شطرنج زندگی

 

شطرنج زندگی

دلم را در چنگم میگیرم و آنقدر می فشارمش که نا له هایش را بشنوم . دیگر ناله نمی کند این کارد خورده .

آخ هم نمی گوید ؛ مثل اینکه از سنگ شده باشد .از خودم می پرسم :

" این دل مال من است ؟! در سینهء من است که هنوز می طپد این وامانده ؟! همانکه آنطور با یک صدا میلرزید و نشان نمیداد لرزشهایش را ؟! همانکه زود دست و پایش را گم میکرد و صفحه کلید را میسوزاند و وانمود میکرد که همه چیز آرام است ؟! "

" همان که هزاران فرسنگ را پر کشید تا بر بامی به آرامش و امنیت بنشیند به امید آب و دانه ای ؟!

 که حلقومش را بریدند و پرهایش را بالشت زیر سر کردند ؟! "

 

بعد ، خودم را آرام میکنم ؛ که :

" دل همان دل است . "

و با شهامت ام  می گویم .

این دل ، دل ِ من است . اما دیگر زمان همان زمان نیست وآدمها دیگر همانها نیستند . با حسرتی نیم جویده در حلقومی نیمه دریده نفس بلندی می کشم و تصمیم می گیرم که اسمش را عوض کنم . اسم این لامذهب را عوض کنم که دیگر زخم هایش را مرحمی نگذارم .

زخمها همیشه کهنه می شوند . اما کاش جایشان نماند . کاش بی حس نشود جای این زخم ها .

 

اگر بتوانم یک نام مرکب انتخاب می کنم برایش . برای این سنگ تیپا خورده ای که رنجور است . اسم ترکیبی از سنگ و دل ( سنگدل ) انتخاب می کنم  .

 

اما بعد به خودم میگویم : هیچ دلی درهیچ کجای این جهان ِ خاکی از سنگ نیست، و هیچ سنگی جای هیچ دلی را نمی گیرد . اما من می خواهم که دلی از سنگ داشته باشم . گور پدر همه ملاحظات . لعنت بر همه محافظه کاری ها .

دیگر خسته شده ام . مگر کسی ملاحظه ام را کرد ؟ چه کسی ارزش ملاحظه دارد مگر؟!

زندگی صفحه شطرنجی ست که در آن انسانها کیش و به آخر نرسیده ؛ مات اند .

 

اما این یادم باشد . که کیش و مات شدن دایم نیست . یادم باشد که صادق هدایت مات نشد . کیش شد ؛ اما مات ! هرگز !

من هنوز عشق می آفرینم . عشقی بزرگ . از آنگونه که ص هدایت نتوانست .

تا شقایق هست ...... زندگی باید کرد .

 

عشق ، عشق می آفریند . سنگ ، سنگ می آفریند . عشق زندگی می بخشد . سنگ ، شکستن دارد .

 

یاد ضرب المثلی آذری ( ترکی ) افتادم . " از سنگ پرسیدند چرا سنگ شدی ؟ جواب داد : سنگ را دیدم و سنگ شدم ".

 

حالا من مانده ام و این یک تکه سنگ ِ بی مروت . سنگم را چگونه در چنگم بفشارم . می شود ؟؟؟

 

همیشه دیر میرسم . کاری اش هم نمیتوانم بکنم . همه کار کرده ام برای بموقع رسیدن .

اما وقتی سرنوشت ات دیر رسیدن باشد ؛ خودت را هلاک هم بکنی دیر میرسی . بال بال هم بزنی دیگر دیر شده .

 

سوته دلان را دیده اید ؟ دیالوگ بهروز وثوقی ست که " آقا مجید ظروفچی " ( جوبچی ) را بازی میکند  .

 

" آقا مجید تو خودت مصیبتی! گریه کن نداری . یه نا مسلمون پیدا نمیشه دستتو بگیره ببره امامزاده داوود و شفات رو بگیره " .

 

انتظاری ندارم دیگر . میرسم ؛ اما دیر . قصدم رسیدن بود ؛ اما نشد . گور پدر همه نرسیدن ها.

 

" ما که رسیدیم . دیر یا زودش را دیگر خودمان محک میگذاریم . "

این جمله قاجاری بود ؛ ببخشید !

