باور قدیس

این روزها باورها را چه راحت می شکنیم . درست مثل شاخه خشکی که بر درختی پوسیده خودش را

آویزان نگه داشته .

مثل یک سلام .

مثل بال پروانه ای که از خستگی بر روی انگشتی نشسته .

مثل یک شاخه گل ؛ گل نرگس .

...............

خدایت نگه دارد ای سروش؛ ای زادهء اعجاز .

تو را پسری خواهم داد از ترکه های نسیم زیباتر .

تو را پسری خواهد بود و سه زخم بر سینه .

.....................

نه ، نمی خواهم ببینم اش .

نیست ؛

نه جامی که ش نگه دارد .

نه پرستوئی که ش بنوشد .

یخچهء نوری که بکاهد التهابش را .

نه سرودی خوش و خرمنی از گل .

نیست ؛

نه بلوری که ش به سیم خام درپوشد .

نه ؛ نمی خواهم ببینم اش .

..............

نه ؛

مگویید ، مگویید به تماشایش بنشینم

من ندارم دل فوارهء جوشانی را دیدن

که کنون اندک اندک می گریزد از تن .

.................................

اما صدائی بر نمی آید .

نه بلور و نه آتش ؛

اگر میدان نباشد .

میدان و تنها

میدان های بی حصار .

.................

همین و بس .

 

چه پیش آمده است ؟

به چهره اش بنگرید .

 

 

آرزوهای بی مورد

آرزوهای بی مورد

 

در گوتنبرگ همیشه باد است و باران .

گاهی دلت می خواهد همین بادها تو را با خودشان ببرند . اما نمی برند . چونکه مثل یک آآآخ ِ سر در گم بر سینه زمین چسبیده ای . سنگینی حضورت حتی خودت را آزار می دهد . دلت می خواهد بادبادک باشی با یک دنبالهء کوچک . دلت می خواهد کودک باشی و دستت را بگیرند و در پارک حیوانات گردش ات بدهند . گاهی دلت برای دوچرخه ات تنگ میشود که آنهمه برایش گریه کردی . دلت می خواهد دو ریال بدهی و دوچرخه سواری یاد بگیری . عصرها منتظر باشی که زنگ مدرسه بخورد و تو خودت را ول کنی توی خیابان که بوی لبوی داغ گیج ات کند . دلت میخواهد در کلاس چهارم درس نخوانی و تجدیدی بیآوری، تا تابستان در کلاس تقویتی بیشتر ببینی اش با آن چشمهای درشت و موهای بلندش که دیگر نمیدانی طلایی بود یا بلوطی . دلت میخواهد هنوز همان جلیقه و دامن قرمز را و همان موهای بلند تا کمر رسیده را در کسی ببینی و عاشقش شوی در یازده سالگی ات . دلت می خواهد هنوز شانزده سالت نشده همه دخترها برایت سر و دست بشکنند ؛ و دلشان غنج برود از اینکه جواب سلام شان را داده ای . دلت می خواهد هنوز  ن. به تو وفادار مانده باشد و از شنیدن اسمت قند در دلش آب شود و حاضر باشد خودش را به خاطر تو از طبقه سوم به پایین پرت کند . دلت می خواهد هنوز دست چپ و راستت را نشناخته عاشق بافتهء مویی شوی که هنوز وقار و متانتش در هیچ کسی نیست . دلت میخواهد که گشتی  ِ امر به معروف و نهی از منکر سر برسد و حاج آقا برایت شلاق حکم کند به جرم اینکه دوست داشته ای و عشق را بجان خریده ای، تا او خبردار نشود .

هنوز دلت می خواهد که طپش شرم ِ اولین سلام را در یک غروب ِ دم کردهء تابستان در رگهایت حس کنی و سه روز  تب کنی . هنوز دلت می خواهد به تته پته بیافتی و خودت را به کوچه علی چپ بزنی . هنوز دلت می خواهد سیگار پشت سیگار روشن کنی و آتش کبریت نوک انگشتت را بسوزاند و تو نفهمی که سوختن چه معنایی دارد . هنوز دلت می خواهد لیوان قهوه روی کی بورد سُر بخورد از دستپاچگی و فریادی در گوشت بپیچد که آخ چی شد ؟

و تو آرام بگویی ؛ هیچ . " همان حکم (حاج آقا !) بود که بر گرده و پشتم نشست . همان بسم الله بود که به یادش نام تو را نوشتم . همان الله اکبر بود که تو را به او سپردم . همان لا اله الا الله بود که تو یادم دادی و ........... همان الا بذکرالله تطمئون القلوب است که  دلم را آرام می کند هنوز ."

