آژانس تنهایی
در یکی از خلوت ترین گوشه های شهر پارک کرده بودم تا مطلبی را که به ذهنم رسیده بود با خیال راحت یادداشت کنم . خلوت از این نظر که بندرت پیش میآید کسی در این گوشه شهر تاکسی سوار شود .
بیشتر اهالی این منطقه پیر هستند و چند خانه سالمندان هم اطرافش .
چراغ سقف را روشن کردم . باران مثل پتک به سقف ماشین میخورد و روی شیشه جلو ماسیده می شد و جدار نازکی از یخ بین من وفضای بیرون حایل شده بود . لذت نشئه آور بخاری پاهای سردم را نوازش میکرد و من بیشتر توی صندلی فرو میرفتم .
هنوز مداد را روی کاغذ نگذاشته بودم که دستگاه ( کامپیوتر ) شروع کرد به سر و صدا ؛ بیب. بیب. بیب . تجربه نشان داده بود که مناطق خلوت از مسافر، اگر هم مسافری داشته باشد ؛ سفری طولانی خواهد بود . به همین طمع دکمه ای را زدم که آدرس بر روی صفحه مونیتور ظاهر شود .
آدرس را می شناختم . لازم نبود از راهنمای ماهواره ای ( جی پی اس ) استفاده کنم .
وقتی رسیدم، بر عکس همه مسافرها که چند دقیقه باید منتظر باشیم تا شال و کلاه کنند و بزک و دوزک ؛ و اگر در راه پله یا آسانسور شاششان نگیرد ؛ یا درست وقتیکه میخواهند در را قفل کنند ؛ تلفن شان زنگ نزند و مجبور نباشند که گوشی را بردارند و راننده تاکسی بیچاره خون خونش را بخورد که ؛ حرامزاده ها همه کارهایشان را میگذارند برای آخرین لحظه !
این یکی در سرمای چند درجه زیر صفر زیر باران زمستانی، جلوی در ایستاده بود . به خودم لعنتی فرستادم، که چرا اصلا این تریپ را قبول کرده ام . دیگر کاریش نمی شد کرد ؛ باید سوارش میکردم .
در را باز کرده نکرده از درد پاهایش نالید و عذر خواست که نشستن اش زیاد طول میکشد که وقت مرا گرفته و خندید . از خودم بدم آمد . تعارف معمولی یی تحویلش دادم و دنده را چاق کردم . مقصدش کوتاه بود
و روحش بلند .پیرزنی بود حدود هفتاد سال . صورتش مرا یادِ بی بی انداخت . به همان زیبایی و
معصومیت بود . شرمم شد . خودش را حسابی پیچانده بود . از سرمای بیش از حد شکایت کرد . پیچ اول را که پیچیدم ، شروع کرد به حرف زدن . گوش نکردم چه گفت ؛ اما مقصدش را شنیدم . اورژانس بیمارستان . طولانی ترین مسیر را انتخاب کرد . همه مسافرها نزدیکترین و سریعترین مسیر را انتخاب می کنند ؛ اما این یکی با اینکه باید به اورژانس میرسید ، به زمان و مسیر بی اهمیت بود . حوصله شنیدن حرفهایش را نداشتم و در ذهنم مطالبم رو زیر و رو میکردم و اتود میزدم و روتوش میکردم .
گفتم : « برو اگه موندن برات سخته » .
خودش پرسیده بود : « برم ؟ »
نمیتوانستم بخواهم بماند . نمی دانستم منتظر بهانه است !
پرسید :« تو فکر هستی؟ داری مسیر رو اشتباه میری .»
مسیر همیشگی را انتخاب کرده بودم . معمولی ترین و ساده ترین مسیر . مثل یک روبوت . چراغ سبز شده بود و من هنوز اتود میزدم . معذرت خواستم .
گفت : می فهمم ت ، و فهمیده بود .
قطره های باران به زمین نرسیده یخ میزد . برف پاک کن را زدم که شیشه را پاک کند . پاک نکرد . یخ زده بود .
روسری بنفش اش را روی موهای بلوطی اش مرتب و کوله اش را از این شانه به آن شانه کرد . یادم نیست همان کتانی های سفید پایش بود یا همان نیم چکمه ها ی قهوه ای که در یک بعد ازظهر دم کرده تابستان با هم از وزراء خریده بودیم . اما یادم هست مانتوش قهوه ای بود ؛ همان مانتویی که وقتی اولین بار دیدمش تنش بود . همانکه در چهار چوبی قهوه ای در عکسی بیادگار ماند . قابی که دیگر بر دیوار اتاقم نیست .