 

به بزرگواری قجری ( قاجارانه ) خود عفو بفرمایید ما را . بندگان خاطی ، همیشه باید شامل عفو ملوکانه آن درگاه باشند . در چاله مستراحی زندانی شوند تا عمر بی کفایت شان تلف شود . عمر ضل الله مستدام . بانوی دربار پاینده .

خان یا خوان هم همیشه سفره اش پر برکت باد .

 

 

 پ . ن  کوتاه ِ قاصر : که راقم سطور واقف است بر معانی خان و خوان  .

 

خان = آقا ، مانع ، سرور ، ارباب ، سد ، پولدار ، صاحب ، شوهر ( مصلحتی ، دروغی ، صیغه ای ، موقتی ، دایمی و ..  . 

 

خوان = سفره ، نعمت ، بساط ِ بذل و بخشش برای مستمندان  و ......  .

 

از قجرها نیستم . آرزویش را هم هرگز نداشته ام . همین که هستم و بوده ام راضیم . قاجار چه تاجی به سر این ملت زد که اعوان و انصارش بهترش را بزنند . آیا سلطنت قاجار هنوز ردش مانده این روزها؟ می دانم و می دانید که مانده . همه جا هستند . در هر لباسی و در هر مرامی و در هر مکتبی ( تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ) .

 عفونت اشرافیت و لباسهای تشریفاتی و عطرهای شبانه و روزانه اشان هنوز در مشام های بسیاری ، رایحه خودش را دارد  ؟!  همان میهمانی های دیر هنگام و شب بیداری هاشان ؟!

عجبا که هنوز این مردم دو قرن عقب تر زندگی میکنند .

 

ده بار غلنج گردنم را رد کردم . صد بار غلنج انگشتان دستم را شکستم . صندلی را چرخاندم . بطری آب یخ را سر کشیدم که  .......    ؛  نشد . شدنی نیست .

چرا آهن سرد می کوبم ؟ سردم هم شده . پنجره را می بندم که هجوم سرما کمتر شود . اما نمی شود ؛ هنوز هم می لرزم . این لرزش دیگر از سرما نیست . تنم داغ داغ است . تب که ندارم .  هوا هم که تابستانی ست . اصلا تابستان است . میدانم تب هم نیست . آفتاب سوزانده مرا .

کسی گفت : می خواهم بنویسم که فراموش کنم ؛ از یاد ببرم .

گفتم : نوشتن برای فراموش کردن نیست . برای بیادآوردن است .

 

منهم دیگر نمی نویسم که بیادم نیاید چیزی .

 

سیگار حالم را بهم میزند دیگر . یک پاکت مرغوبش را کشیده ام . بسته دوم هم نیمه هایش است ؛ اما هنوز میلرزم . میروم بخوابم تا شاید بهتر شوم . گرمم شود . بقیه را اگر عمری بود ، فردا مینویسم . اگر هم نه ؛  که مرا می بخشید . حالم زیاد خوش نیست. هذیان گویی هم عالمی دارد . شب بخیر . فکر کنم هنوز شب است . مگر نیست ؟ اگر برای شما روز است ؛ پس روز بخیر . روزرویاهای ( د ِی دریمز ) خوبی داشته باشید . اینجا که سپیده زده و هنوز ناظری می خواند .

 

" ای لولیان..... یک لولی ایی دیوانه شد ...... تشت اش فتاد از بام ما / نک سوی مجنون خانه شد/ .....      .

 

 

امضاء :

بنده درگاه زئوس

 پرومته حقیر که هنوز آتش را با خود حمل میکند

 

 

بی بی هم مرد . بی بی مرده بود .

 

 

 

گفت : _ بی بی مرد امشب .

باور کردم .

بی بی رو از تعریفهایش می شناختم . شاید بهتر از خودش .

اما یادم افتاد ؛ بی بی که سالها پیش مرده !

