تابستان گم شده

 

تابستان ِ گم شده

 

همه چیز از همان تابستان لعنتی سالها پیش شروع شد . لااقل من اینطور فکر می کنم . نه قصد محاکمه دیگری را دارم ؛ نه قصد تطهیر خود . چه بسا حالا که به اینجا رسیده ام ، خودم را عریان کنم و به صلابه بکشم تا شاید مقداری آسودگی خاطر پیدا کنم .

( اگر تونستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی ؛ معلوم میشه یک فرزانه تمام عیاری ) " نقل قول از شازده کوچولو ، ترجمه شاملو ".

قصد فرزانگی ، آنهم تمام عیارش را ندارم .

من و فرزانگی ؟! هیهات !

فرزانگان از ما دوری می کنند . " خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم " .    

از آن تابستان به بعد، دیگر همه راهها به بن بست ، همه پیچ ها به پرتگاه ، همه امیدها به پوچی ، همه نگاه ها به دشنه ، همه زیبایی ها به زشتی و همه دوست داشتن ها به کینه ورزی و همه محبت ها به فریب و همه آشنایی ها به ریا و همه بردباری ها به زخم زبان و کنایه ، و همه سینه چاک کردن ها به سینه شکافتن و همه دعوت ها به گورستان و همه کلمات به دام و همه عطرها به بوی گند تعفن و ...   منتهی شد . اما رفقایم سر جایشان ماندند .

دو سه تایی بیشتر نیستند . همه هم قدیمی هاشان هستند . از قدیم گفته اند : " شراب و دوست هم قدیمی اش خوب است . هر چه قدیمی تر ، گیراتر " . این را همه اشان برایم ثابت کرده اند . خیلی هم خوب ثابت کرده اند ؛ و هنوز هستند کنار من . اما می دانم هر کسی تحملی دارد . امیدوارم من هم روزی اگر زنده بودم بتوانم جبران کنم محبت هایشان را .

از آن تابستان به بعد ، هیچ تابستانی رنگ خودش را نداشت دیگر . آن سه فصل دیگر سعی کردند سر جایشان بمانند ؛ اما تابستان گم شد . حتی بهار را هم با خودشان بردند . از بهار فقط باران را جا گذاشتند . فصل های دیگر به دو فصل طولانی تقسیم شدند . پاییز و زمستان . هیچکدامشان را دوست ندارم . از برف و باد و سوز سرما و بوران و کولاک و زوزهء  طوفان بیزارم . اما وقتی همه اینها هجوم می آورند ؛ تحمل شان اجتناب ناپذیر است ؛ باید تن بدهی . باید دلت را خوش کنی خُب . آنهم به امید ؛ که روزی تابستان

می آید . اما اگر آمد و همه آنچه که بود را با خودش آورد تکلیفم چه می شود ؟!

.....................

باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد .

......... ،

کوتاه است در ،

پس آن به که فروتن باشی  .

.....

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن .

...........

و توان غمناک تحمل تنهایی؛ تنهایی ؛ تنهایی ؛

تنهایی عریان .

انسان دشواری ِ وظیفه است .

دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم ،

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده .

هر بدر کامل و هر پگاه دیگر ؛

هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را.

.....

و منظر جهان راتنها از رخنه تنگ چشمی حصار شرارت دیدیم و

اکنون آنک،

در کوتاه بی کوبه در برابر و

آنک اشارت دربان منتظر .

دالان تنگی را که درنوشته ام، به وداع فراپشت می نگرم .

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود .

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت .

به جان منت پذیرم و حق گذارم ؛

چنین گفت بامداد ِ خسته ه ه ه  .

.....

حالا دیگر بروم آناکارنینا ( ورژن روسی و قدیمی اش ) را با همان شوقی که خریدمش ؛ نگاه کنم . بعدا شاید

زوربای یونانی را؛ و بعد هم زندگی زیباست؛ از روبرتو بنینی . اگر بتوانم تا آخر زنده بمانم . یعنی اگر خوابم نبرد .

مگر خواب نوعی مرگ نیست ؛ و من چقدر دلم برای خواب تنگ است .

 

انتظار نقره ای در مهتاب

 

انتظار نقره ای در مهتاب

اگر دلت می خواست می گفتی . می گفتی که بروم و حتی سایه ام را در آفتاب گم کنم . می گفتی که بروم و حتی اسمم را از مهتاب بپرسم . بپرسم که ، من کیستم مهتاب ؟! مرا می شناسی ؟ ........ و دخترکی که موهایش هنوز خیس از اشکهای من است با طنازی بگوید : یادت رفته ؟! راستی یادت نیست ؟!

تو، پ...... ؛ و اشک مجالمان ندهد .

اما نگفتی همه اینها را . گفتی بمان ؛ و من ماندم . حالا دخترک کجاست ؟! رطوبت موهایش هنوز هوای نفس کشیدنم را خیس می کند . راستی تو او را می شناسی؟ دخترکی با موهای خرمایی اش که بی شباهت به نقره هم نبود، رو به مهتاب ایستاده بود و من دیدمش که پرسید : " پدرم را دیدی مهتاب ؟ آفتاب پنهانش کرده . شاید روزی تو ببینی اش . بگو که من منتظرم . بگو بیاید ! آفتاب را که آنسوی کوهها و درختها

وافقها دیدی ، بگو من همینجا می مانم تا بیاید . آخر گفته بود حتی اگر بروم ؛ سایه ام همیشه هست .