« شوهرش چند سال پیش مرده بود .شکایت میکرد که بچه هاش بهش سر نمیزنن . گفت: قدیما ما اینجوری نبودیم . اینا اومدن همه چی رو خراب کردن .( منظورش سیستم حکومتی بود ) اونموقع ها همه یه جا زندگی میکردیم . از همدیگه خبر داشتیم . با خوشحالی و غرور گفت : راستی ، پسرم دکتره و استرالیا زندگی میکنه . میگه اونجا هوا خیلی گرمه الآن . دختر بزرگم اقتصاد خونده و لندن زندگی میکنه ؛ چهل و دو سالشه . دختر کوچکم ده سال پیش رفت آمریکا ، میخواست سینما بخونه ، سی و دو سالشه الآن . همیشه چشمش به تلویزیون بود وقتی بچه بود . بهش گفتم : نرو ! اینجا بمون . اینجا سرد هست ؛ اما وطن خودته .
گوش نکرد ، رفت . یک گربه دارم . نژاد ایرانی یه . نمیدونم اونجا الآن چیکار میکنه دخترم . راستش رو که نمیگن به آدم این بچه ها . دائم میگه : تو هم باید بیای اینجا . اما من دوست ندارم برم . دیگه حوصله سفر ندارم . پیر شدم . اینجاهام درد میکنه .»
کمر و زانوهایش رو نشانم داد . درد مفاصل داشت . مفصل هاش گاهی مثل چوب خشک میشد . اینها را بعدا شنیدم .
هنوز توی ذهنم داشتم مرور میکردم مطلبی را که آماده کرده بودم .
گفت :« اگر اینبار برم ، برای همیشه میرم . »
گفتم :« اگه بخوای میتونی بمونی ، اما اگه رفتی دیگه برنگرد . حتی اگه به التماس افتادم .» اینبار حرفم را گوش کرد ؛ نه مثل همیشه که فقط می شنید . قصد سفر داشت . ترکیه . قونیه . رفت برای دیدن سماء ؛
و دید ! این سفربرایش هم فال بود و هم تماشا . رفت و دید و دیگر برنگشت .
عکس بچه هایش را نشانم داد . گفت : « دختر کوچکم خیلی حساسه . خوشگله ، نه؟ ( و بسیار زیبا بود . نمونه کامل دخترهای اسکاندیناوی که زیبایی اشان منحصر به فرد است ) ، پسرم یک دوست پسر داره ؛( با شرم گفت؛ اما دیگر پذیرفته بود .) دختر بزرگم جدا شده از شوهرش . یک پسر چهار ساله داره که یه بار دیدمش . سوئدی نمیدونه . حیف نیست ؟ نمیتونه با من که مادر بزرگش هستم حرف بزنه . »
گفتم : آره خیلی حیفه .
نمیدانستم چند چراغ قرمز را رد کرده ام و یا پشت چند چراغ سبز ایستاده ام . کنار در ورودی اورژانس نگه داشتم . وقتی کیف پولش را در میآورد گفت : « اینجا آدم تنها زیاد هست مثل من ؛ میتونم چند ساعتی که باید منتظر ویزیت دکتر باشم ، با چند نفر صحبت کنم . بچه هام که نیستن . شوهرم هم که نیست دیگه ؛ اورژانس تنها جاییه که میتونم با چند نفر صحبت کنم . بعضی موقع ها میام اینجا که فقط حرف بزنم .
درد مفصل هام رو بهونه میکنم میام اینجا و با شیطنت کودکانه ای گفت: خوب شد که پلیس تو رو نگرفت . چون سه تا چراغ قرمز رو رد کردی . میدونی که خیلی خطرناکه ؟ »
گفتم : آره میدونم . با خودم گفتم : اما ای کاش قرمزی چراغ ها رو دیده بودم .
با مهربانی تشکر کرد که به حرفهایش گوش کرده ام . نمیدانست که حرفهایش را چند روز بعد شنیدم .
وقتی که دیگر نبود .
روز بعد روزنامه ها نوشتند " پیر زنی حدود هفتاد سال در راه بازگشت به خانه در تاکسی مُرد ." همکارانم آدرس را گفتند . از اورژانس بیمارستان به همان آدرسی میرفت که چند ساعت قبلش منتظر تاکسی بود . مطمئن هستم در لحظه مرگ حتما خنده به لبهاش داشت ؛ همان خنده ای که بی بی روی لبهاش و توی چشمهاش داشت . بی بی میتونست با چشمهاش هم بخنده ، حتی وقتی عصبانی بود . ما بچه ها هنوز دلتنگ اون خنده ها هستیم .
اورژانس ِ اینجا برای بسیاری ، آژانس ِ تنهایی است .