گفت : _ جانمازش به من رسید . یادته  بی بی همیشه نماز میخوند ؟ بوی بی بی هنوز توی دونه های تسبیح گِلی مونده . هنوز بوی عطر دستاش توی جانمازش هست . وقتی میخواست نماز بخونه عطر میزد ؛ عطری که از شاه  عبدالعظیم خریده بودم براش . پنج سالم بود که رفته بودیم سر قبر آقا بزرگ . ابن بابویه دفنش کرده بودن . آقا بزرگ شوهر بی بی بود .

گریه میکرد و میگفت .

 

" بیست وهفت سال بعد صورتش رو که دیدم باور نکردم . خاکش رو بوسیدم . صداش کردم؛ بی بی من هندونه میخوام . بی بی بلند شو ببین مارال اومده ! مثل اونموقع که بیمارستان بود و صداش کردم . چشمای بی رمقش رو باز کرد و گفت : اومدی مارال ؟ اما چرا اینقدر دیر ؟ "

" بی بی منم میام پیشت " .

گفت : " بی بی وقتی مرد خندیده بود برای من . مثل اونموقع ها که محکم بغلم میکرد و بعد موهام رو شونه میکرد و دو دسته می بافت و از دوطرف شونه هام روی سینه م مینداخت و قربون صدقه ام میرفت . انگار که دختر ِ راست راستکی ش باشم . "

" بی بی بیرحمانه منو گذاشت و رفت ".

دیگه گریه مجالش نداد که بیشتر بگه . اینا رو گفت و ساکت شد .

نمیدونستم چی باید بگم که آروم تر بشه . فقط گوش میکردم .

برای منهم یک تسبیح شاه مقصود بیادگار ماند از عاشیق پیر . برادرم هم انگشتر ِ عقیقش رو برداشت . بی اختیار یاد شعری از اخوان افتادم . " پوستینی کهنه دارم من .... یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود ......   .

قدری که آروم تر شد گفت:

_ بی بی برام همه چیز بود. درد مجسم بود . نانا صداش میکردم . نانا لوسم کرده بود . قربون صدقه ام میرفت . عاشقانه به من می خندید . بوی تن اش آرومم میکرد . توی رختخوابش می خوابیدم . بالای درخت توت براش آواز می خوندم عصرها که حیاط رو برای بساط عصرونه آب و جارو میکرد . از مرضیه و ..... می خوندم .  نانا همیشه گریه میکرد وقتی می خوندم براش .

 

فریدون شبیه صادق هدایت بود . پسر بزرگ بی بی بود . دوتا بالشت داشت و یک عالمه کتاب . دوستش داشتم .    بخصوص وقتی یک پاش رو مینداخت روی پای دیگه ش و سیگار می پیچید . یکجور قشنگی سیگار می کشید . یادم نیست که عینکش هم مثل صادق هدایت بود یا نه . شاید بخاطر فریدون به  ص هدایت علاقمند شدم . پانزده بیست سالی از من بزرگتر بود . وقتی صدای قدمهاش که هیچکس نمی شنید و من

می شنیدم ؛ توی راهرو می پیچید، از بغل نانا میپریدم بیرون . فریدون بغلم میکرد . قبل از اینکه منو قلندوش کنه همیشه میپرسید : خُب این خانم خوشگله بگه ببینم امروز چه شیطونی هایی کرده ؛ و من میخندیدم و اون کیف میکرد . حتی بوی مهربون تن ِ بی بی اون امنیت رو برام نداشت که دستها و بغل کردنهای فریدون داشت .

 

دلم میخواست که فریدون بود و بغلم میکرد دوباره . براش گریه میکردم و میگفتم : دیدی بی بی همه مونو تنها گذاشت . اونم نازم میکرد مثل اونموقع ها و منم آرومتر می شدم . اما فریدون سالها پیشتر از بی بی منو تنها گذاشته بود . وقتی ده ساله بودم پدرم طناب رو از گردن فریدون باز کرد و آروم تن بی جانش رو بغل کرد و گذاشت زمین . اما فریدون نخندیده بود مثل همیشه . مثل بی بی که می خندید .

 

دیگه هق هق امانش رو برید و صداش قطع شد . بقیه رو نشنیدم که چی میخواست بگه . شاید هم چیزی نگفت ؛ یا من نخواستم بشنوم . حال خودم هم تعریفی نداشت . با خودم گفتم :

نمیگیرد کسی از من نشانی ..... که من افتاده ام در جمع اغیار .    

