بوف ِ حریم ، یا خلوت ِ کور ؟

 از: " صادق حریم " یا " خلوت هدایت  "

 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد !

 نباید هم بدانم .

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد سا خت .

 

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند .

 

سوتکی باشم بدست کودکی گستاخ و بازیگوش ،

                                                        و دخترک

یکریز و پی در پی ؛

دم ِ گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد .

تا که فریاد گلویم ، گوشتان را بستوه آورد .

تا که تاوان سکوت مرگبارم  را بگیرد .

--------------------------------------------

 

صادق هدایت را هرگز دوست نداشته بودم . نه بخاطر عقایدش و نه بخاطر فلسفه اش و نه بخاطر ایرادهای متعارف که به او می گرفتند و می گیرند و شاید خواهند گرفت ! بلکه بخاطر علایق و سلایق ِ شخصی ام . اما دیگر باید اعتراف کنم . دیگر اعتراف می کنم اینرا که ؛ بوف کور واقعا یک سر فصل تاریخی در ادبیات معاصر فارسی ست .

 

این روزها بوف کور را می خواندم . چند بار هم خوانده ام . چه معجزه ای در تصاویر و در کلمه کلمه ی  این شاهکار ادبی ست.  بی جهت با ص . هدایت  آشتی نکرده بودم تا بحال . همه این مدت مرا به سوی خودش می کشاند و من عناد می کردم . چه بی مغز بودم من !

شما هم اگر مثل من از این عنادها دارید؛ و بر اساس سلایق ؛ و نه بر اساس یک واقعیت؛ چیزی را انکار می کنید ، به این عناد ادامه ندهید  ؛ که در نهایت تسلیم این واقعیت خواهید شد .

بیست و چهار سال از آخرین باری که بوف کور را خواندم گذشته است . امروز با نگاه دیگری و با اندیشه دیگری می خوانم اش و می اندیشم .

بوف کور ِ امروز، دیگر بوف کور ِ بیست و چهار سال پیش نیست برای من . حریم خلوت من است . شاید بوف ِ خلوت؛ یا حریم ِ کور . شاید هم، حریم ِ خلوت ِ بوف ِ کور. یا شاید هم ، بوف ِ کور ِ حریم ِ خلوت . دیگر چه فرقی می کند ؟ ! آنچه مهم است یک بوف است و یک حریم، که کور است و یک خلوتی دارد . ویا یک بوف است و یک خلوت که حریم کوری دارد . کلمه ها را جا بجا کنید خودتان .

 

بگذریم . هر چه هست تراوشات ذهن ِ دیوانه ای چون من است در جمع عاقلان و اندیشمندان وفیلسوفان و متفکران و روانشناسان و جامعه شناسان و انسان شناسان و اقتصاد دانان و مردم شناسان و همه چیز دانان که هنوز از مادر نزاده اند .

 

مگر نام وبلاگم این نیست ( تراوشات ذهن یک دیوانه ) ؟

 

دیگر بار بگذریم ؛

که دیگر دلم تنگ نیست و نخواهد شد . میدانید چرا ؟!

زیرا آدم وقتی دلهره سفر دارد ، دیگر به دلتنگی فکر نمی کند . به این فکر نمی کند که در طول سفر چه پیش خواهد آمد! و یا مسافران چه کسانی هستند ؟!  به این می اندیشد، که چه بپوشم و چه بخورم و چه بخوانم و چه بنویسم و چطور بخوابم!

آخر وقتی آدم به دیدار معبود؛ و یا به دیدار معشوق  و  یک محبوب می رود ؛ به همه اینها می اندیشد که چه کسی در انتظارم است ؟! چه انتظاری از من دارد ؟! چه سوقاتی ایی باید برایش ببرم ؟! چه دوست دارد ؟! آیا می پذیرد مرا یا نه ؟! و وقتی جوابی برای همه این سئوالها پیدا نمی کند ؛ دیگر برایش مهم نیست که چه اتفاقی می افتد . دلش را به دریا میزند . دل ِ چیستای ِ من هم دریایی ست؛ اگر چه دریا را نمی شناسد . اگر چه دلش کوچک است و دریایی می اندیشد . اگر چه آسمان دلش را هنوز لکه ابری تیره و تار نکرده  و هنوز هیچ طوفانی و هیچ آتشفشانی دلش را نلرزانده . اما دل یک کودک است دیگر . چه کنم ؟! پدر هستم . پدری که دخترکش را ندید .

 

دلک ِ دخترکم از جنس دلهای این جهانی نیست ؛ دخترکی که سنجاقی از گل نرگس بر موهایش نشسته و بوی عطر آن دیار را در پیرهن دارد که از سالها پیش فضای ذهنم را پر کرده و این بو، رهایم نمی کند . دخترکی که پشت پنجره ای خود را به بازی سرگرم میدارد ؛ و دم گرمش را بر سینه جوجه قناریی می دمد ؛ در انتظار پدری که هرگز از سفر باز نخواهد گشت . دخترکی که نفس اش عطر است و این عطر، هوای نفس کشیدنهای پدری ست .  مست ِ رایحه ی این عطرم . دست خودم که نیست . پدرم آخر . مگر پدرها حق ندارند دلشان تنگ باشد ؟ مگر پدر بودن گناه است ؟

 

چیستای من خودش گفت که بی تاب است برای دیدن من . مگر در خواب ندیدم اش ؟ خواب بود یا بیداری ؟

یا بیداری ایی در خواب ؟ شاید هم خواب بیداری من بود !  مرز ِ بین همه چیز دیگر به هم ریخته در ذهن من . خوابم بیداری ست و بیداری ام خواب . کابوس هایم رویا و آرزوهایم دست نایافتنی . اما میدانم که چیستا دیگر رویا نیست برای من . من خواب او را در بیداری دیده ام . بر زانوانم نشست و از دوست داشتن گفت و بر شانه هایم گریست . سرش را گذاشته بود و از هُرم نفسهای تند و هق هق اش شانه ام گُر گرفته بود . سوختن را باید تاب می آوردم . پدر هستم آخر .

 

میروم که ببینم اش .  هر چه هستم مرا خواهد پذیرفت .

 

..........

 

شعرها را سوزاندم و هر چیز دیگری که نوشته بودم . همه فایل ها را پاک کردم . باید طاهر می شدم . حالا هم دیگرچیزی نمانده ، که برای داشتن اش و نگه داشتن اش و خواندن اش و نوشتن اش، دست و دلم بلرزد . می ماند خودم ؛ که برای آنهم فکری کرده ام . حالا دیگر خود شده، تنم را به آب میزنم تا چون نیلوفری بشکفم ؛ تا برای رسیدن به دیدار معبودم ؛ معشوقم و دخترک نازم ( چیستا ) که ندیدم اش و بی صبرانه منتظرم مانده ؛ طاهر شوم . 

 

" در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد " .

 

" همه بدبختی های انسان از دو کلمه است ( داشتن و خواستن ) .

داشتن انسان را محافظه کار می کند و خواستن او را ذلیل می کند و چاپلوس و متملق و ترسو " .

 

" انسان تنها با دو کلمه ء  بوداوار ِ بی نیازی( نداشتن و نخواستن ) ؛ به اقلیمی میرسد از هر سو منتهی به خویش . نیلوفری میشود سر زده از آب ؛ روییده از لجن ، اما بی آلایش آن " .

 

گر آمدنم به من بُدی نآمدمی                       ور نیز شدن به من بُدی کی شدمی

به زان نبُدی که اندرین دیر خراب                نه آمدمی ، نه بُدمی ، نه شدمی

 

پرومته       

 

2006/05/12