آی آدمها
قصد داشتم چیز دیگری بنویسم . نظرم تغییر کرد . از خلال حرفها متوجه می شوید چرا .
بدست آوردن ِ باور ِ کسی چه سخت است ! و شکستن ِ آن چه راحت . بسیاری خودشان را به در و دیوار می کوبند که باور کن مرا ! بپذیر مرا ! قبول کن مرا ! در مورد کلمات هم همینطور است . کلمات هم خیانت می کنند . زیبا هستند ؛ اما خالی از محتوا ( البته نه همه اشان ) . با خودشان باری دارند که که گولشان را می خوری و قبولشان می کنی ؛ اما وقتی به مفهوم و جایگاه شان در جمله نگاه می کنی ، می بینی یک جای کار درست نیست . یک جاییکه خودت
هم نمی توانی پیدای اش کنی . ویراستارها برای همین هستند ، نه!؟ ویراستاری کار سنگینی ست . مسئولیت دارد .
ویرایش و پیرایش در فرهنگ ما یک وزن و قافیه و یک معنا داشته . از یک باب هم هستند این دو کلمه . اما در مفهوم و عمق معنای اشان " تفاوت از زمین تا آسمان است ".
یادتان هست که سلمانی را آرایشگاه می نوشتند در تابلوهایشان ؟ هیچ جایی نبود که از کلمه پیرایشگاه استفاده کنند .
پیرایش یعنی کاستن ، یعنی زدودن ، یعنی کسر کردن ، یعنی از خود دور کردن . آرایش یعنی افزودن و اضافه کردن و آراستن و ........ . بعضی دلها و بعضی روح ها آرایش و پیرایش را یکی می دانند .
امشب من ویرایش شدم ( ویرایش و پیرایش ، گویا در گذر ِ ایام همان سرنوشت کلمات دیگر را داشته ؛ که بر اساس فرهنگ زبانی ِ قومی و اقلیمی ، یک حرفش تغییر کرده ) " پ" پیرایش ، همان " و" ویرایش شده ؛ هر چند هر دو استفاده می شوند هنوز .
ویراستاری بود که خودش هم نمی دانست که ویراستاری می داند . اما زدود . ویرایش م کرد . و چه راحتم الآن . آنچه بود از من دور کرد .
گفتم که بعضی دلها و بعضی روح ها آرایش و پیرایش را یکی می دانند ؛ و باور هم دارند به این . قواعدش را هم خوب می دانند ؛ اما آنچه نمی دانند گردش این چرخ گردون است . من به این چرخ اعتقاد و اعتماد بسیار دارم .
روحی به آرامش می رسد و دلی آسایش پیدا می کند که به خودش باور دارد . عزیزی گفت " کارما " ، منهم باورش کردم . همان " کارما " ست که حاکم بر تمام هستی ست . ما " کارما " یمان را با خود حمل می کنیم . هر جا که برویم . در هر مقام و منزلتی که باشیم . رفتگر شهرداری و یا ( یک آدم چهار پولی )
صاحب یک شرکت در آمریکا و یا دکترای ادبیات در هند و جامعه شناسی از سوربون فرانسه و
مردم شناسی از دانشگاه ( ؟ ) و ....... ؛ یا یک زن خانه دار معمولی که آش درست می کند و سبزی پاک می کند ؛ یا یک نویسنده خوش ذوق و صاحب سبک و قلم، و یا یک معلم ساده یکی از توابع استانی و ...... .
خودمان را که از ما نمی توانند بگیرند . شاید آنطور که میخواهیم نگاه مان کنند ؛ اما حکما آنطور که نگاه مان
می کنند ، نیستیم .
امشب را یا امروز را راحت خواهم خوابید . چقدر سبک شده ام . با خدا حرف زدم . التماسش کردم که با من حرف بزند . از اینکه چرا رهایم کرده ؛ و شنیدم که گفت : وقتی که حرف زدم نشنیدی . منتظر بودم صدایم کنی . آمدم . در هیئت یک انسان آمد .
وقتی همه چیز را آشکار کرد که چه ساده و خوش باور هستم ، فهمیدم که همیشه با من بوده ؛ اما مرا به خودم وانهاده بود . از گذشته ها گفت و از آینده ؛ و از اینکه هرگز تنها نبوده ام . با تشر گفت : بدان !
بمان و بدان که حرفها با تو دارم . نشستم و گوش کردم . همه چیز را آشکار کرد .
از خودم گفت و از روح هایی که رنگ خدایی دارند . از دلهایی که وسیع هستند ؛ اما عمقی ندارند . از روح هایی که جنس شان زمخت است ؛ اما رنگ لطافت دارند . از آدمهایی گفت که هدف برایشان مهمتر است تا وسیله . خداوند ِ خدا یادم آورد که هنوز در دنیا روح هایی هستند که من فراموش شان کرده ام که چه رنگی داشته اند ؛ همان رنگی که رنگ خداست . خدا با هر کسی به زبان خاص همان آدم حرف می زند .
وقتی صدایش کردم ، تنم لرزید . آمد و کنارم نشست و گفت و گفت و گفت . وقتی سر از زانویش برداشتم ؛ هنوز سرگرم گفتن بود . دوست داشت بیشتر بدانم .
بعد از یک هفته بیخوابی ، چشمانم سنگین شد و خوابیدم . در خواب دیدم که می خندم . که می رقصم و آواز میخوانم؛ دست در دست خداوند ِ خدا. پرتقال پوست میکَنَم . چای می خورم . صدای باران را دوست دارم . رنگ بال پرنده را نگاه می کنم . گرمای آفتاب را روی پوستم حس می کنم . بهار را دوست دارم . به دوستم تلفن می زنم ؛ که حالم خوب است و قاب عکسها را گردگیری می کنم و هزاران کار دیگر که مفهومشان را از دست داده بودند .
دیگر باید بیدار شوم ؛ که فردا روز دیگری ست . کارهای عقب مانده زیاد دارم که انجام دهم . ابلوموف را که با اشتیاق خریدمش ؛ هنوز نگاه نکرده ام بعد از سه هفته . پیانو و بیمار انگلیسی و پاپیون و آن روی دیگر زندگی و خیلی فیلمهای دیگر را که دوباره باید نگاهشان کنم . زندگی زیباست را با دقت بیشتری نگاه خواهم کرد . زوربا را میگذارم برای آخر .