 

 

مبارک باشد

 

 

 

اتمام حجت با هر آنچه بود ! 

 

ماییم و نوای بی نوایی ....... بسم الله ، اگر حریف مایی .

 

مبارک باشد . نرگسها حضور دارند هنوز ؟     

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش ....... بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش .

 

این را من نگفته ام . حافظ گفته است .

عجبا که حافظ هم از این صراحی نوشیده است و از این باده سر مست گشته .

 

فال نبود این . باور کنید . من اهل فالگیری و این حرفها نیستم . اعتقادی هم ندارم . اما این بیت خودش آمد . بخدا خودش آمد .

دیوان خواجه را باز کردم که از سر دلتنگی سری به دنیای غزل بزنم و از رند شیراز یادی کنم .

مگر ما حافظ خوان نیستیم . مگر دیوان حافظ بعد از قرآن ؛ دومین کتابی نیست که بر رف می گذاریم و می گذاریم و میگذاریم تا گرد و غبار بر رویش بنشیند و هر شب عید یادش بیافتیم ؟!  و اینکه « هنر نزد ایرانیان است و بس ؟! »

بعد، گرد از رویش بگیریم و نیتی کنیم برای اوضاع واحوال زندگی نامناسبی که داریم ؛ و حال کنیم از اینکه ، به به ؛ حافظ شیرین سخن و خوش الحان ، و یار شیرین دهنان به سخن در آمد که :

« سر منزل ِ فراغت، نتوان زدست دادن ..... ای ساربان فروکش، کاین ره کران ندارد

 

عجب ،.... عجب !!! 

یاد آقای هالو می افتم که علی نصیریان بازی میکند نقشش را . با آن عجب عجب گفتن هایش و گفتن هایم .

من هم آقای هالویی بیش نیستم ؛ که زیر شلوار ِ راه راهم هنوز زیر جورابهایم پنهان است و در بالکن

مسافر خانه ای می نشینم و به صدای خَش دار ِ مرضیه از رادیو ایران ، صدای تهران ؛ گوش می کنم

که میخواند : « از غرورش هرچه من -  گویم یک از صدها نگفتم م م م م م م ...... نکته ای در وصف ِ آن افسونگر ِ رعنا نگفتم م م م م م ........ تاج ِ رنگینی به سر داشت ........ خرمنی گل جای پر داشت ........ در میان سبزه هرسوی ..... بی خبر از خود گذر داشت ....... هر زمان بر خود نظر بودش سراپا ...... نخوتش افزون شد از آن چتر زیباا ا ا ا ؛ بی خبر از کار دنیا ا ا ا ا ا .

............. چو شد ز شور او ...... فزون غرور او ؛ پای زشت اش شد هویدا ا / هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا . 

چو غنچه بسته شد ... پَرَش شکسته شد ؛ تا بدید آن زشتی پا ..... هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا .

 

عجبا که این حافظ چه ها نمی کند با این ابیاتش !! .

مگر تو هم از این خواب بیدار شده ای حافظ ، بعد از هفت قرن ؟!

نکند همیشه بیدار بوده ای ناکس ؟! شاید هم من خواب بوده ام و حالا بیدار شده ام .

 

غزل ِ کامل ِ فوق  را برایتان می نویسم . باور کنید اتفاقی آمد این غزل .

دقت کنید ، خودتان می فهمید !

 

جان بی جمال جانان، میل جهان ندارد  .......     هر کس که این ندارد، حقا که آن ندارد .

با هیچکس نشانی،  زآن دلسِتان ندیدم .......     یا من خبر ندارم ، یا او نشان ندارد .

هر شبنمی در این ره، صد بحر آتشین است  ....... دردا که این معما ، شرح و بیان ندارد .

سر منزل فراغت، نتوان زدست دادن    .......    ای ساربان فرو کش ، که این ره کران ندارد .

چنگ خمیده قامت ، می خواندت به عشرت   ....... بشنو که پند پیران ، هیچت زیان ندارد .

گر خود رقیب شمع است، اسرار از او بپوشان    .......   کاین شوخ سر بُریده ، بند زبان ندارد .

