زوربای ایرانی
خواستم بگویم که حساب ثانیه ها را هم دارم ؛ چه برسد به ماه و سالش . همه را بر در و دیوار چوب خط کشیده ام . همین دیوارها آنقدر خط خطی شده اند که اینجا به یک قفس بیشتر شبیه است تا یک اتاق چهار قدم در چهار قدم .
می گویند زندانیها آنقدر به سلولشان عادت می کنند و در آن فضای محدود راه می روند و راه می روند که حتی بعد از آزادی هم جرات نمی کنند بیشتر از تعداد قدمهایشان در سلول ، قدم بعدی را بردارند .
می ترسیدم همه بگویند ؛ دیوانه شده . اما حالا دیگر نمی ترسم . هر چه دلشان می خواهد بگویند . دیوانه که باشی همهء کارهایت توجیه دارد . به دیوانه می خندند ؛ اما کارهایش را زیر سئوال نمی برند . کافی ست فقط یک تخته کم کنی ؛ دیگر از هفت دولت آزادی .
وقتی دیگر چیزی برای از دست دادن نداری ، خود بخود خنده ات می گیرد . حتی اگر خندیدن را یاد نگرفته باشی .
زوربای یونانی را نگاه می کردم . چندمین بار است این اواخر نگاه می کنم این شاهکار را . دیالوگهای بسیار زیبا و عمیقی دارد .
_ ارباب تو همه چیز داری بجز یک چیز . جنون !
_ آدم گاهی نیاز به جنون داره ؛ والا هرگز جرات نمی کنه بندها رو پاره کنه و آزاد بشه .
.............
_ رقص یادم بده! .... یادم میدی ؟
_ رقص ؟! .... گفتی ..... رقص ؟! ..... پس بزن بریم !
..............
_ هی ارباب ؛ داری می خندی . تو خندیدن رو یاد گرفتی .
حالا که به این مرحله از جنون رسیده ام ؛ هیچ قضاوتی دیگر برایم مهم نیست . کاش دیگر عاقل نشوم .
این حافظ خودمان عجب وسعت نظری داشت !
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی / عشق داند که که در این دایره سرگردانند