دکترها گفتند چیزی نیست . اونهم باور کرد . وقتی نگران شد بهش گفتم : دکتر بودم . گفتن چیز مهمی نیست . اما خودم نمیدونم باور کنم یا نه ! ؟  . چند شب پیش یا چند هفته پیش بود ؛ یادم نمیاد . فکر کنم چند هفته پیش بود اگر دروغ نگفته باشم ؛ خون دماغ شدم تو خواب . سرم مدتها پیش شروع کرده بود درد کردن .  رخت و لباس و ملحفه ( ملافه ) و تشک ( د ُشک ) و بالشت ( بالش ) و لحاف ( لاحاف ) ، همه چیز توی سیاه سرخی، غرق خون شده بود و من خواب بودم . خون ِ سیاه  ِ خشک شده . چرا نفهمیده بودم ؟ از خودم پرسیدم : من کی چیزی رو فهمیدم که این دومیش باشه ؟ خنده م گرفت از خودم . همه چی رو ریختم تو لباسشوئی . یادم اومد آب سرد لکه خون ِ خشک رو بهتر پاک میکنه . با آب سرد شستم . پاک شد .

دوستی به م اعتراض کرد که برای تظاهر این کار رو میکنی . سر درد و دکتر و این چیزها منظورش بود . کاش بود و لکه های خون رو می دید . از خودم پرسیدم : مشدی نکنه با مشت زدی دماغتو خون آوردی ؟! یادم اومد از مشت خوردن همیشه می ترسیدم ؛ چه از دیگری ؛ چه از خودم . از بچگی اینجوری بودم  .

 از خون ترسیدم همیشه ؛ بجز یک مورد که جای گفتنش نیست . اون موقع واقعا لذت میبردم از خون . هر قطره ش شاید یک زندگی بود برای کسی و من چه بیهوده هدر دادم . کاش پونصد سی سی خونی که به بیمارستان نمازی شیراز بدهکارم و هنوز بعد از بیست و دو سال هر وقت اسم شیراز رو میشنوم شرمم میشه ، بتونم پس بدم . به خودم قول دادم که  این قرض رو پس بدم . فقط هم در شیراز . میدونم که هر جا خون بدی فرقی نمیکنه . اما اگر آدم جایی باشه که  حتی برای خون دادن باید رنگ موهاش زرد باشه یا چشماش آبی ؛ چیکار میشه کرد ؟! خون خونه دیگه .

 از مریخ که نیومدم !

میمونم ، تا روزی پام دوباره به شیراز برسه . حافظ رو ببینم و فالی بگیرم . یک بار گرفتم فال . گفت : ما زیاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم  . گذری به باغ دلگشا و سعدی داشته باشم با حوض فیروزه ایش و ماهی های قرمز و سکه های حوض نیت اش . باغ ارم و نخلهای بلند قامتش ، اگر هنوز همانقدر ایستاده مانده باشند . شاهچراغ و فِلکه احمدی و گودَربون به شیرازی ( گود ِ عربون =  گود ِ عربها ) دروازه اصفون ( اصفهان ) و سردزک و ...... خیلی جاهای دیگه که یادگارهای دیر آشنایی دارم . چه بوی آشنائی داشت این شهر ! کاش همونجا میموندم . چقدر دلم برای خودم در شیراز تنگ شده . هرم گرمای تابستان و سایه خنک دیواری و گپی با پیر مرد دستفروش و چای تلخ سیاه که میهمانش میشدم هر از چندی . پام رو در آب جوی کنار خیابون میگذاشتم و پیر مرد تعجب میکرد .

می پرسید : چرا اینجا اومدم ؟ جوابی نداشتم بدم  ! شاید میدانست  چرا اینجا ( اونجا = شیراز ) هستم ؛ اما به روی خودش نمیاورد .

میگن شیراز غروبهای بسیار غمگینی داره . این رو حتی از خود شیرازی ها شنیدم .

 اما  این غروبها هیچوقت غمگین نبود برای من .... شاید شیرازی نبودم . اما آدم وقتی دلش گرفته باشه ،حتی از  غروب خورشید هم  لذت میبره . حتی در شیراز . نگاه کردن به غروب خورشید همیشه لذت بخش بوده برام حتی اینجا که هزاران فرسنگ دورتر از شیراز هستم .