احوال گنج قارون، کایٌام داد بر باد  .......  با غنچه باز گویید، تا زر نهان ندارد .

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز  .......  مست است و در حق او کس این گمان ندارد .

                                     کس در جهان ندارد، یک بنده همچو حافظ

                                     زیرا که چون تو شاهی ، کس در جهان ندارد .

-----------------------------------------------------------

 

نترس داداشی ! مگه من مُردم که حریف یک نگاه نشم ؟

........._____________________

چرا کار  ِ تو درد داشته باشه ؛ اما من نه ؟!

...........________________________ .

دهانت تلخه ، زبانت زهر داره !

............ ____________________________ .

واسه یه زن  ِ ..................... ؟!

نگو داداشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی !

....................................            .

 

« غزل » از مسعود کیمیایی ( غزل: ۱۳۵۵ ) را نگاه میکردم امشب با دوستی ؛ با حضور درخشان زنده یاد فردین ، فرامرز قریبیان ( که دیگر بازیهایش را قبول ندارم ) و خانم پوری بنایی ( که مثل همیشه خانم ماند ؛ به بهای ِ غیبت اش در سینمای اینروزها )  .

دیالوگ بالا قسمتی از همین فیلم است . البته نه همه اش . بلکه تکه ای .

 

داستان فیلم ، حکایت عشق دو برادر است به یک زن که معلوم نیست از کجا پیدایش شده ؛ و حکایت جوانمردی ایی که در فیلمهای  م . کیمیایی  ردش  بر جای مانده از« قیصر» تا هنوز . مثل همه فیلم های فارسی ؛ ( نه فیلمفارسی !  به تعبیر هوشنگ کاووسی ) .

این فیلم حکایت هر روزه ء ما ست. یکی پیر ِ دیر است و دیگری جویای نام .

و در نهایت اینکه هر دو برادر تصمیم می گیرند که عشق را قربانی معرفت کنند . زن را از بین ببرند .

منظور از معرفت ؛ معرفت ِ متعارف کوچه و بازار نیست . معرفت های بازار سید اسماعیل و درخونگاه و چهار راه گلوبندک و میدان شوش و کشتارگاه و جوادیه نیست . معرفت ِ بر گرفته از عرفان است. خود آگاهی است . ( هر چند که کیمیایی عارف نیست و نمی تواند باشد ؛ اگر هم باشد من قبولش ندارم ؛ اما ، خوب به نمایش گذاشته این شناخت را ) .

بگذریم از « غزل » و کیمیایی و پوری بنایی و کُشت و کُشتار و فردین بازی ، که کسی راه به جایی نبرد .

« ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی .... کاین ره که تو میروی به ترکستان است » .

حالا ما به ترکستان رسیده ایم . نه غزلی مانده و نه برادری و نه کشت و کشتاری . اگر هم حکایتی هست از کشتن ؛ حکایت کشتن نفس است و بس . ما را همان به ،  که سر در حریم خلوت خویش کنیم و به کنار خود بنشینیم و اگر کسی بر در کوفت ...... نسیمی انگاریم . که بیرون از خویش خبری نیست .

 

بی جهت بر در نکوبید ای جماعت ..........

...........

 

خوش بحال آفتاب . خوش بحال روزگار .

 

................................. گوش دلهاتان مبادش کر ..... چشم دلهاتان مبادش کور .

 

............................ یک قدم مانده به راه ........

 

تِک تِک ِ ثانیه ها گفت بمن : .............

 

تا بشویی تن خود در گذر حادثه ها ، غسل باران هم نیک است .

 

........ باز باران ...... با ترانه ..... با گهرهای فراوان ....... میخورد بر بام خانه .

 

باز باران .........

 

میدانستم روزی به اینجا میرسم . اینهم خیالی نیست .

 

حکایتها همیشه حکایت تکرار است وجز این بیش نیست .

« تاریخ تکرار مکرر حادثه هاست .»