 

دلت می خواهد همه مرزها و تابوهایت را بشکنی و بعدا پشیمان شوی . اما دیگر مرز شکنی کافی ست . تابو شکنی اندازه ای دارد .

 

راستی مرز سنت و تابوها را چه کسی تعیین می کند ؟ ما یا دیگران ؟  

     

یکی دوماهی در سال ، تابستان می آید اینجا ؛ آنهم اگر اقبالی باشد و حوصله ای . معمولا کمتر اتفاق می افتد که هم تابستان باشد و هم تو کیفور باشی .

 

همیشهء خدا یک پای بساط لنگ است . حالا که پاییز است و سرما و بوران .

 

هذا شقشه الهدرت . ( کف دهان شتر بود که بیرون پرید )

 

مرد ایمان گول خور بزرگی ست .

 

نرگسی های بیقرار

 

نرگسی های بیقرار

 

انگار همین دیروز بود که نرگسی ها را سفارش دادم . دلهره بی تابم کرده بود که نکند به موقع نرسند .

پیغام و پسغام و اضطراب و نگرانی بود ؛ اما رسیدند .

اما این مدت چه آسان سخت گذشت . شاید حالا دیگر هر گلبرگ شان در لای کتاب کودکی باشد ؛ یا در طاقچه ای خاک بخورد؛ و حداقلش اینکه همان روزها بر سر مزاری  در همان خاک و خُل ها به یادگار گذاشته شدند .

اما ایکاش ؛ ایکاش آنروزها آنهمه نگرانی نداشتم . باید میدانستم که گل نرگس عمری طولانی ندارد . اولین نسیم رنگش را خواهد پراند و اضطرابهایم را با خود خواهد برد آنجا که دیگر نشانی از بیقراری نیست . نرگسی ها  را دیگر دوست نخواهم داشت .

 

گلهای نرگس ماندنی نیستند . عمرشان کوتاه است و دلشان بیقرار . طبیعت شان این است

 

پاییز ها می آیند و بهارها می روند .

........................

 

ایکاش میدانستم همه اینها را .

 

باغ و بَر

 

 

 

هر دم از این باغ بری می رسد

تازه تر از تازه تری میرسد

 

تا بحال به این فکر نکرده بودم که چرا آدمها از هم خسته می شوند . چرا جدایی این همه بیداد می کند . چرا هر کسی در یک رابطه ای ساز خودش را می زند ! سازی که شاید فردا صدایش در بیاید . حکایتی ( ضرب المثلی ) در این  رابطه دارم که تعریف کنم . در واقع دو حکایت که شاید در یک فضای ذهنی نباشد اما مفهومش یکی ست .

 

حکایت اول   ( برداشتی آزاد از یکی از داستانهای مولانا )

 

در حکایتها آمده است که شبی پیری از کوچه تاریکی می گذشت . کنار حجره ای گودالی دید و صدای تیشه به گوشش رسید . نشست و از احوال تیشه زن پرسید که در این وقت شب از چه تیشه می زند . تیشه زن پاسخ داد : ساز میزنم . پیر پرسید :این چگونه سازی ست که صدایی ندارد . حفره کن پاسخ داد . سازی ست که تو نمی شناسی . سازی که من میزنم صدا ندارد ؛ صدای این ساز را فردا می شنوی .

 

 

حکایت دوم

 

مسافری از کنار دهی می گذشت . خستگی و تشنگی بر او چیره گشت . به قهوه خانه ای پناه برد تا خستگی از تن گرفته و دمی بیاساید و به راه خود ادامه دهد . قهوه خانه شلوغ بود و صدای استکانها و غلغل قلیان و پچ پچ های پیدا و نهان و گاه و بیگاه صدای پارس سگی سکوت درونش را می شکست . در میان همه این آشفتگی ها ؛ آنچه ذهنش را بیشتر به خود جلب کرد عملی بود که هر کسی به نوعی به آن مشغول بود . همه کس در قهوه خانه به جز غریبه؛ به خاراندن خود مشغول بودند و با نگاه های طعنه آمیز و سرزنش گر به غریبه نگاه می کردند . قهوه خانه هر لحظه شلوغ و شلوغ تر می شد و هر کسی به نوعی مشغول خاراندن قسمتی از بدن خود بود . گردن، پشت، سر، دست ، پا و ...... حتی گاهی ، یکی دیگری را می خاراند . قهوه خانه جای سوزن انداز نبود .

 

در ده شایع شده بود غریبه ای به ده آمده که بیماری نخاراندن دارد و همه آمده بودند که این بیمار را از نزدیک

ببینند . غریبه ای که خودش را نمی خاراند . 