بگو بیاید ! " 

 

تیرکمان در گنجه

 

تیرکمان در گنجه

 

همه می گویند :"چرا دوست دختر نمیگیری برای خودت ؟! تو که خودت هستی و خودت. عزب اوغلی هستی. متاءلهایش چندتا در آستین دارند. چرا تو نه ؟! ازهمین دخترهای خوشگل و خوش قدوبالا و چشم آبی و موبور یکی را پیدا کن! راستی چرا اصلا بیرون نمیروی برای تفریح؟ هم فال است و هم تماشا. برو توی این نایت کلاب ها و دیسکوها حال کن برای خودت! یکی رو به یک گیلاس نوشیدنی دعوت کن و بالاخره یک رابطه ای درست میشود خُب! حالا همه فکر میکنند نکنه خدای نکرده به جنس موافق گرایش پیدا

کرده ای ! "

منظورشان این است که نکند همجنس باز بوده ام از قبل ؛ یا شاید شده باشم این اواخر . البته با اشاره و کنایه میگویند اینها را. خدا را شکر که نمی گویند به سکس کلابها سری بزنم. واقعا جای شکرش باقی ست. البته میدانم که نه آنها اهل این مسایل هستند و نه اینکه از این پیشنهادها برای من دارند و خواهند داشت. اما مشکلات خارج از کشور است دیگر. کاریش هم نمیتوانی بکنی. مجرد بمانی، هم جنس بازی. متاهل باشی، خیانتکار. اما من ساز خودم را میزنم. نه خیانتکار بوده ام . نه همجنس باز شده ام. اما یک چیز را اعتراف می کنم. عاشقم. عاشق دخترم هستم که همه برکت زندگیم شده تا بحال. دخترک گلم که دیگر دارد یواش یواش یازده ساله می شود؛ میپرستد پدرش را و من عاشقانه بویش میکنم. تا بحال برای او زنده بوده ام، اگر بوده ام.      

با شرمندگی و خجالت به اشان می گویم:

_ راستش اینکه من اصلا نمی توانم دوست پیدا کنم؛ چه برسد به دختر بودنش، که چشم آبی و مو بور باشد و چه میدانم چه رنگی اش. دوستانی ( قدیمی ) دارم که از سرم هم زیادی اند.

بقول سهراب : "دوستانی دارم بهتر از آب روان." منظورم دوستان خوبم هستند که در هر لحظه حالم را می پرسند و سری به من میزنند و از هر دری سخنی داریم و یک استکان چای تلخی جلوشان می گذارم. یک فیلم و یا کتاب را بهانه میکنیم و شاید ساعتها بحث و جدل کنیم. همیشه هم موضوعی برای صحبت داریم. حتی تکراری اشان هم برایمان تازگی دارد. همینها بس ام است. نه نیازی به دوست دختر دارم و نه هیچ دختری( یا یکی از همین جماعت نسوان ) در این دنیا هست که تحمل ام را داشته باشد . سری که درد نمی کند چرا باید دستمال ببندم؟!

اما بعضی اوقات که با خودم خلوت میکنم؛ سئوالشان را تکرار می کنم با خودم. راستی چرا اینکار را نکرده ام تا بحال؟! بعد به خودم می گویم، تند و با تحکم هم میگویم : " تو که اهل این حرفها نیستی ، پس بی جهت هم ذهنت را مشغول نکن " . و بعد یک فیلم می گذارم در دی وی دی پله یر و با بهترین دوستم خلوت میکنم. " فیلم " .

سفید و قرمز( کیشلوفسکی ) را سه بار نگاه کرده ام در این دو روزه . این روزها توفیق اجباری نصیبم شده که فعلا بیکار هستم. دل مشغولی ام شده فیلم . فرصت خوبی ست. جبران مافات می کنم. چقدر فیلم دارم که هنوز نگاهشان نکرده ام. هیمنطور زیر پنجره تلنبار شده اند و منهم از روی عادت تنبلی امروز و فردا کرده ام. مثل همین الآن که برنامه های امشب تلویزیون را نگاه نکرده بودم تا یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما را از دست ندهم ." مسیح هرگز به اینجا نیامد " . حیف که از نیمه فیلم متوجه شدم که امشب تلویزیون قصد نمایش این فیلم را دارد . دیگر نمی شود از نیمه ضبط اش کنم. این هم روی همان باختهای زندگی . باکی نیست. ایکاش روزی حساب باختهایم تکمیل شود که دیگر حسابم برای همیشه بسته بماند . به بُرد دلخوش نیستم دیگر. پیشانی نوشت ِ مرا به باختن نوشته اند. دیگر پوستم کلفت شده؛ حتی کلفت تر از کرگدن. اما دلم روز به روز نازکتر می شود و شکننده تر .

برای این دل هم باید فکری کنم ؛ که به این راحتی آزرده نشود .

 

شاید روزی ... شاید روزی پسرهمسایه مان فریاد زند !  

_ مادر ....... ! تیرکمانم کجاست؟!

و مادر :

_ فرزندکم . سربازک رشید و جوانم . تیرکمانت میان گنجه پنهان است .    

 

   

 

دلشوره بی پایان

 

 دلشوره بی پایان

 

 دلم آشوب است و همه چیز دور سرم می چرخد . سرم را بین دو دوستم می گیرم تا روی شانه هایم سنگینی نکند . چشمانم را می بندم و دوباره بازشان میکنم که شاید اتفاقی بیافتد ؛ اما نمی افتد . عینهو خواب و بیداری که دیگر نمیدانم کدام کدام است . خواب و بیداری؛ یا مستی و هشیاریم را گم کرده ام .

در خلاء چرخ میخورم و چرخ میخورم؛ و بودنم را حس نمی کنم . درست مثل کسی که در چند سطر اول یک داستان بیهوش اش کرده باشند و بعد که در صفحه آخر به هوش میاید سرش بخورد به جمله آخر کتاب؛ که: ( و این داستان ادامه دارد ) و دوباره بیهوش شود .

