بحران

 

دلم می خواهد نباشم ؛ اما هنوز هستم . نمیدانم چرا ؟!  چرایی ای ش و نبودن ؛ هر دو منظورم است . بعضی اوقات آدم برای خیلی چیزها علتی پیدا نمی کند . شاید بحران فلسفی باشد ( که مثلا چرا اصلا زنده هستم؛ یا چرا همه چیز اینگونه است ؟!)  که من این بحران را پشت سر گذاشته ام . بحران فلسفی معمولا زمانی سراغ آدم می آید که فکر می کند می تواند همه مسایل دنیا را با یک حرکت ِ ابرو و یا یک بحث جاندار علمی حل کند. معمولترین اش دوران جوانی و بلوغ است . در این میان سالی و این سئوالات مقداری برایم گیج کننده  شده  .

من از کودکی پیری بیاد دارم .

 

 در حد و اندازه شکسپیر هم نیستم که برای بشریت سئوال خلق کنم . بودن یا نبودن ؟ حرف در همین است . آیا بزرگواری انسان در آن است که زخم ستم پیشه را تاب آورد ؟!  آه ه ه ه  . اهل این آه کشیدن ها هم نیستم دیگر .

 

آدم وقتی برای سئوالش جوابی   پیدا نمی کند ؛ بخصوص در سن من ؛ مقداری گیج می شود که ، پس من کجای دنیا هستم ؟! و حتی دیگر سوالات پیش پا افتاده .

 

شاید دچار آلزهایمر شده ام . تا جایی که می دانم آلزهایمر بمرور سراغ آدم می آید . مگر می شود در عرض ده روز  تا دو هقته آلزهایمر گرفت ؟ تازه آلزهایمر را نمی گیرند . آلزهایمر یقه آدم را می چسبد ؛ چه بخواهی ، چه نخواهی . آنهم در سنین کهولت؛ که من سن بالایی ندارم . پس آلزهایمر نیست . مطمئن هستم .

 

از نبودن گفتم و از اینکه دلم چه می خواهد و چه نمی خواهد ؛ یاد شعری از شفیعی کدکنی افتادم . 

 

 

" هیچ میدانی چرا چون موج

                       در گریز از خویشتن

                       پیوسته می کاهم ؟!

زآنکه بر این پرده تاریک

این خاموشی نزدیک

                           آنچه می خواهم نمی بینم

                          وآنچه می بینم ؛ نمی خواهم .

 

 

 

هذا شقشه الهدرت .   ترجمه با دو ستاره مشخص شده .*

 

شقشقه ای بود که بیرون پرید .**

 

 

 

 

     *   جمله ای از علی در خطبه ای از نهج البلاغه

       

  **   شقشقه =  کف دهان شتر است که بی ارزش ترین و بی ارج ترین   در فرهنگ کهن عربی ست .  

 

 

آی آدمها

 

قصد داشتم چیز دیگری بنویسم . نظرم تغییر کرد . از خلال حرفها متوجه می شوید چرا .

 

بدست آوردن ِ باور ِ کسی  چه سخت است ! و شکستن ِ آن چه راحت . بسیاری خودشان را به در و دیوار می کوبند که باور کن مرا ! بپذیر مرا ! قبول کن مرا ! در مورد کلمات هم همینطور است . کلمات هم خیانت می کنند . زیبا هستند ؛ اما خالی از محتوا ( البته نه همه اشان ) . با خودشان باری دارند که که گولشان را می خوری و قبولشان می کنی ؛ اما وقتی به مفهوم و جایگاه شان در جمله نگاه می کنی ، می بینی یک جای کار درست نیست . یک جاییکه خودت

هم نمی توانی پیدای اش کنی . ویراستارها برای همین هستند ، نه!؟ ویراستاری کار سنگینی ست . مسئولیت دارد .

 

ویرایش و پیرایش در فرهنگ ما یک وزن و قافیه و یک معنا داشته . از یک باب هم هستند این دو کلمه . اما در مفهوم و عمق معنای اشان " تفاوت از زمین تا آسمان است ".

یادتان هست که سلمانی را آرایشگاه می نوشتند در تابلوهایشان ؟ هیچ جایی نبود که از کلمه پیرایشگاه استفاده کنند .

پیرایش یعنی کاستن ، یعنی زدودن ، یعنی کسر کردن ، یعنی از خود دور کردن . آرایش یعنی افزودن و اضافه کردن و آراستن و ........     . بعضی دلها و بعضی روح ها آرایش و پیرایش را یکی می دانند .