 

 

سادگی و صداقت و سلامت را کسی باور ندارد این روزها .

باید خودت را بخارانی تا باور کنند که تو هم مثل آنهایی . بیماری نخاراندن در بین این جماعت پذیرفته شده نیست.

پس زنده باد آنانکه سالم اند و چنگ به دل و روحشان می کشند و رد ناخنهایشان تا نسلها باقی ست  .

 

 

شعر زیر برداشتی ست آزاد از یکی از حکایتهای مولانا *

 

عاشقی در معبری از هم گسست

خسته از کارش بُد و یک دم نشست

 

چون شنیدش زخمهء تیشه به سنگ

پاشنه در هم کشید و رخت بست

 

چون بدیدش حُجره ای وحفره ای

باز پرسید از حُفره کن احوال دست

 

حفره کن از حال خود بیتاب شد

علتی جُست و بگفت از ضرب شست

 

گفت هر سازی شنیدی علتی ست

زخمهء تیشه یکی ساز من است

 

پیر آمد که این سازت نباشد آشنا

نغمهء سازت به دل از کی نشست

 

تیشه زن سازش نهادش در کنار

دست بر سر بردش و دستار بست

 

گفت آنچه شنیدی تا کنون ساز تو بود

باش فردا بشنوی این ضرب شست

                                             " آیدین صبوحی"

 

 

 

* پ . ن / شعر مولانا پخته تر و عارفانه تر و آموزنده تر است .

 

 

 

آب بی فلسفه می خوردم

 

آب بی فلسفه می خوردم

 

" یک تکه نان " را نگاه کردم دیشب ؛ از کمال تبریزی . این فیلم چقدر ساده است و چه گیرا و عمیق ! برای فهمیدنش نیاز به هیچ فلسفه ای نیست ؛ نه کانت را باید بشناسی ؛ نه هگل را ؛ نه ملا صدرا و بوعلی ؛ و نه حتی مارکس و سارتر و دیگر نامها که پر طمطراق اند و گول زنک .

این فیلم را فقط باید دید در همان سادگی اش . چشمها را باید شست !  زیر باران باید رفت مثل سهراب . عجب به دلم نشست این فیلم ! چاره ای ندارم ؛ سادگی به دلم بیشتر می نشیند خُب . " سادگی زیباترین زیبایی ها ست "

 

غلغلهء آنسوی ِ در، زادهء توهُم توست ، نه انبوهی میهمانان .

 

دلم که از همه ء دنیا و آدمهایش به تنگ می آید به فیلم پناه می برم و داستانهای کوتاه . راه چاره نیست ؛ اما گریزگاهی شاید باشد .

زوربا امیدوارم می کند . قرمز ( کیشلوفسکی ) پُرم میکند . آنا کارنینا خیانت را یادم می آورد ؛ ایثار تارکوفسکی به تفکر وا می دارد مرا . جنایت و مکافات دلهره ها را یادم میآورد . ابلوموف تنبلی و شلختگی ها و سادگی هایم را ؛  ش . ارسطویی دردهای پنهانم را . اسماعیل فصیح زیبایی نگاه را . گلشیری عمق فاجعه را ؛ لورکا تعهد را ؛ مارکز صد سال تنهایی را ؛ امیر نادری دویدن را با دونده اش ؛ بیضایی غربت را با غریبه ای که در مه گم می شود ؛ حاتمی کیا عشق را با روبان قرمز و فلینی با جاده و جلسُمینای اش و ظهور عشق دوباره در زندگی را ؛  ویرجینیا وولف تلخی زندگی را ؛ تام ویکنر افسردگی را .

و ........ جبران خلیل جبران نگاهی عرفانی به پدیده ها را ؛ آنگاه که باید مثل یک زنبور عسل باشم و از عصاره گل لذت ببرم و کودک باشم و به شعله آتش خیره شوم هنگامی که مادرم آتش در اجاق می گذارد ؛ ولذت عقاب بودن را دریابم هنگام شیرجه رفتن بر روی شکارش .

 

همه اینها در یک روح جمع شده اند ؛ روح من . و جسمم دیگر تحمل این سنگینی را ندارد .

چه سخت است که باید با همه این تضادها و تناقض ها و سنگینی ها زندگی کنی !

 

اما هنوز زنده ام . می دانید؟! هنوز زنده ام .

 

پرومته ام آخر .  