دکتر گفت : خطری نیست . رد شده .  شانس آوردی که خون دماغ شدی !

این خون دماغ هم شده درد سر برای آدمهایی مثل من که همه چیز رو به همین راحتی رد میکنه !

از طلا بودن پشیمان گشته ایم ...... مرحمت فرموده ما را مس کنید .

 

 

خدایا حرفهای منو میشنوی ؟

فکر نمیکنم . یادت باشه این آخرین اخطاره ها ! میدونم هرگز تنهام نمیگذاری . اما چرا اینبار حتی رد پایی از تو

 نیست ؛ حتی بر روی شنهای ساحل که منو بدوش کشیدی ؟

 

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید .

 

 

 

 

جبران خلیل جبران را میخواندم . عطار سراغم آمد : دید مجنون را یکی صحرا نورد / در میان بادیه بنشسته خود ( فرد باید درست تر باشد ، شما بخوانید فرد ، قافیه درست تر است ) صفحه ای از خاک و انگشتان قلم / مینویسد نام لیلی دم به دم / گفت : ای مجنون شیدا چیست این ؟ / مینویسی نامه ، بهر کیست این ؟ / گفت : نامه ی مشق لیلی میکنم / خاطر خود را تسلی میکنم / چون میسر نیست ما را کام او / عشقبازی میکنم با نام او .

 نه صوفی هستم ، نه درویش ، و نه تلاشی میکنم برای این چیزها .

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی / صوفی نشود صافی ، تا در نکشد جامی .

گاهی اوقات پرنده ای روی نرده بالکن خانه ام ( آپارتمانم ) مینشیند به امید رزق و روزی . هوا سرد است ، کجا پناه بیاورد؟ اینجا هوا سرد شده ، تقریبا هم هوا همیشه تاریک است . دلم برای این پرنده سوخت امشب . خرده نانی ریختم برایش . اما نوک نزد . از نرده هم پایین تر نیامد . برنج شب مانده را ریختم نیامد . موچ موچ هم کردم نشد . پایین نیامد . از چیزی میترسید . نمیدانم از چه ، اما میترسید . سردش بود . منهم سردم هم شده بود . اما ماندم و نگاه کردم ، میدانستم گرسنه است ، اما نیامد و نوک نزد. گفتم : تو هم مثل من میترسی ، میدانم . حتی برای یک دانه برنج هم اینجا نمی نشینی ؟ شنیدم که گفت ( باور کنید شنیدم ) گفت : همه همین حرف را میزنید . تا بنشینم ، چند دقیقه دیگر در قابلمه خواهم بود و خوراک خوشمزه برای تو و میهمانت ؟!

پرنده نمیدانست که من گوشتخوار نیستم . لا اقل گوشت پرنده ای که خودم غذایش دادم نمیخورم . اما نیامد . سیگاری آتش زدم و ماندم . منتظر شدم تا بنشیند و به تکه های نان و یا دانه های برنج نوک بزند . اما ننشست . شجریان ها ( پدر و پسر ) میخواندند : از غم عشق تو ای صنم ..... روز و شب ناله ها میکنم من ..... وز قد و قامت ات هر زمان،صد قیامت به پا میکنم من /

 دستو بر زلف تو میزنم م م م م ... ای جانم م م م م  ..... روز خود را سیه میکنم من... عمر خود را تبه میکنم من .  و من آخرین پکها را به سیگار میزدم . شنیده ام که پرنده ها و بچه ها به موسیقی عشق میورزند . اما  نمیدانستم این پرنده فارسی نمیداند . سوئدی  را من خوب میدانم . اما زبان پرنده ها را نمیدانم . چه گناه بزرگی ! آخر نمیدانستم که خاصیت ِ پرنده در پرواز است . هر چه تلاش کنی ماندنی نیست . پرنده باید پرواز کند تا پرنده باشد . مگر موسیقی زبان دارد ؟ مگر من وقتی سمفونی نُه بتهون را میشنوم زبان یا فرهنگ آلمانی باید بدانم ؟ مگر بو لِرو را وقتی میشنوم  زبان و فرهنگ میدانم؟ اما چرا پرنده نیامد و ننشست و نوک نزد ؟ گرسنه بود ، میدانم گرسنه بود ، و الا چرا در این تاریکی و در این سرما روی نرده بالکن من می نشست ؟ اما نشسته بود و نمیرفت ، فقط گاهی سرک میکشید و گردن راست میکرد . شجریانها میخواندند هنوز : گر به فلک میرسد آه  ِ من  از غمت ، چشم تو دل میبرد دلربایی / با من شیدا نشین ، حال نزارم ببین ، بیش از این بد مکن، فتنه به کارم مکن ، بی وفایی .