 

امشب من ویرایش شدم ( ویرایش و پیرایش ، گویا در گذر ِ ایام همان سرنوشت کلمات دیگر را داشته ؛ که بر اساس فرهنگ زبانی ِ قومی و اقلیمی ، یک حرفش تغییر کرده ) " پ"  پیرایش ، همان " و"  ویرایش شده ؛ هر چند هر دو استفاده می شوند هنوز .

ویراستاری بود که خودش هم نمی دانست که ویراستاری  می داند . اما زدود . ویرایش م کرد . و چه راحتم الآن . آنچه بود از من دور کرد .

گفتم که بعضی دلها و بعضی روح ها آرایش و پیرایش را یکی می دانند ؛ و باور هم دارند به این . قواعدش را هم خوب می دانند ؛ اما آنچه نمی دانند گردش این چرخ گردون است . من به این چرخ اعتقاد و اعتماد بسیار دارم .

 

روحی به آرامش می رسد و دلی آسایش پیدا می کند که به خودش باور دارد . عزیزی گفت " کارما " ، منهم باورش کردم . همان " کارما " ست که حاکم بر تمام هستی ست . ما  " کارما " یمان را با خود حمل می کنیم . هر جا که برویم . در هر مقام و منزلتی که باشیم . رفتگر شهرداری و یا ( یک آدم چهار پولی )

صاحب یک شرکت در آمریکا و یا دکترای ادبیات در هند  و جامعه شناسی از سوربون فرانسه و

مردم شناسی از  دانشگاه  ( ؟ ) و ....... ؛ یا یک زن خانه دار معمولی که آش درست می کند و سبزی پاک می کند ؛ یا یک نویسنده خوش ذوق و صاحب سبک و قلم، و یا یک معلم ساده  یکی از توابع استانی و ......  .

 

خودمان را که از ما نمی توانند بگیرند . شاید آنطور که میخواهیم نگاه مان کنند ؛ اما حکما آنطور که نگاه مان

می کنند ، نیستیم .

 

امشب را یا امروز را راحت خواهم خوابید . چقدر سبک شده ام . با خدا حرف زدم . التماسش کردم که با من حرف بزند . از اینکه چرا رهایم کرده ؛ و شنیدم که گفت : وقتی که حرف زدم نشنیدی . منتظر بودم صدایم کنی . آمدم . در هیئت یک انسان آمد .

وقتی همه چیز را آشکار کرد که چه ساده و خوش باور هستم ، فهمیدم که همیشه با من بوده ؛ اما مرا به خودم وانهاده بود . از گذشته ها گفت و از آینده ؛ و از اینکه هرگز تنها نبوده ام . با تشر گفت : بدان !  

بمان و بدان که حرفها با تو دارم . نشستم و گوش کردم . همه چیز را آشکار کرد .

 

از خودم گفت و از روح هایی که رنگ خدایی دارند . از دلهایی که وسیع هستند ؛ اما عمقی ندارند . از روح هایی که جنس شان زمخت است ؛ اما رنگ لطافت دارند . از آدمهایی گفت که هدف برایشان مهمتر است تا وسیله . خداوند ِ خدا یادم آورد که هنوز در دنیا روح هایی هستند که من فراموش شان کرده ام که چه رنگی داشته اند ؛ همان رنگی که رنگ خداست . خدا با هر کسی به زبان خاص همان آدم حرف می زند .

 

وقتی صدایش کردم ، تنم لرزید . آمد و کنارم نشست و گفت و گفت و گفت . وقتی سر از زانویش برداشتم ؛ هنوز سرگرم گفتن بود . دوست داشت بیشتر بدانم .

 

بعد از یک هفته بیخوابی ، چشمانم سنگین شد و خوابیدم . در خواب دیدم که می خندم . که می رقصم و آواز میخوانم؛ دست در دست خداوند ِ خدا. پرتقال پوست میکَنَم . چای می خورم . صدای باران را دوست دارم . رنگ بال پرنده را نگاه می کنم . گرمای آفتاب را روی پوستم حس می کنم . بهار را دوست دارم . به دوستم تلفن می زنم ؛ که حالم خوب است و قاب عکسها را گردگیری می کنم و هزاران کار دیگر که مفهومشان را از دست داده بودند .

