یادی از بهمن سرد " بهمن انتظار "

 

کبوتر که پرواز کرد و بر شاخه درخت بهار نارنچ پشت پنجره خاطره ام نشست ؛  دانستم که

 

دیگر رفتنت را باید باور  کنم . که دیگر نخواهی آمد .

 

گرده های بال پروانه که بر سر انگشتانم نشست و پروانه دیگر نبود ، فهمیدم که شمع دیگر

 

کششی برای پروانه آرزوهایش ندارد .

 

وقتیکه لای آن کتاب مقدس را گشودم و عطر نرگس را که در لابلای کلماتی که مفهوم خودشان

 

را از دست داده بودند، گم شده بود ، دیدم که لبهای خونین افق هم به سکوت نجواگری از گفتن

 

باز ایستاد و دیگر ..... تو نبودی.

 

سحرگاه زمستانی را بیاد آوردم که چشمانت بسته بود . بهمن بود یا اسفند ؟ بهمن باید بوده

 

باشد، که تو در بیست و یکمین بهمن عمرت به انتظار فرمان مرگ ایستادی . آری بهمن بود .

 

چه بهمن سختی . هم برای من که آمدم ، هم برای تو که رفتی .

 

یادت هست ؟ راستی یادت هست ؟ ندیدم ، اما شنیدم صدای گامهایت را که گویا میلغزیدی ؛ نه ،

 

پرواز میکردی . عجله داشتی . مثل اینکه کسی منتظرت باشد . بال نداشتی، اما پرواز کردی .

 

کاش پرهای بال پروازت را کنده بودم . کاش با تو پرواز میکردم . دنیاهای ناشناخته را با تو

 

کشف میکردم و تو زمین را از آن بالا نشانم میدادی .

 

اما بعد از تو دیگر ماندم . روی زمین هم ماندم . سقف آسمان دیگر برای پرواز تنهائی مثل من

 

تنگی میکرد و کوتاه بود. پرواز بی تو دیگر پرواز نبود ، بال زدن بود . بی هیچ حرکتی . نه

 

جنبشی ، نه آسمانی ، و نه آبی دریایی . آری همه بهمن ها بهمن انتظار شد دیگر . به احترام

 

تو . برو ، حسرت مخور . آسمان نیز میمیرد .