یک حکایت ساده
یک حکایت ساده
یادم میآید وقتی بچه بودم ، برای بدست آوردن هر چیزی گریه میکردم . گریه همیشه کار سازترین است برای بچه ها . این را بچه ها خوب میدانند ، و من هم ناخودآگاه میدانستم . بچه ها بدون اینکه بدانند گریه هایشان چه اثری بر دل پدر یا مادر دارد، برای بدست آوردن خواسته هایشان گریه میکنند. اما در بزرگسالی آدم نمیداند به کجا پناه بیاورد . گریه هم نمیتواند بکند( چون بزرگسالان نباید گریه کنند !) . بزرگسالان بی پناه ترین ها هستند . بزرگسالی بزرگترین گناه ناخواسته بشری ست . بدون اینکه بخواهند، گریه ازشان گرفته میشود . ای کاش میشد گریست . ای کاش میشد همه دنیا را گریه کرد . ای کاش باز هم میشد اشک ریخت . بزرگسالان هم اشک میریزند ، اما نه بر گونه ، که بر دل . میشود اشک ریخت ، اما نه دیگر به پهنای صورت ، که به وسعت دل . چه گناه تلخ و بزرگی ست وقتی ناخواسته دیگر بزرگ شده ای! ، سنی ازت گذشته است !
باید باز هم به همان کودکی برگردم . چیزی را آنجا جا گذاشته ام که در بزرگسالی دنباش میگردم و پیدایش نمیکنم .
باید برگردم به همان جایی که دنیا رنگ دیگری داشت . به همان جایی که خواسته ها و آرزوها و نیازها یم دست یافتنی بودند . به همان جایی که وقتی از دیوار باغ پایین میجستم؛ برای چیدن یک شاخه گل برای خانم عباسی که معلمم بود و من صمیمانه دوستش داشتم، خار دستم را میگزید ، و من آخ هم نمیگفتم . لباسم هم کثیف و خاکی میشد . خانم عباسی دعوایم میکرد که : تو که شاگرد ممتاز کلاس هستی ، چرا دیر آمدی و چرا لباسهایت خاکی ست!؟ انتظار نداشت مرا با آن سر و وضع ببیند . خانم عباسی نمیدانست که چرا آستین کتم پاره شده ، و چرا زیر ناخنهایم سیاه و چرکی ست . نمیدانست که من از دیوار کاهگلی باغ که سه متر بود؛ و من یک متر و بیست و دو سانت ، پایین پریده ام و آستین کتم برای چیدن یک شاخه گل محمدی برای او، لای شاخه ها گیر کرده و پاره شده .
تلاشهایم همیشه بی ثمر میماند . یا گلها پژمرده میشدند ؛ یا اینکه باغبان سر میرسید . خانم عباسی نمیدانست که من در طول راه مدرسه عطر گل محمدی را در مشامم داشتم . خانم عباسی که معلمم بود ، نمیدانست که من در بزرگسالی یادش خواهم کرد . نمیدانست که هنوز بوی گلهای محمدی که چیدم و هرگز بدستش نرسید ، برای من همان عطر را دارد . شاید باید برایش میبردم گلهای پژمرده را که باورم کند که چرا آستین کتم پاره است و ناخنهایم کثیف . نمیدانست برای یک بچه که من بودم و او که یک معلم بود؛ گل بهترین و زیباترین و ارزنده ترین هدیه ای ست که میتوانم به او بدهم .
سالها از آن زمانها گذشته است و من می اندیشم که آیا بیشتر از آن در توانم بود و نکردم ؟! ای کاش خانم عباسی باورم میکرد که برای او بود که سر زانوهایم خاکی ست و خار دستم را گزیده .
وقتی مشقم را خط میزد ، نگاهم به دستهای او بود که چه تمیز بود و چه سفید ؛ و حسرت میخوردم که کدام دست است که نوازش این دستها آرامش میکند ؟ پیشانی خسته من نیازمند دستانی اینچنین بود .
حالا دیگر بزرگ شده ام . دیگر خانم عباسی نیست . اما نگاه مهربانش یادم هست ؛ وقتی گفت : دیگه از این کارها نکن ؛ اما یادم نمانده که منظورش چه بود . کثیفی دستها و آستین پاره ام را گفت ؛ یا اینکه برایش گل نیاورده بودم ؟
شما میدانید ؟
به منهم بگویید .