 دیگر باید بیدار شوم ؛ که فردا روز دیگری ست . کارهای عقب مانده زیاد دارم که انجام دهم . ابلوموف را که با اشتیاق خریدمش ؛ هنوز نگاه نکرده ام بعد از سه هفته . پیانو و بیمار انگلیسی و پاپیون و آن روی دیگر زندگی و خیلی فیلمهای دیگر را که دوباره باید نگاهشان کنم . زندگی زیباست را با دقت بیشتری نگاه خواهم کرد . زوربا را میگذارم برای آخر .

 

 

انتها

 

 

من و فقط من تنها میدانم که چرا انسان و فقط انسان تنها میخندد . او آنچنان ژرف رنج میبرده است که چاره ای جز اختراع خنده نداشته است .

( خندان ترین موجود محزون ترین موجود است ).  " نیچه "

................................................................................

طولانی ترین سفرها با اولین گام به پایان میرسند .  ( ؟ )

...............................................................................

این جسم نحیف سنگین تر از آن است  که همراه خود ببرم .  یادگاریتو دارم !

" تکه بری از شازده کوچولو . برگردان احمد شاملو "

 

دفتر ایام

 

گابريل گارسيا ماركز :

" گريه نكن براى اينكه به پايان رسيد، لبخند بزن براى اينكه اتفاق افتاد. "

..........................................................

 

( احمد شاملو )

" ماهي "

من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو!
***
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشُ
ر ِ اشك ِ سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛

احساس مي كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.
***
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر کشيدم از آستان ياس:
(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))

 -------------------------------------------------------------------------------

برگی دیگر از دفتر زندگی کنده شد . فردا روز دیگری خواهد بود .

--------------------

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد .

 

 

آژانس تنهایی

 

آژانس تنهایی

 

در یکی از خلوت ترین گوشه های شهر پارک کرده بودم تا مطلبی را که به ذهنم رسیده بود با خیال راحت یادداشت کنم . خلوت از این نظر که بندرت پیش میآید کسی در این گوشه شهر تاکسی سوار شود .

 بیشتر اهالی این منطقه پیر هستند و چند خانه سالمندان هم اطرافش .

چراغ سقف را روشن کردم . باران مثل پتک به سقف ماشین میخورد و روی شیشه جلو ماسیده می شد و جدار نازکی از یخ بین من وفضای بیرون حایل شده بود . لذت نشئه آور بخاری پاهای سردم را نوازش میکرد و من بیشتر توی صندلی فرو میرفتم .

 

هنوز مداد را روی کاغذ نگذاشته بودم که دستگاه ( کامپیوتر ) شروع کرد به سر و صدا ؛ بیب. بیب. بیب . تجربه  نشان  داده بود که مناطق خلوت از مسافر، اگر هم مسافری داشته باشد ؛ سفری طولانی خواهد بود . به همین طمع دکمه ای را زدم که آدرس بر روی صفحه مونیتور ظاهر شود .

آدرس را می شناختم . لازم نبود از راهنمای ماهواره ای ( جی پی اس ) استفاده کنم .

 

وقتی رسیدم، بر عکس همه مسافرها که چند دقیقه باید منتظر باشیم تا شال و کلاه کنند و بزک و دوزک ؛ و اگر در راه پله یا آسانسور شاششان نگیرد ؛ یا درست وقتیکه میخواهند در را قفل کنند ؛ تلفن شان زنگ نزند و مجبور نباشند که گوشی را بردارند و راننده تاکسی بیچاره خون خونش را بخورد که ؛ حرامزاده ها همه کارهایشان را میگذارند برای آخرین لحظه !

این یکی در سرمای چند درجه زیر صفر زیر باران زمستانی، جلوی در ایستاده بود . به خودم لعنتی فرستادم، که چرا اصلا این تریپ را قبول کرده ام . دیگر کاریش نمی شد کرد ؛ باید سوارش میکردم .

 

در را باز کرده نکرده از درد پاهایش نالید و عذر خواست که نشستن اش زیاد طول میکشد که وقت مرا گرفته و خندید . از خودم بدم آمد . تعارف معمولی یی تحویلش دادم و دنده را چاق کردم . مقصدش کوتاه بود

و روحش بلند .پیرزنی بود حدود هفتاد سال . صورتش مرا یادِ بی بی انداخت . به همان زیبایی و

 معصومیت بود . شرمم شد . خودش را حسابی پیچانده بود . از سرمای بیش از حد شکایت کرد . پیچ اول را که پیچیدم ، شروع کرد به حرف زدن . گوش نکردم چه گفت ؛ اما مقصدش را شنیدم . اورژانس بیمارستان . طولانی ترین مسیر را انتخاب کرد . همه مسافرها نزدیکترین و سریعترین مسیر را انتخاب می کنند ؛ اما این یکی با اینکه باید به اورژانس میرسید ، به زمان و مسیر بی اهمیت بود . حوصله شنیدن حرفهایش را نداشتم و در ذهنم مطالبم رو زیر و رو  میکردم و اتود میزدم و روتوش میکردم .