راستی کی گفته اینو ؟ هومر ؟ شکسپیر ؟ راسکولنیکوف ؟ روبسپیر ؟ همینگوی ؟ سیلویا پلات ؟ ژوردانو ؟ شاید حلاج ؛ یا لنین و شاید هم یک دیوانه ؟ شاید خودم گفتم . چرا اینقدر به خودم بی اعتقاد شدم ؟! بی خیال . هر کی گفته درست گفته .

تاریخ تکرار مکرر حادثه هاست .

همین .

 

نامه شماره سه

 

 

 

برای درک بهتر و تسلسل مطلب به نامه شماره دو مراجعه کنید !

 

 

نامه شماره سه

 

اگر پروانه بودم می پریدم ..... سر ساعت به خدمت می رسیدم

 

سلام

امیدوارم حالتان خوب باشد . اگر از احوالات اینجانبان خواسته باشید ، سلامتی حاصل است ؛ نگرانی یی نیست جز دوری دیدار شما عزیزان که امیدوارم بزودی زود حاصل گردد .

طاهره جان، مادر قربانت بشود ؛ چرا از منیر حالی نمی پرسی ؟ مگر دوستت نبوده ؟ دیگر برای مادرت هم نامه نمی نویسی ؟! چی شده عزیزکم ؟ نکند مادرت هم از یادت رفته ! اگر برای من هم ننویسی مهم نیست . لااقل حال دوستت را بپرس خُب !

امروز صبح ، منیر  وقتی عکس حسین را دید، پای تیر سیمانی از حال رفت .

محسن اعلامیه ختم ِ برادرش ( حسین ) را به تیر ِ برق می چسباند .

این دختر معصوم پاک عقلش رو از دست داده . تو را بخدا برایش نامه بنویس . خیلی بی تابی می کند . با هیچکس حرف نمیزند . سیدخانم(مادرش)می گفت: بعضی موقع ها فقط  با تو حرف میزند . گفت: فقط تو میتوانی آرام اش کنی .آذر(خواهرش) میگفت : با صدای بلند می خندد و بعد گریه می کند . سید خانم  میترسد که ؛ نکند دخترش دیوانه شده باشد . آقای نوروزی از خدا بی خبر هم که فقط فکر آبروی خودش است . خدا این مرد را نیامرزد . سوادش بخورد توی سرش پیرمردِ خرفت . مثلا در دادسرا کار می کند ! کاش جگرش لخته لخته شود که این دختر را دارد پَرپَر می کند . به حسین خدا بیامرز  نداد ، حالا به بازار می فروشد این دختر را . بیچاره منیر ! منکه سواد ندارم ؛ شماها بهتر می فهمید . اما میدانم اگر منیر نخواهد ؛ به زور کاری از پیش نمی رود .

امروز عصر آذر اینجا بود . ظهر از شمال آمده اند . احوالت را پرسید و التماس کرد که به تو بگویم بیایی پیش منیر . نگران خواهرش است . این دختر حرف کسی را گوش نمی کند . شاید بتوانی کمک اش کنی .  

خوب شد که اینجا نبودی . شده بود محشر عاشورا . صدای قرآن از یک طرف ؛ حال منیر از یک طرف ؛ دل ِ سوختهء هردوتا مادر از طرف دیگر .

حرفهای مادر حسین جگر آدم را آتش میزند . دایم ضجه می زند که : " حجله پسرم سر هر کوچه ای هست . می بینید چه عروسی یی برای پسرم گرفته ایم ؟! همه دوستاش هم هستن " .

این زن دل آدم را کباب می کند . خدا به هیچ مادری نصیب نکند . منیرهم دارد از دست میرود . اگر میتوانی یک سری بیا تهران . دوستت است . یادت هست با هم می خندیدید و میرقصیدید ؟ پس دوست برای چه زمانی خوب است ؟! بیا و گریه هایش را هم تحمل کن خُب . دلم کباب شده برایش . آخه هر وقت می بینم اش یاد تو می افتم . مثل دخترم است .