آنقدر در این اتاق نفس کشیده ام که اکسیژن کم آورده ام . تاریکی  به زور  ِ تیک تاک ِ ساعت شماطه دار تابلوی  نقاشی ِآبرنگ ِ اتاقم، خودش را به قرمزی آتش سیگارم تحمیل می کند ؛ و من اجازه میدهم دود سیگار ریه هایم را تسکین دهد و یک جرعه مایع تلخ که با خست سر می کشم تا حا لم را جا بیاورد . گلویم خشک خشک است و بیشتر آتشم می زند .

آن بیرون ؛ پسرکی لگد به توپ میزند و دخترکی موطلایی با پیرهن سفید یقه چیندار ؛ وجلیقه و دامنی قرمز ، با گچ روی زمین نقاشی می کند . گوشم سوت می کشد ؛ انگاری که جیرجیرکها در مغزم سمفونی داشته باشند ! لعنتی ها عجب سمفونی یی دارند . دست بردار هم نیستند . چرا تا حالا نفهمیده بودم صدای جیرجیرک در گوشم صدای زاری ست ؟! زارتر از صدای خش خش برگ ؛ یا شُرشُر باران از نوک یک ناودان .

هان ؟ چرا نفهمیده بودم ؟!

کسی آن پایین فریاد میزند . بیرون پنجره اتاقم . نمی فهمم چه می گوید . اما بغض گلویش گوشم را می خراشد . شاید مستی باشد که فردا، از کاری که کرده و یادش نمانده پشیمان شود . اما چرا اینقدر با بغض فریاد می کشد ؟ هر لحظه بیشتر آتش میزند لحظه هایم را ؟! گوشهایم را میگیرم که نشنوم . نمی شود . دیگر صدای جیرجیرک نیست و سوت کشیدنهای مدامشان . صدای ناله است . کسی در خیابان میدود . نمی بینمش . از صدای قدمهایش میشنوم که حتما میدود و فحش مادر میدهد ؛ و من حوصله ندارم که فکر کنم برای چی . عینک میزنم و روی کتاب بیشتر غوز میکنم . صدایی در گوشم می گوید : یادت هست ؟ " در زندگی زخمهایی هست که روح را ...... " .

از ترس کتاب را پرت میکنم . اینجا کسی هست ؟ کی بود ؟

کسی بجز من نیست . هرگز نبوده و نخواهد بود .

بلند میشوم و کتاب را ناز میکنم و می بوسمش . جلد کتاب را نگاه میکنم . بوف کور نیست . دوباره چند سطر دیگر از وسط کتاب میخوانم .

" صدای غشغشه زنی بود که می گفت : ای شیخ امشب به زن سرگردانی چون من پناه میدهی ؟ ..... و ما زنی را با برق نگاهی از جنس لهیبی سبز در آشوب باد می دیدیم که بر آستانه درگاه ایستاده بود .

گفتیم تا وارد شود و در کنار اجاق بنشیند " .

دوباره جلد کتاب را نگاه میکنم ." رود ِ راوی" هم نیست .

اینجا کسی هست ؟! صدا قطع می شود . کسی نیست . اگر بود خودش می گفت . نیست . اما این صداها چیست که میشنوم ؟ با سرعت به چپ و راست نگاه میکنم تا غافلگیرش کنم صاحب صدا را .

یک تکه از دیوار گچی تابلوی رنگ روغن اتاقم کنده می شود و همان پایین، زیر تابلو میریزد .

 

دکتر روانپزشک ( اسمش بابک است ) پرسید : می خوای برات قرص های آرامبخش بنویسم ؟

دکتر دوستم است . زمانی با هم فوتبال بازی می کردیم .

پرسیدم : آرومم می کنه ؟

گفت : شاید .

پرسیدم : عوارض جانبی داره ؟ منظورم اینه که دایم باید مصرف کنم .

گفت : اگر لازم باشه .

پرسیدم : الزامش رو چه کسی تشخیص میده ؟

گفت : خودت .

گفتم : حالمان بد نیست . غم کم میخوریم .

خندید و گفت : ........... به طاقتی که ندارم... کدام بار کشم ؟ نه ؟ ..... یادم هست که از اول هم قاطی بودی .

گفتم : یادش بخیر اونروزها . عصرهای پنجشنبه . زمین ماسه ای اولُفزهوید . توی برف و سرما . کجا موندن اونروزا ؟! خوب یادت مونده . فکر نمیکردم ذهنت یاری کنه . بیست سال گذشته . بیست سال کم نیست .  

گفت : آره ... آره ؛ یادم میاد . خوبیش به اینه که تو یادت مونده همه چی . من یادم رفته بود .

آروم توی میکروفونش گفت : حال بیمار خوبه . نیازی به بستری شدن و دارو نیست . البته به اختیار خودش .  

بعدا توی راهرو، موقع خدا حافظی پرسید : چرا اینجوری شدی ؟

گفتم : تو چی فکر میکنی ؟

خندید و دست داد و ......

شب بی پایان شروع شد .

..............................................................................................

صدای جیرجیرکها هنوز قطع نشده در گوشم . دیگر سمفونی نیست .