 پرنده هنوز بود و من منتظر که پایین بیاید . سماجت داشتم مثل همیشه که آیا کدام مغلوب میشویم ... گرسنگی او ،  یا سعی  ِ من در جلب ِ اعتماد ِ او .

چه بیراه رفتم ! از جبران خلیل جبران به عطار و پرنده و شجریان ها رسیدم . راستش را بخواهید ، حتما حکمتی بود در این بیراه گفتن ها . ج خ جبران روح بسیار بزرگی دارد. خودتان بشنوید . من همان کودک شده ام دیگر . من همان زنبوری هستم که از شیرینی یک گل لذت خواهم برد . دانایی دارد به سراغم میاید . میپرسید کدام دانایی ؟ خودتان به این قطعه حتما گوش میکنید . دانایی همین است . آنچه بر خود نمی پسندی ، بر دیگران هم مپسند . دانایی در نگاه یک کودک است بر فروغ شعله های آتش ، وقتیکه افسون روشنایی آتش میشود ، و مادر را به کارهای خویش رها میکند . کودک باید بود . باید همیشه آموخت . زیرا که روح کودک پاک است . دل پاک کودک زنگارهای روح ما بزرگترها را ندارد . باید کودک شد . زنگارهای روح و ذهن آدمی بزرگترین و دردآورترین شکنجه آدمی ست . پرنده رفت . در ِ بالکن را بستم و سیگاری دیگر گیراندم . شجریان ها  هنوز میخواندند : 

 آیین وفا و مهربانی ، در شهر شما مگر نباشد حبیبم / ..... صبرو بر جور تو میکنم م م م م ....

 ای جانم م م م م  /  روز خود را سیه میکنم من / عمر خود را تبه میکنم من .

 چه روز و شبی داشتم با جبران و عطار و شجریان ها و پرنده که ننشست و رفت . حتما باید میرفت که رفت.

اما کاش میماند و نوک میزد به دانه های برنج که آخرین دانه های خوارکم بود که برایش ریختم .

حتما برنج تازه تری جایی برایش پیدا میشود . کاش از سرما نمیرد . کاش کسی برایش شجریان بگذارد . کاش کسی برایش دامی پهن نکند . همه اینها یک کاشکی ست . حتما الآن بر هره ای یا  کنار برکه ای نشسته و دانه میچیند . کاش فقط قفس نباشد .

 

 

 

 

 

 

 

از اول تا آخر بخوانید تا نتیجه بگیرید  و به منهم بگویید  . سپاس .

 

لعنت به همه دوست داشتن ها . لعنت به من که دوست داشتم . لعنت به من که ساده بودم . لعنت به من که باور کردم.

لعنت به همه آدمهای احمق دنیا ( البته با عرض معذرت از شما اگر احمق هستید، خودم را میگویم ، به شما برنخورد ) . لعنت به من که احمق بودم .

همیشه آدمهایی مثل من اند که فکر میکنند کلاه سرشان نمی رود. باور کنید، اتفاقا گشاد ترین کلاه ها سر بی مغزهایی مثل من میرود . باور نمی کنید ؟ خودتان امتحان کنید ! کافی ست مقداری ، فقط مقداری مثل این حقیر حماقت بخرج دهید. البته خرج مادی ( پولی ) آنچنانی ندارد. هر چند شاید پولش برایتان مهم باشد ، اما به قیمت اش می ارزد. امتحان کنید. گاهی اوقات آدمهایی مثل من حتما باید سرشان به سنگ بخورد . نه مثل سر به سنگ خوردنهای معمولی ها ( که سنگ به سر میخورد، سوء تفاهم

 نشود ها )  ، نه . سر به سنگ خوردن با سنگ به سر خوردن فرق دارد . باور کنید . اینهم امتحانش  به سود شما خواهد بود . البته مجانی نیست ، ولی به قیمت خونریزی اش می ارزد . چند قطره خون بیشتر نیست . باور کنید . بنده امتحان کرده ام . بیخودی که به شما نمیگویم . به سر مبارک قسم . سر مبارک شازده را قسم خوردم .

