حکايت همچنان باقيست!!!!

۱۲ دی ۸۲ گوتنبرگ ـ سوئد

متن زير روايت اصالت در پنهانترين زوايای روح آدمی ست که همه مرزهای جغرافيائی را

ميشکند و پرواز را به چالش ميخواند .

چند روز پيش دخترم که ۵ / ۷ سالشه پيشم بود که مثل هميشه مشغول بوديم و از هر دری بازی

ايی و سخنی .

پرواز را    ..........  با جوجه های نشسته در آشيانه چه ميکنيد ؟

 

 

بابا ميخواهی کانال رو عوض کنم؟

نه قربونت برم، برای چی ؟ اگر ميخواهی کارتون نگاه کنی عوض کن .

نه ، کارتون نميخوام .

خوب پس چرا کانال رو عوض کنيم ؟

آخه داری گريه ميکنی . بابا برای چی داری گريه ميکنی ؟

تا بحال گريه منو فقط يکبار  ديده، اونهم وقتيکه ........ ، و سرم رو روی شونه هاش که امن

ترين جايی بود که ميتونستم پيدا کنم، گذاشته بود و نوازشم کرده بود .

سعی ميکنم از جواب دادن طفره برم، اما اون ميدونه که تصاوير زلزله بم منو متاثر و

منقلب کرده .

سرم رو روی شونه چپش ميگذاره و آروم سرم رو و پشتم رو نوازش ميکنه .

حالا ديگه نميدونم که برای چی بايد گريه کنم، از صحنه هايی که در صفحه تلويزيون ماهواره

ايران( جام جم ـ شبکه خبر )ميبينم يا از اينهمه شعوری که يک بچه هفت، هشت ساله ميتونه

داشته باشه .

سعی ميکنه با همون مقدار فارسی که ميدونه برای من توضيح بده که از ديدن اين صحنه ها و

تصاوير متاسف و متاثر شده .

خبر زلزله بم رو که بام (BAM) با لهجه سوئدی تلفظ ميکنه، چند روز پيش از اخبار سراسری

تلويزيون سوئد شنيده .

بابا زلزله خيلی بده که همه خونه ها رو خراب ميکنه ، آدما ميميرن ، زخمی ميشن .

با ترس ميپرسه: بابا سوئد هم زلزله ميآد؟

آروم بهش ميگم: بابا جون زلزله ممکنه هر جائی بيآد .

با شک و ترديد ميپرسه : اينجا هم خونه ها خراب ميشه، آدما می ميرن، ما ميميريم؟

نمیخوام که دلهره مرگ و نيستی و نابودی رو در دل کوچيکش که هنوز هيچ تصوير و تصوری

 از مرگ نداره بندازم .

با حوصله ميگم : دختر گلم، اينجا خونه ها محکمه . وقتيکه ساختمونا خراب ميشن آدما

می ميرن. اما ساختمونای اينجا طوری ساخته شده که به اين زودی خراب نميشه و اگر هم بشه،

اينقدر سنگين نيست که همه رو بکشه . ساختمونای اينجا بيشتر از چوب و گچ سبک ساخته شده .

با نگرانی ميپرسه : بابا پس چرا توی بام (بم) بچه ها مردن؟ مگه خونه های اونا از چيه؟

سعی ميکنم که به زبون ساده براش توضيح بدم : عزيزم، توی ايران کسی نيست که به مردم بگه،

 خونه هاشون رو بايد محکم درست کنن، تا زود خراب نشه .

با تعجب ميپرسه : مگه کی بايد بگه ؟

ميگم: دولت !! و با اين جوابی که ميدم، سئوال ديگه ای براش درست ميکنم !!!

ميپرسه : دولت کيه ؟

آروم و شمرده براش توضيح ميدم که : دولت به چندتا آدم ميگن که با پولهای مردم براشون

مدرسه، خونه، بيمارستان،سينما، جاده و ...... درست ميکنن .

با کنجکاوی ميپرسه : خوب چرا دولت بام ( بم ) برای اونا خونه هاشونو محکم درست نکرده

 بود که با زلزله روی سرشون نريزه ؟

نميدونم چه توضيحی بايد بدم !!! آخه هفت هشت سال که بيشتر نداره. در جواب اين سئوال

خودمو پاک بی دست و پا احساس ميکنم. چطور بهش بگم که ما در طول تاريخ هرگز دولتی

نداشتيم که دل به حال مردمش و کشورش سوزونده باشه. مردم هميشه فقط خودشون به فکر

 خودشون بودن.

با ذوقی پنهان ميگه : بابا من خوشحالم که توی ايران زندگی نميکنم. چون اگر بوديم شايد ما

 هم ميمرديم.

نميخوام که حب وطن مغزم رو تعطيل کنه و بدون تفکر جوابی بهش بدم .

ميگم : بابا جون هميشه که توی ايران زلزله نميآد، تازه مردم بعد از اين ياد ميگيرن که خونه

هاشون رو بايد محکمتر بسازن .

از تلويزيون شنيده که تعدادی هواپيما حامل کمکهای مردمی بطرف ايران پرواز کرده و وقتی

تصاوير کمک و تقلا و تلاش مردم ايران رو ميبينه، ميپرسه:

بابا اينهمه آدم دارن چيکار ميکنن ؟

جواب ميدم : کمک ميکنن دخترم .

با حسرت ميگه : ای کاش منهم ايران بودم و کمک ميکردم، دائی ...... رفته بام ( بم ) برای کمک .

حرفش رو تائيد ميکنم که : آره بابا جون خيلی خوبه که آدم بتونه کمک کنه .

با خوشحالی از اينکه من حرفش رو تائيد کردم از من ميخواد که :

بابا ميتونی بليط بگيری ما هم بريم بام ( بم ) کمک کنيم .

با نا اميدی ميگم : بابا ما از اونجا خيلی دور هستيم . نبايد که حتما ما هم باشيم ، اونجا آدم زياده ،

 اما ما ميتونيم براشون پول و لباس و چيزهای ديگه بفرستيم .

با عجله سراغ کيف کوچولوش که تازگيها براش خريدم ميدوه و ميگه : من دويست کرون عيدی

 کريسمس گرفتم، ميخوام بفرستم برای بچه هائی که سردشونه .

باشه عزيز دلـ ............ م .

ديگه اشک بهم مجالی نميده که بيشتر با هم حرف بزنيم و سخت در آغوش ميگيرمش  و به دل

پاک و پر مهرش بوسه ای ميزنم .