 

 

سه رنگ " تریلوژی " کریشتف کیشلوفسکی

 

این روزها هر چه در میآورم خرج عطینا می شود . یا فیلمهای نایاب با قیمتهای گزاف میخرم و یا با

هزاران عز و التماس از هر سوراخ سمبه ( سنبه ) ای پیدا میکنم ؛ و یا ساعتها وقت میگذارم و کپی رایت را رعایت نمی کنم و با هزاران کلک و دور زدن در دنیای نرم افزار کپی شان می کنم . راضی ام از کارم . زحمتهایش بخورد توی سرم . همه اینها به کنار . فرصت ندارم نگاهشان کنم . بقول دوستی : " اگر بخواهم با اینهمه دی وی دی / وی اچ اس / وی سی دی / و هر کوفت و زهر ماری که دارم ، فستیوال راه بیاندازم ؛ کم نمی آورم . مجموعه ای از بهترین فیلمهای دنیا از دهه های قبل تا به امروز را جمع کرده ام . بعضی ها هم که نتوانسته ام کاری شان بکنم ؛ روی همان وی اچ اس مانده ؛ نمونه اش " حال همگی خوب است " با بازی بی نظیر مارچلو ماسترویانی هست که نمیدانم چکارش کنم . دستم مانده در حنا . فیلم به این زیبایی و من مانده ام بیچاره که چکنم . " دی وی دی" اش هم پیدا نمی شود که بخرم . منکه دنبال هک و از این بازیها نبوده ام . بعضی ها می گویند سهل است . اما اگر روزی یاد بگیرم ، وای بحال این کمپانی های فیلم که همه فیلم های نایاب را در چنبره اقتصادی خود دارند . فیلمهایی مثل ابلوموف ، آناکارنینا ، جنایت و مکافات ، هاملت و بسیاری دیگر .

زمین و زمان را بهم دوخته ام پیدایش کنم ؛ نشده . این یکی حسابی کلا فه ام کرده . جنایت و مکافات را می گویم . آن سال ها هیجده بار دیدمش فقط در یک سینما . سینما بلوار ( که دیگر نمیدانم اسم جدیدش چیست ) . کسی اگر سراغی از این فیلم دارد  ؛ یک قلم بردارد و چند خط برایم بنویسد که هنوز این فیلم را می شود پیدا کرد . قیمت اش مهم نیست . اما همان باشد که من می خواهم . ورژن روسی اش .

و اما ...........

 

نگاهی کوتاه به فیلمهای سه گانه کریشتف کیشلوفسکی

 

این کیشلوفسکی لعنتی دل آدم را میلرزاند با نگاهش به انسان و پدیده های زمینی .

 

" سه رنگ "

 

یک -  آبی ( آزادی )

دو  -  سفید

سه -  قرمز

 

هر سه رنگ ؛ رنگی از رنگهای پرچم فرانسه است . از چپ به راست ؛ یا راست به چپ . بستگی دارد در کدام طرف پرچم بایستی .آنچه مهم است ، ترتیب زمانی ساخت فیلمهاست . خودتان بعد از دیدن متوجه میشوید که کدام رنگ را باید ارجحیت میدادید برای دیدن .

اشتباه من را تکرار نکنید ، که بدون ترتیب دیدم فیلمها را و مدتها گیج بودم که چرا چیزی نفهمیدم .

این فیلمها را باید به ترتیب دید ؛ والا مفهوم خودشان را از دست میدهند .

مدتها ( سالها ) پیش ، عزیزی که فیلم را خوب می فهمد و کیشلوفسکی را ؛  بخصوص آندره تارکوفسکی ( که فعلا جرات نکرده ام نگاه کنم این دومی را ؛ با اینکه تقریبا همه فیلمهایش را بدست آورده ام ) و خوب می بیند و خوب تر هم مینویسد ؛ پیشنهاد کرد که فیلم های سه گانه ( سه رنگ ) « تریلوژی» کریشتف کیشلوفسکی را ببینم . راستش را بخواهید نگاهشان کردم این تریلوژی را همان زمان ؛ اما ندیدم ، تا همین چند روز پیش . چرا دروغ بگویم  بابام جان ؟! .... از اینجا تا قبر  آ. آ. آ. آ . یعنی چهار وجب بیشتر نیست . یادش بخیر و روحش شاد فنی زاده ( مش قاسم در دائی جان ناپلئون ).

با اینکه فیلم ها( سه رنگ) را با زیرنویس فارسی دیده بودم قبلا ؛ البته با کیفیت بسیار بد و نامطلوب ، و دلم را راضی کرده بودم که رسالت روشنفکری را بجا آورده ام ؛ و هر جا که حرفی از کیشلوفسکی به میان

بیاید ، منهم می توانم اظهار فضلی بکنم که :" کیشلوفسکی از لهستان بود " وهمین . بعد هم ساکت بمانم .

اینبار که نگاه کردم ؛ دیدم فیلم ها را . آنطور که دلم میخواست دیدم . نه آنطور که کیشلوفسکی ساخته بود و منظورش بود . مگر نه اینکه هر اثر هنری یی متعلق به کسی ست که برداشتی از آن دارد؟! پس تعجبی نیست که نگاه من میتواند متفاوت از منظور کارگردان و یا حتی نویسنده این اثر باشد . به قول آندره ژید : ( سعی کن زیبایی در نگاه تو باشد ؛ نه در آنچه بدان مینگری ! ) حالا کیشلوفسکی هرچه خواسته با فیلم هایش بگوید مهم نیست دیگر ؛ مهم این است که چه برداشتی از آن داریم .

یکی از همین فیلم سازهای خودمان می گفت :" وقتی این فیلم را ساختم  نمیدانستم که اینهمه گفتنی در

فیلم ام داشته ام" . منظورش نقدهایی بود که روی فیلمش نوشته بودند .

یک اثر وقتی خلق می شود ؛ دیگر متعلق به آفریننده اش نیست . حتی اگر یک نفر ؛ فقط یک نفر در گوشه ای از دنیا بتواند با آن ارتباط برقرار کند .

