گابريل گارسيا ماركز :

" گريه نكن براى اينكه به پايان رسيد، لبخند بزن براى اينكه اتفاق افتاد. "

..........................................................

 

( احمد شاملو )

" ماهي "

من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو!
***
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشُ
ر ِ اشك ِ سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛

احساس مي كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.
***
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر کشيدم از آستان ياس:
(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))

 -------------------------------------------------------------------------------

برگی دیگر از دفتر زندگی کنده شد . فردا روز دیگری خواهد بود .

--------------------

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد .