسم ،،،،، اما می رسم .

 

" بیست و یک گرم " ساخته شده در سال دو هزارو چهار _ کاری خارق العاده از آله خاندرو گونزالس ایناریتو ؛ کارگردان مکزیکی الاصل . با بازی های بی نظیر . کافیست بدانید که " شان پن " باز هم یکی از شاهکارهای هنری اش را به نمایش گذاشته است . " بنیچیو دِلتورو " بی نقص است ." نااومی واتس "

کم نظیر . باید ببینید و قضاوت کنید . 

بیست و یک گرم حکایت سرنوشت سه انسان است که توسط یک اتفاق تراژیک به هم گره می خورد .

پائول ( شان پن ) ریاضی دان در انتظار و نیازمند به یک قلب جدید برای زنده ماندن . کریستینا ( نااومی واتس ) مادر ِ دو دختر و همسر یک آرشیتکت که بخاطر گذشته اش معتاد به مواد مخدر است . جک( بنیچیو دِلتورو ) یک تبهکار سابقه دار که به مذهب روی آورده .

 

 

* در زمان نوشتن این مطلب فستیوال تورونتو هنوز در جریان بود .

 

فیلمنامه

 

طرحفیلمنامه ( فیلم کوتاه )

  

سکانس پلان اول    

فضا : داخلی . اتاق نشیمن .  

نور :  سایه روشن خیالی . فیلتر ( زرد و قرمز ) .       

پرسوناژ : مرد . نشسته بر کاناپه ای سیاه . بی هدف به جایی دور در خیال خیره شده . با خودش و در درون خودش حرف میزند . 

فیدین از سفید به سیاه . مدیوم شات .

  

_ هنوز کسی مرگ مرا باور نکرده . خودم هم دارم شک می کنم . 

انشای " عشق بهتر است یا ثروت " را هیچ معلمی نگفت . همه امان را برای یافتن " علم یا ثروت " تربیت کردند .

هر کسی هم بنام علم ثروت را انتخاب کرد . من چه خوب باختم درس انشاء را ! 

 

کلوزآپ چشمها .

فیدآوت از سیاه به سفید .

 

سکانس پلان دوم

فضا : داخلی 

نور : طبیعی ( تاریک )

پرسوناژ : همان مرد . بی هدف به جایی دورتر خیره شده . با صدای بلند و لبخندی تلخ می گوید :

 

_ باید خندیدن را یاد بگیرم .

" گریه می کند "

 

 

سکانس پلان سوم

فضا : داخلی

نور : تاریکی مالیخولیایی

پرسوناژ : همان مرد . هنوز همانطور خیره مانده .

 

سکوت ….. سکوت ….

کلوز آپ بر انگشتان دست چپ .

صدای چکیدن قطره های خون از نوک انگشتش بر زمین شنیده می شود .

کلوزآپ .  کُند ( اسلوموشن ) افتادن قطره های خون . صدا همزمان با تصویر سینک میشود .  

تصویر با رنگ قرمز فیدآوت می شود . صدای چکیدن قطره ها بعد از فیدآوت هنوز شنیده می شود .

 

پایان

 

زوربای ایرانی

 

زوربای ایرانی

 

خواستم بگویم که حساب ثانیه ها را هم دارم ؛ چه برسد به ماه و سالش . همه را بر در و دیوار چوب خط کشیده ام .  همین دیوارها آنقدر خط خطی شده اند که اینجا به یک قفس بیشتر شبیه است تا یک اتاق چهار قدم در چهار قدم .

می گویند زندانیها آنقدر به سلولشان عادت می کنند و در آن فضای محدود راه می روند و راه می روند که حتی بعد از آزادی هم جرات نمی کنند بیشتر از تعداد قدمهایشان در سلول ، قدم بعدی را بردارند .

می ترسیدم همه بگویند ؛ دیوانه شده . اما حالا دیگر نمی ترسم . هر چه دلشان می خواهد بگویند . دیوانه که باشی همهء کارهایت توجیه دارد . به دیوانه می خندند ؛ اما کارهایش را زیر سئوال نمی برند . کافی ست فقط یک تخته کم کنی ؛ دیگر از هفت دولت آزادی .

وقتی دیگر چیزی برای از دست دادن نداری ، خود بخود خنده ات می گیرد . حتی اگر خندیدن را یاد نگرفته باشی .

زوربای یونانی را نگاه می کردم . چندمین بار است این اواخر نگاه می کنم این شاهکار را . دیالوگهای بسیار زیبا و عمیقی دارد .

 

_ ارباب تو همه چیز داری بجز یک چیز . جنون !

_ آدم گاهی نیاز به جنون داره ؛ والا هرگز جرات نمی کنه بندها رو پاره کنه و آزاد بشه .

.............

_ رقص یادم بده! .... یادم میدی ؟

_ رقص ؟! .... گفتی ..... رقص ؟!  ..... پس بزن بریم !

..............

_ هی ارباب ؛ داری می خندی . تو خندیدن رو یاد گرفتی .

 

حالا که به این مرحله از جنون رسیده ام ؛ هیچ قضاوتی دیگر برایم مهم نیست . کاش دیگر عاقل نشوم .

این حافظ خودمان عجب وسعت نظری داشت !

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی / عشق داند که که در این دایره سرگردانند

 

 

هذیان های بیداری

 

" پیر مرد در جشن تولد هشتاد و پنج سالگی اش احساس میکرد یک کار مهم انجام نشده دارد . هر چه فکر کرد یادش نیامد . در بیست و پنج سالگی قصد داشت خود کشی کند . "

 

 

" هذیان های بیداری "

 

فکر کنم خواب بودم ؛ شاید هم نه . در یک بلندی نشسته بودم ؛ مثل یک پرتگاه . آن پایین در سیاهی ها گم شده بود . دستهایم را از پشت ستون بدن کرده و پاهایم مثل یک پاندول آویزان بود . انگار صبح بود . قبل از طلوع خورشید ؛ شاید هم قبل از سپیده . از بوی هوا که هنوز در چشمهایم است حدس میزنم . آه که می کشیدم ، مه می شد . مه در هوا می گشت و می گشت ؛ بعد  سنگین می شد و می افتاد آن پایین .

صدای افتادنش را نمی شنیدم . بوی خزه ها و سبزی اشان ریه هایم را پر کرده بود . آن پایین یک چیزی بی تاب می شد و چرخ می خورد و بعد هوا می شد و این بالا بر پوست صورتم می نشست و مرا بی تاب تر

می کرد . گاهی دستم را در هوا می چرخاندم تا شب پره ای بگیرم . شب پره ای که بالهایش خیس از هوا بود قطره ای مه می شد و من تند و با عجله کف دستم را روی لبهایم که می سوخت می کشیدم ؛ مثل یک بازی . بعد با شوق بیشتری دو دستم را تکان میدادم و شب پره ها قطره می شدند و لبهای من تشنه تر . بازی ادامه داشت و من مشتاق تر از لحظه های پیش کودکی هایم را تجربه می کردم و دلتنگی هایم را می دیدم . آن پایین یک تخته سنگ بود و آب که خروش بر میداشت ؛ و خودش را بی تاب به صخره میزد و کف می شد . همه این ها را وقتی آنجا رسیدم دیدم . آفتاب از توی چشمهای من طلوع کرد . اما من ندیدم اش .