هر سه فیلم را دیدم . یک نفس هم دیدم . پلک هم نزدم . باور نکردنی ست .

حتی دلم میخواست سیگار بکشم ؛ نکشیدم . سعی هم کردم با نگاه مو شکافانه ببینم هر سه فیلم را . این هم آنچه من دیدم و برداشتم از خرمنی که در حد توانم و نیازم بود .  

 

تِم ها ( روند )

تِم هر سه فیلم  روایت ِ عشق است . سناریست و کارگردان ؛ مجازی و صوری ویا حقیقی بودنش را گذاشته به اختیار بیننده . با اینکه هر سه فیلم داستانهای کاملا مجزایی از هم دارند ؛ اما بیننده ناخودآگاه خودش را در فضای هر سه فیلم همزمان می بیند . در فیلم " سفید " در سکانس دادگاه که کارول با فرانسوی ناقص اش سعی در دفاع از خود و زندگی مشترکش دارد ؛ در پس زمینه تصویر، ژولی ( جولیت بینوش ) فیلم" آبی " را می بینیم که قصد ورود به سالن دادگاه را دارد و با ممانعت نگهبان روبرو می شود . اینها همان ظرافت های کیشلوفسکی ست که بیننده را به چندین بار دیدن فیلم ترغیب میکند .

 

موسیقی

موسیقی " پرایزنر " در هر سه فیلم غوغا می کند . بخصوص در " آبی " که بعد از چند دقیقه و اتفاقاتی که برای ژولی افتاده ؛ تمام فریادِ خشم و کینه از بی عدالتی ( شرایط موجود ) را در یک لحظه بر تصویر

می ریزد . موسیقی" پرایزنر " قسمتی جدایی ناپذیر از فیلم است . اگر موسیقی او از فیلم گرفته شود، در روند فیلم شاید بدنبال چیزی باید بگردیم که نمیدانیم چیست و موسیقی جای آنچه باید باشد و نیست را پرکرده .

 

نور

نور اگر عمده ترین نقش را نداشته باشد در ساختار فیلمهای کیشلوفسکی ( بخصوص در سه رنگ ) ؛ به جرات می توانم بگویم اصلی ترین است . کیشلوفسکی حتی اگر در فضاهای بسته از نور استفاده می کند ، تا حدی ست که  اغراق نباشد . او تا جایی که توانسته از نور طبیعی استفاده کرده . کیشلوفسکی قصد ندارد بیننده را فریب دهد . در نور ِ یک چراغ معمولی خیابان که خیس از باران است ؛ یا شعله های یک شمع که با دم و بازدمی سایه ها جابجا می شوند ؛ و شاید یک غروب دلتنگ زمستانی ؛ که آدمها دلشان تنگ تر است و زندگیشان سیاه تر و منتظر یک حضورهستند ؛ بیننده را گول نمیزند که زندگی زیباست و فریبنده ؛ اما این پیام را میدهد که با همه اینها زندگی ادامه دارد ؛ حتی بدون حضور من و شما .

  

انسان در نگاه " سه رنگ " کیشلوفسکی

شخصیتهای فیلم " سه رنگ "، انسان هایی هستند از جنس من و شما . مثل همهء آدم هایی که هر روزه در کوچه و بازار و بیمارستان و صف اتوبوس می بینیم که یا خوشبخت اند یا بیچاره و بدبخت . و بسیاری هم دیگر برایشان فرقی نمیکند . فقط زنده هستند ( برادر کارول در فیلم سفید ) .

عبور تند اتوموبیل ها و رفت و آمد آدمها، و گردش های تند و بی حاصل ِ دستگاه جک پات و تلاش ِ بی ثمر و عادت و تفنن هر روزهء والنتین از سر بی حوصلگی برای برنده شدن .

قرمز را ببینید . خوب هم ببینید . نمونه آدمهایی ست که هر روز در همه جا ممکن است ببینیم .

همه ء این آدمها مثل ما عجله دارند . مثل ما عاشق می شوند . مثل ما نگرانند . کار می کنند ، خیانت می کنند به همسرشان ، فریب میدهند و لذت می برند ، دروغ می گویند و کک اشان هم نمی گزد ، می کشند برای لقمه نانی ، ساده اند و ....... ؛ در یک کلام ، ابَر انسان نیستند .

( کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ).

همه این آدمها  پایشان روی همین زمین خاکی ست . همینجاست که راه میروند و رنج می کشند و محتاج همدیگر می شوند و مشتاق یکدیگر . با مسایل و مشکلات و مصائب عادی زندگی درگیر هستند .

 

حرکت در نگاه کیشلوفسکی

سکانسهای اول هر سه فیلم، حرکت را بصورت نمادین بیاد می آورند که در بود و نبود ما، بوده و هست خواهد بود . هر سه فیلم با حرکت شروع می شود . همه چیز در جهان در حال حرکت است بجزخود حرکت که ثابت است .

فیلم ِ " آبی " با حرکت سریع تایرهای یک اتوموبیل شروع می شود ؛ با بوقهای مکررش؛ و نورهای قرمز و بعضا نارنجی در یک تونل تاریک . به نورهای طبیعی باید توجه کرد .

 

فیلم ِ  " سفید "با حرکت موزون و یکنواخت ِ  یک چمدان بر روی غلطک حمل بار( وسایل مسافران) در فرودگاه . فقط یک نشانه است .

فیلم ِ " قرمز " با حرکت و انتقال سریع و سرسام آور صدا از کابلهای مخابراتی تلفن از این سو به آنسوی دنیا شاید . یک انتقال . شاید فقط یک حس که جریان دارد . اینکه چه نتیجه ای میدهد ، بعدا در انتهای فیلم معلوم میشود .