  

 گفتم : « برو اگه موندن برات سخته » .

خودش پرسیده بود : «  برم ؟ »

نمیتوانستم بخواهم بماند . نمی دانستم منتظر بهانه است !

 

پرسید :« تو فکر هستی؟ داری مسیر رو اشتباه میری .»

مسیر همیشگی را انتخاب کرده بودم . معمولی ترین و ساده ترین مسیر . مثل یک روبوت . چراغ سبز شده بود و من هنوز اتود میزدم . معذرت خواستم .

گفت : می فهمم ت ، و فهمیده بود .

 

قطره های باران به زمین نرسیده یخ میزد . برف پاک کن را زدم که شیشه را پاک کند . پاک نکرد . یخ زده بود .

 

روسری بنفش اش را روی موهای بلوطی اش مرتب و کوله اش را از این شانه به آن شانه کرد . یادم نیست همان کتانی های سفید پایش بود یا همان نیم چکمه ها ی قهوه ای که در یک بعد ازظهر دم کرده تابستان با هم از وزراء خریده بودیم . اما یادم هست مانتوش قهوه ای بود ؛ همان مانتویی که وقتی اولین بار دیدمش تنش بود . همانکه در چهار چوبی قهوه ای در عکسی  بیادگار ماند . قابی که دیگر بر دیوار اتاقم نیست .

 

« شوهرش چند سال پیش مرده بود .شکایت میکرد که بچه هاش بهش سر نمیزنن . گفت: قدیما ما اینجوری نبودیم . اینا اومدن همه چی رو خراب کردن .( منظورش سیستم حکومتی بود ) اونموقع ها همه یه جا زندگی میکردیم . از همدیگه خبر داشتیم . با خوشحالی و غرور گفت : راستی ، پسرم دکتره و استرالیا زندگی میکنه . میگه اونجا هوا خیلی گرمه الآن . دختر بزرگم اقتصاد خونده و لندن زندگی میکنه ؛ چهل و دو سالشه . دختر کوچکم ده سال پیش رفت آمریکا ، میخواست سینما بخونه ، سی و دو سالشه الآن . همیشه چشمش به تلویزیون بود وقتی بچه بود . بهش گفتم : نرو ! اینجا بمون . اینجا سرد هست ؛ اما وطن خودته .

گوش نکرد ، رفت . یک گربه دارم . نژاد ایرانی یه . نمیدونم اونجا الآن چیکار میکنه دخترم . راستش رو که نمیگن به آدم این بچه ها . دائم میگه : تو هم باید بیای اینجا . اما من دوست ندارم برم . دیگه حوصله سفر ندارم . پیر شدم . اینجاهام درد میکنه .»

کمر و زانوهایش رو نشانم داد . درد مفاصل  داشت . مفصل هاش گاهی مثل چوب خشک میشد . اینها را بعدا شنیدم .

 

هنوز توی ذهنم داشتم مرور میکردم مطلبی را که آماده کرده بودم .

گفت :« اگر اینبار برم ، برای همیشه میرم . »

گفتم :« اگه بخوای میتونی بمونی ، اما اگه رفتی دیگه برنگرد . حتی اگه به التماس افتادم .» اینبار حرفم را گوش کرد ؛ نه مثل همیشه که فقط می شنید . قصد سفر داشت . ترکیه . قونیه . رفت برای دیدن سماء ؛

و دید ! این سفربرایش هم فال بود و هم تماشا . رفت و دید و دیگر برنگشت .

 

عکس بچه هایش را نشانم داد . گفت : « دختر کوچکم خیلی حساسه . خوشگله ، نه؟ ( و بسیار زیبا بود . نمونه کامل دخترهای اسکاندیناوی که زیبایی اشان منحصر به فرد است ) ، پسرم یک دوست پسر داره ؛( با شرم گفت؛ اما دیگر پذیرفته بود .) دختر بزرگم جدا شده از شوهرش . یک پسر چهار ساله داره که یه بار دیدمش . سوئدی نمیدونه . حیف نیست ؟ نمیتونه با من که مادر بزرگش هستم حرف بزنه . »

گفتم : آره خیلی حیفه .