 

 

زلف در قاب منبت

 

 

زلف در قاب منبت *

 

گفتم این زلف بلوطی چو عزیز است مده دست رقیب

گفت این زلف بلند است تو را نیست مگر صبر و شکیب

 

گفتم آخر چه گناهی ست مرا باز به تکرار بگوی

گفت این معصیتی نیست ؛ مرا نیست به کردار عجیب

 

گفتمش حُجب و عجَب در پس ِ این کار چه بود ؟

گفت ای بی خبر از حال ِ چو ما ، ملعبهء دست ِ فریب

تو به اندیشه فردا ؛ همه از حال ِ من ات بی خبری

مهلتم نیست دگر ؛ قربت ِ تو باز مرا هست غریب

 

گفتمش صحبت فردا چه کنی با غم دی

یا که این بی خبری از چه به ما هست قریب

 

باز گفتیم که از بی خبران ِ همه عالم چو منی

نتوان یافت که ما همچو فرازیم و نشیب

 

گفت این قاب منبت چو ببینی که براین آینه است

بشکنم باز به یک فرصت و این نیست غریب .

 

 

* پ.ن

غزل در وزن رباعی ( لاهول ولا قوت الا بالله )

" آیدین صبوحی"

 

دل سیخی دو ریال

 

فرید هم خودش را کشت ؛ همین چند وقت پیش .

رگش را زده بود ؟!

نمیدانم !

چندتا قرص ؟!

این را هم نمیدانم ! باور کنید نمیدانم . نمیخواهم بدانم .

 

اما وقتی زویا بالای سرش رسید ، تن بی جانش در وان حمام کبود شده بود . لبهایش به بنفشی میزد . زویا خودش تعریف کرد همهء اینها را .

 

این رنگ بنفش عجب شوم است گاهی ! حتی گاهی بوی مرگ می دهد .

با اینکه همیشه این رنگ را دوست داشته ام ؛ اما نمیدانم چرا خوش یُمن نبوده برایم .

 

دلکم را درهمین میدان آزادگان به حراج گذاشته ام . همان میدانی که همه آزادند تا هر چه دلشان میخواهد بخرند و بفروشند . همین پایین خانه مان . دو چهارراه پایین تر . همانجا که دلهای مرغوب را سیخی

دوریال هم نمی خرند .خُب ریحان ندارد ؛ نباید هم بخرند . انتظاری هم ندارم دیگر . از هیچکس . آنکه میخرد حتما قدرش را هم میداند .

مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟ من از او پرسیدم : دل ِ خوش سیری چند ؟

  

کسی هرگز قیمت واقعی دلکم را تعیین نکرد . هر که آمد نرخ خودش را گفت . هرگز کسی نگفت دل کوچکت را به یک سلام خشک و خالی میخرم ؛ که قیمت گرانی بود .

خانه و آپارتمان و ماشین و ویلا و مقام و عنوان و ...... را هم می پرداختند ؛ اما چه ارزان می خریدند ؛ که نفروختم .

 

نه !!!! هر دلی صاحبی دارد که خودش قیمت اش را می داند . یک شعر ، یک کلمه ، یک اعتماد . و شاید یک سلام .

 

 

در آغاز هیچ نبود ؛ کلمه بود ؛ و آن کلمه خدا بود .

 

 

" خلوت ِ حافظ نشین " ( حافظ  ِ خلوت نشین )

 

" خلوت ِ حافظ نشین " ( حافظ  ِ خلوت نشین )

 

 

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی*

خرقه بر تن نکنم تا نشوم رسوایی

 

مهلت معصیت ام نیست، دگر جام بیار

ساقیا جام دگر کی کندم اینجایی ؟

 

من که از باده رندانهء تو می گذرم

مده این باده به هر بی سر و هر بی پایی

 

شانه هردم چه زنی زلف بلند یلدا

نیشتر از چه زنی بر دل هردم مایی ؟!

 

نغمهء ساز تو هر دم بنوازد دل و جان

دل و جانم همه تو ، من ندهم گوش به هر آوایی

 

دل یوانه پسندی نکند صحبت عقل

عقل مجنون نکند گوش به هر دانایی

 

خلوتم را نکنم بارگه مقدم غم

رد پایی نتوان یافت از آن گمشدهء پیدایی

 

موج گیسوی بلندش همه در دست رقیب

تا که دزدانه کند باز نگه در رخ مه سیمایی

 

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست*

گشت هر گوشه چشم  از غم دل دریایی*

 

عافیت گر چه عزیز است ولی من گویم

مرگ ِ من عافیتم شد که ندارم من از آن پروایی

 

ما که رفتیم و ندیدیم رخ ِ یار ِ چو ماه

دیده بر هم نزدیم و نشنیدیم از او فتوایی

 

                                           "  آیدین صبوحی "

 

 

 

* پ. ن / سه مصرع ، برگرفته از غزلی از حافظ