کیشلوفسکی با مهارتی بی مانند در همان سکانسهای اول در هر سه فیلم ، بیننده را میخکوب می کند . مثل یک آمپول بی حسی ؛ که یعنی " از جایت تکان نخور، برایت گفتنی بسیار دارم " ؛ و بیننده اعتماد می کند و می ماند . ( به نظر من باید ماند و دید که اینهمه استعاره و کنایه و تعلیق به کجا می انجامد ) .

کیشلوفسکی کارگردانی نیست که از کلیشه های عادی و روزمره ( سینما ) پیروی کند . مثلا اینکه تعلیق درست کند و بعدا تماشاگر را در آخر فیلم انگشت بدهن بگذارد که "  شاید من نمی فهمم ! "

عیب بزرگ کارهای چند گانه ، اعم از رمان و سریال و فیلم و .... ( بخصوص در سینما )  در این است که بیننده کشش و گرایشی پیدا نمی کند برای نشستن و دیدن و خواندن . فیلم ، رمان و .....  . اما او بسیار ماهرانه از عهده  اینکار برآمده . دقیق و موشکافانه . باید دید و قضاوت کرد .

قصه هر سه فیلم از عشق های نافرجام و شکست خورده حکایت میکند .

آبی -  ژولی ، همسر و دخترش را در یک صانحه اتوموبیل از دست میدهد و از فرط  ناامیدی و یاس قصد خودکشی دارد . ناکامی محض در یک زندگی ایده آل .

سفید -  کارول ، در یک زندگی زناشویی و عاشقانه و ساده با خیانت همسرش روبرو می شود . سرخوردگی در یک حس بسیار زیبا و بالنده . 

قرمز -  والنتین ، به بهانه سگی که در تصادف زخمی اش کرده با پیرمردی روبرو میشود که به عشق اعتمادی ندارد . والنتین ( خودش ) هم زیر ضرب شک و دودلی مانده ؛ در اینکه آیا عاشق است یا نه ؟!

و کماکان به عشقش وفادار است . ( وقتی عکاس اش قصد دارد او را ببوسد ، این را ثابت میکند .)

 

تسلسل در هستی از نگاه کیشلوفسکی

در هر سه فیلم ، در سکانسهایی می بینیم که کسی سعی میکند بطری یی شیشه ای را داخل ظرف مخصوص بازیافت ذباله بیاندازد و دستش نمیرسد . هر سه از فرط پیری کمرشان خمیده است .

 

یک -  در آبی ، ژولی ( جولییِت بینوش ) رو به آفتاب می ایستد و چشمانش را می بندد و پیر فرطوط را

نمی بیند .

دو -  در سفید ، کارول ( ژبگنیف زاماخوفسکی ) نگاهش میکند ؛ اما از فرط استیصال به او بی

اهمیت است .

سه -  در قرمز ، والنتین ( ایرنه ژاکوب )  ابتدا نگاهش می کند و در نهایت به او کمک میکند که بطری را داخل ظرف مخصوص بیاندازد ؛ بدون اینکه کلامی تشکرآمیز بشنود .

یاد شعر مارکوت بیکل افتادم : " در راه خویش ایثار باید ؛ نه انجام وظیفه " . و این پیامی ست که کیشلوفسکی به تصویر می کشد .( نگاهی زیبا شناس تر سراغ دارید شما ؟ )    

گاهی در طول فیلم ( ها ) حسی به آدم دست میدهد که نکند من هستم که در این روابط قرار گرفته ام ! و این یکی از خلاقیتهای بسیار هوشمندانه و زیبا شناسانه کیشلوفسکی است که بیننده اش را قهرمان فیلمهایش می کند . هر چند شاید اعتقادی به قهرمان سازی ندارد ؛ اما بیننده آنچنان خودش را رها می کند در فضای این قصه های نه چندان دور از ما ؛ که خود بخود دست به قهرمان سازی میزند و خودش را قهرمان قصه های خود می کند .

البته نه دُن کیشوت وار ؛ که در نگاه کیشلوفسکی ، قهرمان من هستم و شما هستید و دیگری ؛ و هر آنکه زندگی را به چالش می خواند .  

 

در نهایت ( نتیجه گیری )

کیشلوفسکی همه شخصیت های فیلمش را در یکجا جمع می کند و از طوفان دریایی نجاتشان میدهد . آخرین سکانس فیلم قرمز یکی از تکان دهنده ترین صحنه هایی ست که تا بحال دیده ام . فقط باید گفت : دست مریزاد . همین .

 

آنچه کیشلوفسکی تاکید دارد ؛ این است که ، عشق ها در چهره های گوناکون باز می گردند .

" عشق همیشه ماندنی ست " فقط گاهی چهره عوض می کند .

 

جشن قتل زیتون زار

 

 

 

جشن قتل زیتون زار

 

 

سلا ا ا ا ا ا ا م . حالتون چطوره ؟

امروز آقا معلم مون گفت کلاس درس مون رو بیرون تشکیل بدیم . توی هوای آزاد . درس انشا داشتیم . موضوع انشاء مون " عشق بهتر است یا نفرت " بود . ما گقتیم عشق . همه مون گقتیم . بعدا آقا معلم گفت براتون نامه هم بنویسیم . آقا معلم مون رو که می شناسید  ؟! همونکه همیشه بد اخلاقه ها ، هیچموقع نمیخنده . حتما بعضی موقع ها توی تلویزیون دیدید . آخه میدونید آقا معلم قبلی مون مریض شد این یکی اومد . هر دوتاشون بد اخلاقن .

