هر دم از این باغ بری می رسد
تازه تر از تازه تری میرسد
تا بحال به این فکر نکرده بودم که چرا آدمها از هم خسته می شوند . چرا جدایی این همه بیداد می کند . چرا هر کسی در یک رابطه ای ساز خودش را می زند ! سازی که شاید فردا صدایش در بیاید . حکایتی ( ضرب المثلی ) در این رابطه دارم که تعریف کنم . در واقع دو حکایت که شاید در یک فضای ذهنی نباشد اما مفهومش یکی ست .
حکایت اول ( برداشتی آزاد از یکی از داستانهای مولانا )
در حکایتها آمده است که شبی پیری از کوچه تاریکی می گذشت . کنار حجره ای گودالی دید و صدای تیشه به گوشش رسید . نشست و از احوال تیشه زن پرسید که در این وقت شب از چه تیشه می زند . تیشه زن پاسخ داد : ساز میزنم . پیر پرسید :این چگونه سازی ست که صدایی ندارد . حفره کن پاسخ داد . سازی ست که تو نمی شناسی . سازی که من میزنم صدا ندارد ؛ صدای این ساز را فردا می شنوی .
حکایت دوم
مسافری از کنار دهی می گذشت . خستگی و تشنگی بر او چیره گشت . به قهوه خانه ای پناه برد تا خستگی از تن گرفته و دمی بیاساید و به راه خود ادامه دهد . قهوه خانه شلوغ بود و صدای استکانها و غلغل قلیان و پچ پچ های پیدا و نهان و گاه و بیگاه صدای پارس سگی سکوت درونش را می شکست . در میان همه این آشفتگی ها ؛ آنچه ذهنش را بیشتر به خود جلب کرد عملی بود که هر کسی به نوعی به آن مشغول بود . همه کس در قهوه خانه به جز غریبه؛ به خاراندن خود مشغول بودند و با نگاه های طعنه آمیز و سرزنش گر به غریبه نگاه می کردند . قهوه خانه هر لحظه شلوغ و شلوغ تر می شد و هر کسی به نوعی مشغول خاراندن قسمتی از بدن خود بود . گردن، پشت، سر، دست ، پا و ...... حتی گاهی ، یکی دیگری را می خاراند . قهوه خانه جای سوزن انداز نبود .
در ده شایع شده بود غریبه ای به ده آمده که بیماری نخاراندن دارد و همه آمده بودند که این بیمار را از نزدیک
ببینند . غریبه ای که خودش را نمی خاراند .
سادگی و صداقت و سلامت را کسی باور ندارد این روزها .
باید خودت را بخارانی تا باور کنند که تو هم مثل آنهایی . بیماری نخاراندن در بین این جماعت پذیرفته شده نیست.
پس زنده باد آنانکه سالم اند و چنگ به دل و روحشان می کشند و رد ناخنهایشان تا نسلها باقی ست .
شعر زیر برداشتی ست آزاد از یکی از حکایتهای مولانا *
عاشقی در معبری از هم گسست
خسته از کارش بُد و یک دم نشست
چون شنیدش زخمهء تیشه به سنگ
پاشنه در هم کشید و رخت بست
چون بدیدش حُجره ای وحفره ای
باز پرسید از حُفره کن احوال دست
حفره کن از حال خود بیتاب شد
علتی جُست و بگفت از ضرب شست
گفت هر سازی شنیدی علتی ست
زخمهء تیشه یکی ساز من است
پیر آمد که این سازت نباشد آشنا
نغمهء سازت به دل از کی نشست
تیشه زن سازش نهادش در کنار
دست بر سر بردش و دستار بست
گفت آنچه شنیدی تا کنون ساز تو بود
باش فردا بشنوی این ضرب شست
" آیدین صبوحی"
* پ . ن / شعر مولانا پخته تر و عارفانه تر و آموزنده تر است .