قاچ زین اسب یا سواری
قاچ زین اسب یا سواری
نویسنده نشدم . لااقل در این سن باید اعتراف کنم که هرگزهم نخواهم شد . دیگر علاقه ای هم ندارم . راستش اینکه انتظاری هم از خودم نه داشته ؛ و نه دارم . یادم میآید سالهای دور که اینجا زبان می خواندم ، قرار بود چیزی بنویسیم . معلم زبان سوئدی امان ( الیزابت ) موضوعی تعیین نکرده بود و تاکید کرده بود با دایره لغت محدودی که داریم تمام حس امان را منتقل کنیم . در طی چند ماهی که از اقامتم در سوئد می گذشت، با زبان سوئدی نسبتا خوب آشنا شده بودم . مقداری آلمانی میدانستم از قبل و همین کمکم کرده بود که سریعتر سوئدی یاد بگیرم . آنچه در چنته داشتم و بزور دیکشنری ِ ناقص، مطلبم را در دو صفحه نوشتم .
نوشته من در مورد نوستالژی و حس دلتنگی و غربت بود . غلط و غولوط چیزهایی نوشته بودم . معلم امان گفته بود، خالص ترین حس امان را منتقل کنیم و من سعی ام را کرده بودم . وقتی آنچه نوشته بودم را
خواند ، صدایم کرد .
تنم لرزید . از کودکی بیاد دارم که بزرگترین جهنم برایم این بود که معلم صدایم کند . هر چند همیشه جواب را
میدانستم ؛ اما از اینکه هدف نگاهها باشم گریزان بودم و هنوز هم هستم . گونه هایم سرخ و راه گلویم خشک میشود و نفسهایم به شماره می افتد . البته دیگر یاد گرفته ام که چطور به این حالت غلبه کنم . اما گاهی غیر قابل کنترل می شود ؛ و آنروز همین اتفاق افتاد . با خودم فکر کردم؛ هر چه پرسید با لغتهایی که در اختیارم هست جوابش را می دهم . اما چیزی نپرسید . کسی هم نگاهم نمی کرد . شاید هم نگاه میکردند و من نمی دیدم . حدود سیزده – چهارده نفر در کلاس بودیم و من هیچکس را نمی دیدم . الیزابت ( معلم امان ) گفت : میدونم و مطمئن هستم و آرزومیکنم روزی تو رو در تلویزیون در حال گرفتن جایزه نوبل ادبی ببینم . عرق کردم . فکر کنم خندیدم . یا شاید هم نخندیدم . نمیدانم . دیگر چیزی نشنیدم .
نگاهم به نگاهش افتاد و طره ی موهای بلوطی رنگش؛ و چشمانش که دیگر قهوه ای نبود . رنگی بود بین همه بی نهایت ها . چشمانش تَر بنظر می رسید . پشت اش به پنجره بود و کنتراست نور، هاله ای از تقدس و دوست داشتن را تداعی میکرد . خندید . نه با صدا ؛ که با حضورش . حضورش همیشه معنای خاصی داشت برایم . هر چند ؛ گاهی روسری بنفش اش شال گردنش می شد و روی شانه هایش رها می کرد . گاهی هم یک سنجاق بنفش که موهای لَخت اش را جمع کند ؛ و یا یک کلاه پشمی دستباف که از سرما محفوظش کند . در سرمای اینجا اشک چشم هم یخ میزند .
الیزابت ( معلم امان ) صدایم کرد که ، _ کجایی !؟ . نمی دانستم کجا هستم . هر جا که بودم ، در کلاس نبودم . جایی بودم که دسترسی به من امکان ناپذیر بود . هیچکس دستش به من نمی رسید . نمی خواستم برسد . تنها او بود که با اشاره ای از آسمان به زمین ام آورده و همه چیز را معنی کرده بود . حضورش معنای یک بودن بود ؛ و این معنا چه دشوار بود برای من که به زمین و آنچه زمینی بود عادت نداشتم . با یک اشاره هم این کار را کرده بود . اسم اعظم همه کائنات را و همه وجود را و همه هستی را با یک کلمه ، تنها با یک کلمه به من آموخته بود ؛ و آن کلمه رنج بود . " رنج ات افزون پرومته " ؛ و رنجم افزون شد . رنج دوست داشتن و دوست داشته شدن . می دانست .
می دانست که دوست داشتن رنج تحمل ناپذیر من است . برای همین، همیشه این آرزو را برایم داشت . رنج ِ روز افزون .
با صدای کف زدن بقیه یادم آمد که زمستان است و در کلاس پایه دو زبان سوئدی در طبقه دوم خیابان اَشبَریز شماره ( پلاک ) ده هستم، که با عوض کردن چند تراموا باید به اینجا رسید .
اِلیزابت ( معلم امان ) فهمیده بود که من اهل سخنرانی نیستم . اصراری نکرد که چیزی بگویم . اما یادم هست که گفتم مرسی . نمی دانم برای چه ! ؛ از همه تشکر کردم . شاید برای اینکه دست زدند . شاید برای اینکه نگاهم کردند . شاید برای اینکه نفهمیدند . شاید برای اینکه اجازه دادند که نفهمم . شاید برای اینکه نور خورشید بنفش شده بود . شاید برای اینکه مزه بلوط وحشی ایلام ( عیلام ) هنوز برایم تازه بود ؛ که در زمان جنگ و آتش مرا یاد گیلگمش که از آرزوهای خودش سرود ( که زیباترین سروده های انسانی ست ) ؛ می انداخت و هنوز دلم می خواست که دخترکی از سر ِ کوه بدود و عرق بر پیشانی و گونه سرخ شده ؛ ثابت کند که پاهایش قدرت دویدن دارد؛ که همه راه را دویده بود و من نگاهش کرده بودم . فقط نگاهش کرده بودم ؛ وقتی عاشیق ِ پیر گفته بود :
" داغلار قیزی ریحان ، ریحان ". عاشیق ِ پیر، پدرم بود . سالها پیش تنهایم گذاشته بود و من دلتنگش بودم. از عاشیق پرسیدم : چه معنایی دارد ؟ دستم را گرفت و به راهرویی برد مرا . بوی تعفن ِ مرگ مشامم را آزار داد . گفت : سعی کن پایت به اینجا نرسد .
اِ لیزابت ( معلم امان ) که موهایش طلایی بود و آرایش میکرد ؛ آرزو کرده بود و امیدوار بود که روزی مرا پشت تریبون و در مراسم تحویل جایزه نوبل ادبی ببیند . زهی خیال باطل ! که نه نوبل گرفتم و نه اینکه حتی روز اهداء جایزه یادم می ماند هر سال .
فقط در روزنامه می خوانم یا در اخبار ِ رادیو می شنوم که فلانی جایزه نوبل ادبی گرفت.
( فعل ِ " گرفت "، فعل ِ ماضی مطلق است ) وقتی کار از کار می گذرد ؛ تازه خبردار می شوم .
حالا باید قاچ زین اسب را بگیرم که از اسب زمین نیافتم ؛ سواری پیش کشم . همین .