اقا معلم به ما گفت : براتون نامه بنویسیم و همرا با پاکتهای آهنی که توش پر از شکلات وشیرینی هست براتون میفرستن . گفت که شما هم درختهای زیتون دارید . گفت درختهاتون خیلی شاخه دارن . اصلا می گفت : یک باغ پر از درخت زیتون دارید . راست میگه آقا معلم ؟! شما اینهمه زیتون دارید ؟

 

یه موقع گریه نکنید ها ! اگر شکلات ها کم اومد باز براتون میفرستیم . اقا معلم گفته : ما از اینها زیاد داریم . باز هم براتون میفرستیم .

 

 

تک گویی یک دیوانه

 

تک گویی های یک دیوانه ( البته که با خودش )

 

 

گفت : _ من ازدواج کردم ، می فهمی ؟ ازدواج . صیغه محرمیت خونده شده . چون تو رفته بودی.

وقتی محرمی ، یعنی چی ی ی ی ؟

پس چی فکر کردی ؟ آدمها وقتی محرم هستن فقط به هم نگاه میکنن ؟

دیگه گذشته اون دوره ها . معلومه که توی همون بیست سال پیش که رفتی ، در جا زدی . بابا شماها که اونور آبها هستید چرا نمیخواهید بفهمید ؟ دوره و زمونه عوض شده . بابا جان اونجوری که شما بودید نیست دیگه . آخه به چه زبونی بگم ؟

 

گفتم :_ مگه بجز نگاه آدمها حرفی دارن به هم بگن . مگه به جز حرف آدم ها می تونن با هم ارتباط  داشته باشن ؟ یادت هست هزاران شرط گذاشتی برای من  ؟ یادت هست، من فقط یک شرط برای تو داشتم ؟ همون شرطی که روز اول با جون و دل گفتی پاش میمونی تا آخر عمر . یادت هست با اصرار پرسیدم " میتونی پای قولت بمونی ؟ "  و تو قول داده بودی که در هر شرایطی موندنی هستی !

یادته ؟

قول داده بودی . قول که بازی ِ " یادم تو رو فراموش " نیست ؛ که جناغ شکسته باشیم کنار رود میگون .

قول که دیگه زنونه و مردونه نداره . اسمش هست که " قول ِ مردونه " ؛ اما این  فقط یک صفت ِ غلط هست  در بازی دستورزبان .

لعنت به هر چی که مردونه و زنونه ست .

قول ، قوله .

مثل خوابیدن . مثل حرف زدن . یا نگاه کردن . اینا که دیگه مردونه و زنونه نداره .   

باید به خودم و تو فرصت میدادم که عمیق تر فکر کنیم . جایی نداشتم برم . مگه تو جای دیگه ای رو برای من سراغ داری که من میتونستم برم و نرفتم ؟ من و تو باید توی یک فضای آرومتری فکر می کردیم و تصمیم می گرفتیم . نموندی پای شرط ات نالوطی . نموندی خُب .

 

گفت : _ می دونی من چند سالمه ؟ دیگه فرصتی ندارم . باید از این تنهایی در میومدم . انگیزه می خواستم . این آدم انگیزه به من داده ؛ انگیزهء زندگی . حتی اگر دوستش نداشته باشم تا آخر عمر . حتی اگر برای همیشه توی آشپز خونه باشم و گاهی مجبور باشم سرویس بدم .

 

گفتم : _ دیگه نمی خوام این انگیزه رو ازت بگیرم . همیشه یک انگیزه ای برای ادامه حیات وجود داره . باید دید این انگیزه ها چقدر واقعی هستن ؛ و روح ما رو چقدر پُر میکنن !

 

گفت :_ تو آرامش رو از من گرفته بودی . اینقدر دوستت داشتم که حتی به خودم حسودیم می شد . باید خودم رو از دست تو خلاص میکردم . من میخوام زندگی کنم ... مگه چند سال دیگه میتونم جوون باشم . فرصتی ندارم .

سی و ..... سالمه .

دیگه نمیدونم که میتونم دوستت داشته باشم یا نه ! اما اگر تو فکر میکنی اون اندازه که میگی دوستم داری ، آرامشم رو به من برگردون .

تنهام بذار !

 

گفتم : _ خدانگهدار .

................

 

روزها و هفته ها و ماهها گذشت تا به این باور برسم که همه چیز حقیقت داشت . حتی وقتی گفتند ...... ؛ حتی وقتی شنیدم ...... ؛ آنچه انکار میکرد و کتمان، حقیقت داشت . نمیدانست بیشتر از اینها میدانم .

همه چیز حقیقت داشت ؛ همه آنچه را که نمیخواستم باور کنم ؛ حتی اگر واقعی و حقیقی بود . اما دیگر به این باور رسیده ام . اصراری هم ندارم که چرا و چطور و چه زمان ؟!  اما آنچه می ماند ؛ باور من است که شکسته شده .

اما دوست داشتن همیشه زنده است . دوست داشتن زندگی می بخشد . مگر نه ؟

تا حالا که بخشیده . دوست داشتن را باید زنده نگه داشت . چه ما بخواهیم ، چه نخواهیم ، زنده میماند .

 

" دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم "

  

 

 

 

مرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم                               دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیدهء سیر است مرا ، جان دلیر است مرا                            زهرهء شیرست مرا ، زهرهء تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ای ، لایق این خانه نه ای                         رفتم و دیوانه شدم ، سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه ای ، رو که از این دست نه ای                رفتم و سرمست شدم ، وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای ، در طرب آغشته نه ای                    پیش رخ زنده کنش ، کشته وافکنده شدم

گفت که تو زیرککی ، مست خیالی و شکی                           گول شدم هول شدم ، وز همه بر کنده شدم

گفت که تو شمع شدی ، قبله این جمع شدی                          جمع نیم شمع نیم ، دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری ، پیش رو و راهبری                        شیخ نیم پیش نیم ، امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری ، من پروبالت ندهم                             در هوس بال و پرش ، بی پر و پر کنده شدم

گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو                               زآنک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن                                گفتمش آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید توئی ، سایه گه بید منم                              چونک زدی بر سر من ، پست و گدازنده شدم

.............                                                                   .........................