همیشه وقتی سرم به سنگ میخورد ( فعل ماضی ست ، گذشته است ) ، فکر میکردم تکه سنگی از دست کودکی رها شده و به سر مبارک بنده اصابت کرده . برای همین هم دست به سر نمیگرفتم و راهی اورژانس نمیشدم تا کله بی مقدار اینجانب باند پیچی نشود و یا احیانا اگر نیازی به دوخت و دوز بود ، کله این حقیر، مزین به چند بخیه ناقابل ِ جراح ( مطبِ دکتر پرویز نظر ) که سر مبارک این بنده خانه زاد را با گالش یکی بداند و چند تا، فقط چند تا رد سوزن و نخ موم زده تا ابدالآباد بر پیشانی یا گوشه ابروی کمانی و یا گونه های لطیف تر از برگ گلم بنشاند و یا اشتباها جا بگذارد ( اشتباه را در نثر از این حقیر مقصر بدانید ) و این شازده بی ریشهء پُر طمطراق و با دبدبه و کبکه را که اصلا با خاندان ِ با اصل ونسب ِ بنده  همخوانی بسیار همگونی دارد اینگونه القاب و عناوین ، در میان دوستداران و خیل دلسوزان و گاهی اوقات ( البته که گاهی اوقات ) حتی بر سر ِ دست و اگر اوضاع خیلی نگران کننده بود ، حتی ( البته بندرت پیش میامد، ولی پیش میآمد ) سوار بر کول یا بر گرده انبوه هواداران مخلص  به خانه میرسیدم و ابتدا یک لیوان شربت به لیمو و یا آلبالو و اگر این هر دو در دسترس نبود، دیگر حتما آبلیمو پیدا میشد ، نوش جان میکردم و به استراحتهای شازده ای خود ادامه میدادم تا حالم رو به بهبود رود . و چه بسا که هدایایی از سوی خیل دوستداران  و مدعیان بی ادعای خاندان ، از قبیل مبلغی بنام نامی بنده ، حواله ( بخوانید اماله ) میشد و این کودک نازپرورد تنعم ، از این نعمات برخوردار میشدم . چه کیفی داشت شازده بودن ، که من خوابش را هرگز ندیدم . دریغ از یک خواب خوش از دست صاحبخانه دندانگِرد و یا از دست طلبکاران کَپَنَک( کپنک به ترکی میشود = شب پره یا شاپرک )، که مادرم و یا من که مامور رفع و رجوع اوضاء بودیم .

القصه...... سخن از چه گفتیم ؟ از حماقت و دوست داشتن که من احمق بودم و دوست داشتم . باز هم یک سوال پیش  آمد . آیا احمق بودم که دوست داشتم .... یا چون دوست داشتم احمق بودم ؟

هنوز جواب این سوال را پیدا نکرده ام . از دوستان عزیزی که به بیست سوالی علاقمند هستند با خودشان بیست سوال مطرح کنند تا این بنده هم به جواب برسم . که تقدم و تاخر ( یا تاخر و تقدم ) بر کدام است ؟   دوست داشتن یا حماقت؟ به بنده هم اطلاع دهند که بعد از این مرتکب این خلاف غیر انسانی و اخلاقی و اجتماعی و عرفی و روانشناسی وجامعه شناسی و میتولوژی و  انسانشناسی !!!!! و قوم شناسی و دین شناسی و  هر چه شناسی دیگر که شما دوست دارید جای این نقطه ها بگذارید ........ ( لا اقل در مورد خودم ) نشوم . چون شاید بد آموزی داشته باشد . دیگر خدا عالم است .  میدانید که ؟؟ !!!!

راستش اینکه من سرم هرگز بدون کلاه نمیماند.... همیشه کلاهی بر سرم است ... یا خودخواسته یا دیگری خواسته .... شما قضاوت کنید .

 

آندره ژید : سعی کن زیبایی در نگاه تو باشد ، نه در آنچه بدان مینگری .

 

 

 

 

 

یادی از بهمن سرد " بهمن انتظار "

 

کبوتر که پرواز کرد و بر شاخه درخت بهار نارنچ پشت پنجره خاطره ام نشست ؛  دانستم که

 

دیگر رفتنت را باید باور  کنم . که دیگر نخواهی آمد .

