نوروز و من
نوروز و من
دلتنگ که باشی و فضای خانه ات یک چهار دیواری باشد با دوتا قاب عکس از پدر و مادرت و یک تابلوی نقاشی از یکی از کوچه های ایتالیا با دیوارهای گچی که جای جای ِ دیوارش شکسته و ریخته، با چند گلدان شمعدانی در بالکن ؛ و یک تابلوی سیمرغ که یادگار دوستی ست زینت بخش اتاقم چند وجب بالاتراست از تلویزیون ؛ و یک جمله یادگاری از یک عزیز، یک معلم ، یک همدم ِ سالها ، یک آشنای دیرین که دلتنگش هستی و بجز نوشته چیزی از او بیادگار نداری که : « اگر تنها ترین تنهاها شوم باز هم خدا هست ؛ او جانشین تمام نداشته های من است » ، و مقداری کاغذ و کتاب و خرت و پرتهایی که همه جا زیر دست و پایت وول میخورند و حالش را نداری که جمعشان کنی . پنجره را هم که باز کنی و نور آفتاب را و بوی بهار را بخواهی بزور تلقین هم شده استشمام کنی ؛ باز هم فرقی نمیکند،دلتنگی ! کاری اش هم نمیتوانی
بکنی . وقتی کلمات از سر و کولت بالا بروند و حضورشان را به رخ ات بکشند و به سر و صورتت چنگ بزنند و خودشان را از یقه ات آویزان کنند و به در و دیوار مغزت بکوبند که مرا بنویس! ، مرا انتخاب کن! ، مرا بیاندیش ! و مرا ببین که چه نابم و چه بکر؟! و هر کدام به نوعی خودنمایی کنند که من بهترینم ، من قشنگ ترینم، همانی هستم که دنبالش میگردی ، من نابترین و خوشگل ترین و دلربا ترین و زیباترین و ماه ترین و دلپسند ترین و آشناترین هستم ؛ و تو با وسواس تمام همه آنها را بالا و پایین کنی و ببینی و بسنجی و قدشان رااندازه بگیری و به عمق اشان بیندیشی و رنگشان را در نظر بگیری وجنسشان را امتحان کنی
و لمس اشان کنیو در آخر، یکی را که از همه نرم تر و زیبا تر و متین تر و برازنده تر و شوخ تر
و شیطون تر و وروجک تر و دل نشین تر و ماه تر و خورشید تر و آسمانی تر وشاد تر است انتخاب کنی و به نظر خودت شاهکار خلق کرده باشی ؛ دیگر فرقی نمیکند . دلتنگی !
چند دقیقه پیش بهار آمد . یا لااقل بهتر است بگویم بهار شروع شد . بهتر است بگویم سال تحویل شد . به خودم تبریک گفتم سال نو را در تنهایی . هفت سین نچیده ام . ماهی در تُنگ ندارم . سنبل و سبزه و سکه و سیر و سماغ و بقیه سین ها را ندارم . نه از روی بی اعتقادی ؛ که سخت معتقدم به این چیزها ؛ بلکه
از سر بی حوصلگی . حوصله ندارم در مورد عید و این مراسم حرفی بزنم ویا چگونگی پیدایش نوروز و فلسفه هفت سین، یا به قولی هفت شین و قدمت اش و تاریخچه پیدایش حاجی فیروز که اصلا چرا روی اش سیاه است و لباس اش قرمز و از چه زمانی در این مراسم سر و کله اش پیدا شده چیزی بنویسم .
علا ماشاالله این روزها همه در این مورد مینویسند و میگویند واطلاع رسانی میکنند . این کار را وا میگذارم به اهل فن و اساتید این رشته که من سوادش را ندارم .
وقتی که عطر نرگس هنوز در فضای این چهار دیواری هست . وقتی که دلکش میخواند : آمد نو بهار؛/ طی شد هجر یار؛/ مطرب نی بزن؛/ ساقی می بیار . یا وقتی شجریان میخواند که : بهار دلکش رسید و دل بجا نباشد ؛/ از آنکه دلبر دمی بفکر ما نباشد ؛/ در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن ؛/ که جنگ و کین با من ِ حزین روا نباشد . دلم میخواهد همه کینه ها را دور بریزم و به کویر بزنم . اینجا جنگل است و سبزه و درخت که من دلتنگش نیستم دیگر . دلم میخواهد خودم را در کویر رها کنم . بر روی تلی از شن داغ بنشینم و درختان گز و تاق را در سایه روشن یک غروب تماشا کنم . وقتی که صدای دوتار ستارزاده حال و هوای قوچان را بیادم میآورد در آن غروب ِ غریب ِ مُو ِستان ِ (باغ انگور) لطف آباد ، هر روز ِ من نوروز
است و هر روز حاجی فیروز در هر نوروز در دلم میگوید :
_ ابراب خودم سامبلی بَلیکُم . ابراب خودم سرتو بالا کن ! ابراب خودم بُزبُز ِ قندی/ ابراب خودم چرا نمیخندی؟! خنده ام میگیرد . میخندم . شاید نه از ته دل ؛ که دلتنگ خنده ای از ته دل هستم .
اما خُب میخندم .
حالا که عید است. حالا که نوروز است . حالا که دعای تحویل سال را میخوانیم ؛ « .... حول حالنا الی احسن الحال » . آرزویم این است که حال همه خوب باشد . نوروز برای همه روزی نو باشد و هر روزشان نوروز باشد .
رشید بهبوداُف میخواند و من مینویسم . از ریحان میخواند که دختر کوه و صحراست . از اینکه حتی چشم ستاره ها را به خود خیره کرده.از اینکه غنچه گلی ست . از اینکه یگانه است . از اینکه دُرٌ دانه است . از اینکه عالمی حیران او شده . از اینکه زیبا ترین زیبایان است . از اینکه چشمانش سیاه است و بیانش از عسل شیرین تر . از اینکه : ا ِی دختر چه زیبا هستی و یگانه ؛ و من مینویسم هنوز . ساعتها گذشت از تحویل سال و من نوشتم .
اینهم خلاصه ای از همه آنچه نوشتم .
دلتنگی سخت است ؛ وقتی که اجباری باشد . وقتی که پای ِ حرفت باید بمانی . چه سخت است بها پرداخت کردن ! چه سنگین است تحمل ! و چه تحمل ناپذیر است جدایی ! جدایی یعنی بی اویی . آما آب ِ رفته را نمیشود به جوی بازگرداند.