 

نمیدانستم چند چراغ قرمز را رد کرده ام و یا پشت چند چراغ سبز ایستاده ام . کنار در ورودی اورژانس نگه داشتم . وقتی کیف پولش را در میآورد گفت : « اینجا آدم تنها زیاد هست  مثل من ؛ میتونم چند ساعتی که باید منتظر ویزیت دکتر باشم ، با چند نفر صحبت کنم . بچه هام که نیستن . شوهرم هم که نیست دیگه ؛ اورژانس تنها جاییه که میتونم با چند نفر صحبت کنم . بعضی موقع ها میام اینجا که فقط حرف بزنم .

 درد مفصل هام رو بهونه میکنم میام اینجا و با شیطنت کودکانه ای گفت: خوب شد که پلیس تو رو نگرفت . چون سه تا چراغ قرمز رو رد کردی . میدونی که خیلی خطرناکه ؟ »

گفتم : آره میدونم . با خودم گفتم : اما ای کاش قرمزی چراغ ها رو دیده بودم .

با مهربانی تشکر کرد که به حرفهایش گوش کرده ام . نمیدانست که حرفهایش را چند روز بعد شنیدم .

وقتی که دیگر نبود .

 

روز بعد روزنامه ها نوشتند " پیر زنی حدود هفتاد سال در راه بازگشت به خانه  در تاکسی مُرد ." همکارانم آدرس را گفتند . از اورژانس بیمارستان به همان آدرسی میرفت که چند ساعت قبلش منتظر تاکسی بود . مطمئن هستم در لحظه مرگ حتما خنده به لبهاش داشت ؛ همان خنده ای که بی بی روی لبهاش و توی چشمهاش داشت . بی بی میتونست با چشمهاش هم بخنده ، حتی وقتی عصبانی بود . ما بچه ها هنوز دلتنگ اون خنده ها هستیم .

 

اورژانس ِ اینجا برای بسیاری ، آژانس ِ تنهایی است .

 

یک حکایت ساده

 

یک حکایت ساده

 

یادم میآید وقتی بچه بودم ، برای بدست آوردن هر چیزی گریه میکردم . گریه همیشه کار سازترین است برای بچه ها . این را بچه ها خوب میدانند ، و من هم ناخودآگاه میدانستم . بچه ها بدون اینکه بدانند گریه هایشان چه اثری بر دل پدر یا مادر دارد، برای بدست آوردن خواسته هایشان گریه میکنند. اما در بزرگسالی آدم نمیداند به کجا پناه بیاورد . گریه هم نمیتواند بکند( چون بزرگسالان نباید گریه کنند !) . بزرگسالان بی پناه ترین ها هستند . بزرگسالی بزرگترین گناه ناخواسته بشری ست . بدون اینکه بخواهند، گریه ازشان گرفته میشود . ای کاش میشد گریست . ای کاش میشد همه دنیا را گریه کرد . ای کاش باز هم میشد اشک ریخت . بزرگسالان هم اشک میریزند ، اما نه بر گونه ، که بر دل . میشود اشک ریخت ، اما نه دیگر به پهنای صورت ، که به وسعت دل . چه گناه تلخ و بزرگی ست وقتی ناخواسته دیگر بزرگ شده ای! ، سنی ازت گذشته است !

باید باز هم به همان کودکی برگردم . چیزی را آنجا جا گذاشته ام که  در بزرگسالی دنباش میگردم و پیدایش نمیکنم .

باید برگردم به همان جایی که دنیا رنگ دیگری داشت . به همان جایی که خواسته ها و آرزوها و نیازها یم دست یافتنی بودند . به همان جایی که وقتی از دیوار باغ پایین میجستم؛ برای چیدن یک شاخه گل برای خانم عباسی که معلمم بود و من صمیمانه دوستش داشتم، خار دستم را میگزید ، و من آخ هم نمیگفتم . لباسم هم کثیف و خاکی میشد . خانم عباسی دعوایم میکرد که : تو که شاگرد ممتاز کلاس هستی ، چرا دیر آمدی و چرا لباسهایت خاکی ست!؟ انتظار نداشت مرا با آن سر و وضع ببیند . خانم عباسی نمیدانست که چرا آستین کتم پاره شده ، و چرا زیر ناخنهایم سیاه و چرکی ست . نمیدانست که من از دیوار کاهگلی باغ که سه متر بود؛ و من یک متر و بیست و دو سانت ، پایین پریده ام و آستین کتم برای چیدن یک شاخه گل محمدی برای او، لای شاخه ها گیر کرده و پاره شده .