 

گرده های بال پروانه که بر سر انگشتانم نشست و پروانه دیگر نبود ، فهمیدم که شمع دیگر

 

کششی برای پروانه آرزوهایش ندارد .

 

وقتیکه لای آن کتاب مقدس را گشودم و عطر نرگس را که در لابلای کلماتی که مفهوم خودشان

 

را از دست داده بودند، گم شده بود ، دیدم که لبهای خونین افق هم به سکوت نجواگری از گفتن

 

باز ایستاد و دیگر ..... تو نبودی.

 

سحرگاه زمستانی را بیاد آوردم که چشمانت بسته بود . بهمن بود یا اسفند ؟ بهمن باید بوده

 

باشد، که تو در بیست و یکمین بهمن عمرت به انتظار فرمان مرگ ایستادی . آری بهمن بود .

 

چه بهمن سختی . هم برای من که آمدم ، هم برای تو که رفتی .

 

یادت هست ؟ راستی یادت هست ؟ ندیدم ، اما شنیدم صدای گامهایت را که گویا میلغزیدی ؛ نه ،

 

پرواز میکردی . عجله داشتی . مثل اینکه کسی منتظرت باشد . بال نداشتی، اما پرواز کردی .

 

کاش پرهای بال پروازت را کنده بودم . کاش با تو پرواز میکردم . دنیاهای ناشناخته را با تو

 

کشف میکردم و تو زمین را از آن بالا نشانم میدادی .

 

اما بعد از تو دیگر ماندم . روی زمین هم ماندم . سقف آسمان دیگر برای پرواز تنهائی مثل من

 

تنگی میکرد و کوتاه بود. پرواز بی تو دیگر پرواز نبود ، بال زدن بود . بی هیچ حرکتی . نه

 

جنبشی ، نه آسمانی ، و نه آبی دریایی . آری همه بهمن ها بهمن انتظار شد دیگر . به احترام

 

تو . برو ، حسرت مخور . آسمان نیز میمیرد .

 

 

 

بم هنوز ویرانه باقی ست .

 

شعر : غم بم ( داونلود کنید )

بیاد بم

 

 


 
 
حکايت همچنان باقيست!!!!

۱۲ دی ۸۲ گوتنبرگ ـ سوئد

متن زير روايت اصالت در پنهانترين زوايای روح آدمی ست که همه مرزهای جغرافيائی را

ميشکند و پرواز را به چالش ميخواند .

چند روز پيش دخترم که ۵ / ۷ سالشه پيشم بود که مثل هميشه مشغول بوديم و از هر دری بازی

ايی و سخنی .

پرواز را    ..........  با جوجه های نشسته در آشيانه چه ميکنيد ؟

 

 

بابا ميخواهی کانال رو عوض کنم؟

نه قربونت برم، برای چی ؟ اگر ميخواهی کارتون نگاه کنی عوض کن .

نه ، کارتون نميخوام .

خوب پس چرا کانال رو عوض کنيم ؟

آخه داری گريه ميکنی . بابا برای چی داری گريه ميکنی ؟

تا بحال گريه منو فقط يکبار  ديده، اونهم وقتيکه ........ ، و سرم رو روی شونه هاش که امن

ترين جايی بود که ميتونستم پيدا کنم، گذاشته بود و نوازشم کرده بود .

سعی ميکنم از جواب دادن طفره برم، اما اون ميدونه که تصاوير زلزله بم منو متاثر و

منقلب کرده .

سرم رو روی شونه چپش ميگذاره و آروم سرم رو و پشتم رو نوازش ميکنه .

حالا ديگه نميدونم که برای چی بايد گريه کنم، از صحنه هايی که در صفحه تلويزيون ماهواره

ايران( جام جم ـ شبکه خبر )ميبينم يا از اينهمه شعوری که يک بچه هفت، هشت ساله ميتونه

داشته باشه .

سعی ميکنه با همون مقدار فارسی که ميدونه برای من توضيح بده که از ديدن اين صحنه ها و

تصاوير متاسف و متاثر شده .

خبر زلزله بم رو که بام (BAM) با لهجه سوئدی تلفظ ميکنه، چند روز پيش از اخبار سراسری

تلويزيون سوئد شنيده .

بابا زلزله خيلی بده که همه خونه ها رو خراب ميکنه ، آدما ميميرن ، زخمی ميشن .