..................                                                              .....................

از توام ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر                      کز اثر خندهء تو گلشن خندنده شدم

                                       باش چو شطرنج روان ، خامش و خود جمله زبان

                                       کز رخ آن شاه جهان ، فرخ و فرخنده شدم *

 

* کلیات شمس تبریزی

 

بدون شرح 2

 

 چقدر دلم می خواهد بادبادک باشم . آسمان باشد و من و ماهم ، و یک ساقه ی ......  .

......................

 " لذت پیچیده ای که از موسیقی حاصل می شود ، لذت خطرناکی ست ؛ اما شعر می کوشد پیچیدگی لذت را از بین ببرد و آنرا به سطح هوشیاری برساند و انسانی کند . موسیقی زندگی احساسی را دوچندان می کند ؛ اما شعر به آن مهار میزند و اعتلایش می دهد ."

 " شعر سفری ست به قصد کشف حقیقت ؛ و رازی برتر از حقیقت وجود ندارد ."

" شاعر، متعهد ِ این وظیفه است که انسان ِ تنهای ِ وحشتزده از مرگِ مقدر را ، به زندگی جاودانه هدایت کند ."

                                                                                                           " کافکا "

بدون شرح 1

 

 

 چه بی حوصله ام امروز من .

............

..........

انسان همیشه در حال دویدن است

بی فرصتی برای نشستن .

نه ، واقعا انسان چیست ؟

تصویری در آیینه در حال شکستن .

////////////

میروم قرمز را یکبار دیگر نگاه کنم . شاید کیشلوفسکی سرحالم بیاورد با یکی از سه رنگش .

 

گناه از کیست ؟

 

 

 

گناه از کیست ؟

 

این دیگر چه مصیبتی ست ؟ دقیقا زمانی که انتظارش را نداری اتفاقهایی می افتد که نه دیگر می خواهی و نه آمادگی اش را داری . درست مثل اینکه در مجلس عزای عزیزت نشسته باشی و از دست رفتنش را پذیرفته باشی و خاک ِ سردِ گورش را بر سر و رویت ریخته باشی و در نبودنش بی تابی کرده باشی و

شیون ، و آه و ناله و سوزهای دلخراش سر داده باشی و تازه یک مقدار که خسته از همه ی اینها به عزاداری در جانت نشسته ای ؛ یکهو یک نفر به جای کاست قرآن که روحت را آرام میکند و دردهایت را تسکین می دهد در آن شرایط ؛ اشتباها ً کاست شهرام شب پره ( که من هرگز نفهمیدم این آدم اصلا پرنده هست یا نه ؟! ؛ چون دایم مثل مرغ پر کنده در حال پریدن است ، اما هرگز نه در شب پرید و نه در روز ) در پخش صوت بگذارد ، یا بابا کرم و یا یک آهنگ لزگی .

چه حالی به آدم دست میدهد ؟!

تا بیایند با دستپاچگی نوار را عوض کنند و فضای مجلس به شکل سابقش برگردد ؛ می بینی که با نوک انگشتِ شستِ پای راست ات روی فرش نخ نمای مسجد ضرب گرفته ای و خودت هم خبر نداری . دستهای گره کرده همه عزاداران مجلس را نگاه می کنی که بر زانوها حلقه شده ؛ اما انگشت میانی شان دارد می پرد ؛ مثل همان شهره شب پره( پوزش که شهرام را شهره گفتم ؛ راستی شهره یا شهرام کدامشان هستند ؟ ! منکه یاد نگرفتم ! فکرکنم یکی شان شب پره باشد به هر حال ... آن دیگری هم صولتی که گویا روز و شب ندارد . هر چند فرقی نمی کند ؛ هر دوتاشان دایم در حال پرش هستند ، به کجا ؟ دیگر به من و شما مربوط نیست . آنجا می پرند که من و شما حضورمان نامتجانس است ) . 

 

در این میان گناه را به گردن چه کسی باید انداخت ؟ تویی که در عزای عزیزت به رقص آمده ای ؛ یا کسی که کاست اشتباه در پخش صوت گذاشته ؟

  

هر دم از این باغ بری میرسد / تازه تر از  .........     .

 

هر چه بگندد نمک اش میزنند ........ وای به روزی که بگندد نمک .

 

فکر میکنم دیگر گندیده ام . شاید باید نمک ام بزنند .

یا نمکی باشم بر جراحتی که خوب شدنی نیست . یا شاید هم اصلا جراحتی نیست که نمک لای اش بگذارم .

 

اینها همه فقط یک تصورات ذهنی بود ( تراوشات یک ذهن دیوانه) . اگر واقعیت اینطور باشد ؛ راستی مقصر کیست ؟ !

 

بگذریم . اصلا چرا باید دنبال مقصر بگردیم ؟ مگر من و شما قاضی هستیم ؟ آدمها خودشان قاضی خودشان هستند .

 

 

* وقتی تونستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی ؛ معلوم میشه یک فرزانه تمام عیاری .

 

 

 

* نقل قول از داستان  ِ شازده کوچولو . اثر آنتوان سنت اگزوپری .  برگردان احمد شاملو . تهیه شده در سازمان انتشاراتی و فرهنگی ابتکار .