تلاشهایم همیشه بی ثمر میماند . یا گلها پژمرده میشدند ؛ یا اینکه باغبان سر میرسید . خانم عباسی نمیدانست که من در طول راه مدرسه عطر گل محمدی را در مشامم داشتم . خانم عباسی که معلمم بود ، نمیدانست که من در بزرگسالی یادش خواهم کرد . نمیدانست که هنوز بوی گلهای محمدی که چیدم و هرگز بدستش نرسید ، برای من همان عطر را دارد . شاید باید برایش میبردم گلهای پژمرده را که باورم کند که چرا آستین کتم پاره است و ناخنهایم کثیف . نمیدانست برای یک بچه که من بودم و او که یک معلم بود؛ گل بهترین و زیباترین و ارزنده ترین هدیه ای ست که میتوانم به او بدهم .

 

سالها از آن زمانها گذشته است و من می اندیشم که آیا بیشتر از آن در توانم بود و نکردم ؟! ای کاش خانم عباسی باورم میکرد که برای او بود که سر زانوهایم خاکی ست و خار دستم را گزیده .

 

وقتی مشقم را خط میزد ، نگاهم به دستهای او بود که چه تمیز بود و چه سفید ؛ و حسرت  میخوردم که کدام دست است که نوازش این دستها آرامش میکند ؟  پیشانی خسته من نیازمند دستانی اینچنین بود .

 

حالا دیگر بزرگ شده ام . دیگر خانم عباسی نیست . اما نگاه مهربانش یادم هست ؛ وقتی گفت : دیگه از این کارها نکن ؛ اما یادم نمانده که منظورش چه بود . کثیفی دستها و آستین پاره ام را گفت ؛ یا اینکه برایش گل نیاورده بودم ؟

 

شما میدانید ؟

 

به منهم بگویید .

     

 

نوروز و من

 

 

نوروز و من

 

دلتنگ که باشی و فضای خانه ات یک چهار دیواری باشد با دوتا قاب عکس از پدر و مادرت و یک تابلوی نقاشی از یکی از کوچه های ایتالیا با دیوارهای گچی که جای جای ِ دیوارش شکسته و ریخته، با چند گلدان شمعدانی در بالکن ؛ و یک تابلوی سیمرغ که یادگار دوستی ست  زینت بخش اتاقم چند وجب بالاتراست از تلویزیون ؛ و یک جمله یادگاری از یک عزیز، یک معلم ، یک همدم ِ سالها ، یک آشنای دیرین که دلتنگش هستی و بجز نوشته چیزی از او بیادگار نداری که : « اگر تنها ترین تنهاها شوم باز هم خدا هست ؛ او جانشین تمام نداشته های من است » ، و مقداری کاغذ و کتاب و خرت و پرتهایی که همه جا زیر دست و پایت وول میخورند و حالش را نداری که جمعشان کنی . پنجره را هم که باز کنی و نور آفتاب را و بوی بهار را بخواهی بزور تلقین هم شده استشمام کنی ؛ باز هم فرقی نمیکند،دلتنگی !  کاری اش هم نمیتوانی

بکنی . وقتی کلمات از سر و کولت بالا بروند و حضورشان را به رخ ات بکشند و به سر و صورتت چنگ بزنند و خودشان را از یقه ات آویزان کنند و به در و دیوار مغزت بکوبند که مرا بنویس! ، مرا انتخاب کن! ، مرا بیاندیش ! و مرا ببین که چه نابم و چه بکر؟! و هر کدام به نوعی خودنمایی کنند که من بهترینم ، من قشنگ ترینم، همانی هستم که دنبالش میگردی ، من نابترین و خوشگل ترین و دلربا ترین و زیباترین و ماه ترین و دلپسند ترین و آشناترین هستم ؛ و تو با وسواس تمام همه آنها را بالا و پایین کنی و ببینی و بسنجی و قدشان رااندازه بگیری و به عمق اشان بیندیشی و رنگشان را در نظر بگیری وجنسشان را امتحان کنی

 و لمس اشان کنیو در آخر، یکی را که از همه نرم تر و زیبا تر و متین تر و برازنده تر و شوخ تر

و شیطون تر و وروجک تر و دل نشین تر و ماه تر و خورشید تر و آسمانی تر وشاد تر است انتخاب کنی و به نظر خودت شاهکار خلق کرده باشی ؛ دیگر فرقی نمیکند . دلتنگی !