با ترس ميپرسه: بابا سوئد هم زلزله ميآد؟

آروم بهش ميگم: بابا جون زلزله ممکنه هر جائی بيآد .

با شک و ترديد ميپرسه : اينجا هم خونه ها خراب ميشه، آدما می ميرن، ما ميميريم؟

نمیخوام که دلهره مرگ و نيستی و نابودی رو در دل کوچيکش که هنوز هيچ تصوير و تصوری

 از مرگ نداره بندازم .

با حوصله ميگم : دختر گلم، اينجا خونه ها محکمه . وقتيکه ساختمونا خراب ميشن آدما

می ميرن. اما ساختمونای اينجا طوری ساخته شده که به اين زودی خراب نميشه و اگر هم بشه،

اينقدر سنگين نيست که همه رو بکشه . ساختمونای اينجا بيشتر از چوب و گچ سبک ساخته شده .

با نگرانی ميپرسه : بابا پس چرا توی بام (بم) بچه ها مردن؟ مگه خونه های اونا از چيه؟

سعی ميکنم که به زبون ساده براش توضيح بدم : عزيزم، توی ايران کسی نيست که به مردم بگه،

 خونه هاشون رو بايد محکم درست کنن، تا زود خراب نشه .

با تعجب ميپرسه : مگه کی بايد بگه ؟

ميگم: دولت !! و با اين جوابی که ميدم، سئوال ديگه ای براش درست ميکنم !!!

ميپرسه : دولت کيه ؟

آروم و شمرده براش توضيح ميدم که : دولت به چندتا آدم ميگن که با پولهای مردم براشون

مدرسه، خونه، بيمارستان،سينما، جاده و ...... درست ميکنن .

با کنجکاوی ميپرسه : خوب چرا دولت بام ( بم ) برای اونا خونه هاشونو محکم درست نکرده

 بود که با زلزله روی سرشون نريزه ؟

نميدونم چه توضيحی بايد بدم !!! آخه هفت هشت سال که بيشتر نداره. در جواب اين سئوال

خودمو پاک بی دست و پا احساس ميکنم. چطور بهش بگم که ما در طول تاريخ هرگز دولتی

نداشتيم که دل به حال مردمش و کشورش سوزونده باشه. مردم هميشه فقط خودشون به فکر

 خودشون بودن.

با ذوقی پنهان ميگه : بابا من خوشحالم که توی ايران زندگی نميکنم. چون اگر بوديم شايد ما

 هم ميمرديم.

نميخوام که حب وطن مغزم رو تعطيل کنه و بدون تفکر جوابی بهش بدم .

ميگم : بابا جون هميشه که توی ايران زلزله نميآد، تازه مردم بعد از اين ياد ميگيرن که خونه

هاشون رو بايد محکمتر بسازن .

از تلويزيون شنيده که تعدادی هواپيما حامل کمکهای مردمی بطرف ايران پرواز کرده و وقتی

تصاوير کمک و تقلا و تلاش مردم ايران رو ميبينه، ميپرسه:

بابا اينهمه آدم دارن چيکار ميکنن ؟

جواب ميدم : کمک ميکنن دخترم .

با حسرت ميگه : ای کاش منهم ايران بودم و کمک ميکردم، دائی ...... رفته بام ( بم ) برای کمک .

حرفش رو تائيد ميکنم که : آره بابا جون خيلی خوبه که آدم بتونه کمک کنه .

با خوشحالی از اينکه من حرفش رو تائيد کردم از من ميخواد که :

بابا ميتونی بليط بگيری ما هم بريم بام ( بم ) کمک کنيم .

با نا اميدی ميگم : بابا ما از اونجا خيلی دور هستيم . نبايد که حتما ما هم باشيم ، اونجا آدم زياده ،

 اما ما ميتونيم براشون پول و لباس و چيزهای ديگه بفرستيم .

با عجله سراغ کيف کوچولوش که تازگيها براش خريدم ميدوه و ميگه : من دويست کرون عيدی

 کريسمس گرفتم، ميخوام بفرستم برای بچه هائی که سردشونه .

باشه عزيز دلـ ............ م .

ديگه اشک بهم مجالی نميده که بيشتر با هم حرف بزنيم و سخت در آغوش ميگيرمش  و به دل

پاک و پر مهرش بوسه ای ميزنم .