خواب باران در بیداری
خواب باران در بیداری
خوابم طعم بعد از ظهر جمعه ها را گرفته است ؛ درست مثل اینکه از کوه آمده باشی و یکراست سر از قبرستان در بیاوری .
بگذارید ، شما را بخدا بگذارید با او وداع کنم . هنوز طعم شور خون دهانش در دهانم چرخ میخورد و چرخ میخورد و من نمی دانم چرا اینجایم .
می گویند : نگاه کن ! خاکش را نگاه کن ! خاک سرد است، به خاک که نگاه کنی ؛ دلت خنک می شود و رفتنش را باور می کنی . نگاه می کنم ؛ اما چرا بیشتر گُر می گیرم ؟! آخر من نمی بینم چیزی . خاکش گرم است هنوز؛ نه مثل دستهایش که سرد بود همیشه . نکند خودم را دفن کرده باشند ؟!
این بوی دوست داشتن از کجاست که می آید هنوز؟ آیا هنوز ...... را صدا می کند که بکوبد توی دهانش ؟
حالا دیگر چه کسی باید به دهان من بکوبد ؟ چه کسی برایم ریزریز بخندد مثل دختربچه هایی که از شیطنتی که کرده اند و خجالت می کشند؛ و خنده اشان را درمیان دستهای کوچکشان پنهان میکنند ، به خیال اینکه کسی متوجه شیطنت اشان نشده .
هان ، چه کسی ؟ کسی جوابی برایم دارد ؟
چرا همه مرا دعوت به گریه می کنند ؛ که گریه دل را سبک می کند . چرا کسی بمن نمی گوید بخند . چرا هنوز باید باور کنم ؟ چه چیز را باور کنم ؟ خودم را و ماندنم را ؟ یا او را و رفتنش را ؟ اما یک چیز را باور می کنم . هر که رفت دیگر برنگشت . اگر هم برگشت ، دیگر در هیئت و شکل و شمایل قبلش نبود .
نمی دانم چرا فکر می کنم همان پیر مرد خنزر پنزری بوف کور شده ام . نکند صادق هدایت مرا نوشته ! نکند مرا می شناخته از قبل ؛ حتی قبل از اینکه نطفه ام بسته شود .
بی جهت پرومته شدم . پرومته بودن سهل تر است . من که تجسم درد نیستم . رنجی هم ندارم . من
خود ِ خود ِ دردم . خود ِ خود ِ بی تابی ام . چه کسی میتواند درد را نفرین کند . هیچکس تا بحال به خود ِ درد نگفته : « ای درد ، کاش دردت بیاید .» دردها را همیشه برای دیگران می خواهند . حکایت صفت و موصوف است . اما وای از روزی که صفت، موصوف شود و هر دو یکی شوند .
دیگر باید بروم زنده شوم . حکایت ِ سرگردانی دیگر کافی ست . آنسوترَک زندگی انتظارم را می کشد و من هنوز در جمع مردگان برای زندگی و زنده بودن حسرت می خورم . همه چیز برای حیات دوباره ام مهیاست . یک رنگ . یک صدا ؛ یک کلمه . و یا شاید یک عشق در اوج ناباوری .
از خودم میپرسم : « آیا اینها می تواند کافی باشد ؟ » و یواشکی گوشه ء دلم با خودم می گویم : « مگر همیشه بجز اینها چیز دیگری هم بوده! »
سرم را پایین می اندازم و دلم را پرواز می دهم و به زندگی فکر می کنم . به آسمان نگاه می کنم و فریاد
می زنم :
« ابرهای بارانی ات کجایند آسمان ؟ ببار و بشوی مرا ! سیرابم کن ، سیرابم کن ! کویرم من . من تشنهء بارانم .» و صدای رعدش را می شنوم . آخر هنوز زنده ام .