 

چند دقیقه پیش بهار آمد . یا لااقل بهتر است بگویم بهار شروع شد . بهتر است بگویم سال تحویل شد . به خودم تبریک گفتم سال نو را در تنهایی  . هفت سین نچیده ام . ماهی در تُنگ ندارم . سنبل و سبزه و سکه و سیر و سماغ و بقیه سین ها را ندارم . نه از روی بی اعتقادی ؛ که سخت معتقدم به این چیزها ؛ بلکه

از سر  بی حوصلگی . حوصله ندارم در مورد عید و این مراسم حرفی بزنم ویا چگونگی پیدایش نوروز و فلسفه هفت سین، یا به قولی هفت شین و قدمت اش و تاریخچه پیدایش حاجی فیروز که اصلا چرا روی اش سیاه است و لباس اش قرمز و از چه زمانی در این مراسم سر و کله اش پیدا شده چیزی بنویسم .

علا ماشاالله این روزها همه در این مورد مینویسند و میگویند واطلاع رسانی میکنند . این کار را وا میگذارم به اهل فن و اساتید این رشته که من سوادش را ندارم .

 

وقتی که عطر نرگس هنوز در فضای این چهار دیواری هست . وقتی که دلکش میخواند : آمد نو بهار؛/ طی شد هجر یار؛/ مطرب نی بزن؛/ ساقی می بیار .  یا وقتی  شجریان میخواند که : بهار دلکش رسید و دل بجا نباشد ؛/ از آنکه دلبر دمی بفکر ما نباشد ؛/ در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن ؛/ که جنگ و کین با من ِ حزین روا نباشد . دلم میخواهد همه کینه ها را دور بریزم و به کویر بزنم . اینجا جنگل است و سبزه و درخت که من دلتنگش نیستم دیگر . دلم میخواهد خودم را در کویر رها کنم . بر روی تلی از شن داغ بنشینم و درختان گز و تاق را در سایه روشن یک غروب تماشا کنم . وقتی که صدای دوتار ستارزاده حال و هوای قوچان را بیادم میآورد در آن غروب ِ غریب ِ مُو ِستان ِ (باغ انگور) لطف آباد ، هر روز ِ من نوروز

است و هر روز حاجی فیروز در هر نوروز در دلم میگوید :

_ ابراب خودم سامبلی بَلیکُم . ابراب خودم سرتو بالا کن ! ابراب خودم بُزبُز ِ قندی/ ابراب خودم چرا نمیخندی؟! خنده ام میگیرد . میخندم . شاید نه از ته دل ؛ که دلتنگ خنده ای از ته دل هستم .

 اما  خُب میخندم .

 

حالا که عید است. حالا که نوروز است . حالا که دعای تحویل سال را میخوانیم ؛ « .... حول حالنا الی احسن الحال » . آرزویم این است که حال همه خوب باشد . نوروز برای همه روزی نو  باشد و هر روزشان نوروز باشد .

 

رشید بهبوداُف میخواند و من مینویسم . از ریحان میخواند که دختر کوه و صحراست . از اینکه حتی چشم ستاره ها را به خود خیره کرده.از اینکه غنچه گلی ست . از اینکه یگانه است . از اینکه دُرٌ دانه است . از اینکه عالمی حیران او شده . از اینکه زیبا ترین زیبایان است . از اینکه چشمانش سیاه است و بیانش از عسل شیرین تر . از اینکه : ا ِی دختر چه زیبا هستی و یگانه ؛ و من مینویسم هنوز . ساعتها گذشت از تحویل سال و من نوشتم .

 

اینهم خلاصه ای از همه آنچه نوشتم .

 

 

دلتنگی سخت است ؛ وقتی که اجباری باشد . وقتی که پای ِ حرفت باید بمانی . چه سخت است بها پرداخت کردن ! چه سنگین است تحمل ! و چه تحمل ناپذیر است جدایی ! جدایی یعنی بی اویی . آما آب ِ رفته را نمیشود به جوی بازگرداند.