یادت هست که اُرمَک های آبی تان را می شستم ؟ موهاتان را می بافتم و تِل ِ سفید میزدید و یک لقمه نان ،

خورده و نخورده، راهی مدرسه تان  میکردم ؟ یادت هست که منیر شب عروسی ات با آن خال هندی که وسط پیشانی اش چسبانده بود چقدر رقصید تا حالش بهم خورد و تو دنبالش دویدی بیرون ؟ اینها یادت مانده عزیز مادر ؟ بیا و به دادَش برس خُب . چرا اینقدر سنگدل شده ای ؟! راستی اصلا این نامه ها به دستت میرسد ؟ چرا از خودت خبر نمیدهی ؟ قبل ها تند و تند نامه میفرستادی . چی شده پروانه ام ؟! فقط یک کلمه بنویس که حالتان خوب است . نگرانتان هستیم .  

مادرت بمیرد که نتوانستم برایت سیسمونی بیاورم . راه دور است ؛ خودت که میدانی . مرتضی بهتر شده ؟ محمود کار پیدا نکرده هنوز ؟ 

مرضیه و مرتضی را ببوس از طرف ما . محمود را سلام برسان . برایمان نامه بنویس ! نگران هستیم . مادرت قربانت شود .

خدا حافظ تا دیدار

 

ای نامه که میروی به سویش ..... از جانب من ببوس رویش .

 

 

( آبجی ، مامان فهمیده که من چیزهایی برات مینویسم که نمیخونم براش . امروز نامه رو گرفت که محمدآقا

همسایه مون بخونه براش . ترسیدم . خودم براش خوندم همه چی رو . اول ترسیده بودم . بعدا بغلم کرد و گفت : هر چی دوست داری بنویس ! خواهرته خُب . حالا دیگه نمی دونم چی بنویسم . کار دزدکی هم عجب کیفی داره ؛ نه ؟ کار بدی کردم که برات دزدکی نوشتم تا حالا ؟ مامان هنوز نمی دونه که چی می نویسم . خوبه که سواد نداره . کاش اینجا بودی .

یادته ؛ وقتی بچه بودم دراز می کشیدی و منو میذاشتی روی سینه ات و دوتایی با هم میرقصیدیم ؟! من هنوز یادمه . الآن دیگه بزرگ شدم . یه چیزی بهت بگم به مامان نمیگی ؟ من میترا رو دوست دارم . میترا یادت هست ؟ همون که دامن و جلیقهء قرمز با پیرهن ِ سفید ِ یقه چین دار تنش بود شب عروسی ت . موهای بلند مشکی داره و همیشه میخنده . من از مدرسه گچ می دزدیدم و براش می آوردم که لِیلِه بازی کنه ؟ تو می گفتی : حتی برای دخترها دزدی نکن .

الآن یادم میاد که کار بدی میکردم . اما تو نمی دونستی که من چقدر میترا رو دوست داشتم .

حالا دیگه نمی خوام میترا بفهمه که چقدر دوستش دارم . چرا باید بذارم بفهمه ؟ دیگه هم براش گچ نمی دزدم از مدرسه . یه بار کتک خوردم از آقای حسین خانی . آخه فهمیده بود که من گچ دزدیدم . آقای حسین خانی خیلی بداخلاقه . مگه آقای حسین خانی خودش پسر نداره ؟ مگه خودش تا حالا بچه نبوده ؟ اگر من معلم بشم ؛ هیچوقت شاگردهام رو نمیزنم با ترکهء آلبالو . خیلی درد داره . اما تو به مامان چیزی نگو که من تو مدرسه  کتک خوردم . باشه ؟!

 

من هنوز مرضیه رو ندیدم . راستی مرتضی و مرضیه  منو دایی صدا میکنن وقتی بزرگ شدن ؟ آخه من هنوز بزرگ نشدم که . هنوز پول ندارم بهشون بدم که بخوان فوتِی نا  و یخ در بهشت بخرن . دایی مهدی یادته ؟ همیشه به ما پول میداد که بریم فوتِی نا بخریم و تو صورت هم بپاشیم و بعدش غشغش خنده مون دنیا رو برمیداشت ؟ من دلم می خواست « یخ در بهشت » بخرم و تو نمیگذاشتی !

 

یادته می گفتی : « یخ در بهشت » مال بچه هاست ؛ یادته ؟! ، خوب منم بچه بودم . پنج سالم بود . حالا دیگه دوازده سالم شده . اما هنوز « یخ در بهشت » دلم میخواد . کاش میترا رو دوست نداشتم .)