حراج اساطیری
" حراج اساطیری "
پرومته به حراج گذاشته شد !
در ضمن سفارشات پذیرفته می شود . با ارزانترین قیمت و با بهترین کیفیت مطلوب . عجله کنید و انواع و اقسام سفارشات خودتان را به ما بسپارید که پشیمان نخواهید شد ! از این حراج غافل نشوید .
غفلت موجب پشیمانی می شود تا آخر عمرتان . پشیمانی هم که میدانید سودی ندارد . پس بشتابید خانمها و آقایان .
عجب تبلیغی کردم!
مگر در تبلیغ ها اینجور نمی گویند ؟!
تبلیغ هم بلد نیستم . منکه سالهاست دورم از این حرفها . چه بی کفایتم من !
کاش بازاری صفت بودم . کاش چارپولی ( چهار پولی ) بودم .
خنده دار است ، نه ؟ حراج ِ پرومته .
پرومته را به حراج گذاشتن کار هر دلی نیست ؟
کار هر بُز نیست خرمن کوفتن / گاو ِ نر می خواهد و مرد ِ کهن .
به خود ستایی متهم نکنید مرا .
برای خودم هم باور نکردنی ست که اینقدر حقیر شده ام که چوب حراج به خودم بزنم ! وقتی کارها سفارشی
می شود در هر زمینه ای ؛ دیگر باید فاتحهء خودم را بخوانم .
پرومته و بازار مکاره ؟!
عجبا !!
پرومته و ...... ؟!
اما چکنم که وقتی به دیده کالا و وسیله به من نگاه می شود چاره ای جز حراج برایم نمی ماند . آخر وقت است . باید جنس بُنجُل را آب کنم دیگر .
( قانون بازار را آموخته ام ) . برای فردا بماند ، خریداری نخواهد داشت . کهنه می شود . از مُد می افتد .
این روزها همه دنبال مُد هستند . پرومته هم که میدانید زیرخاکی ست ! فلسفهء وجودی ِ پرومته را حتما میدانید ؟ طلا نیستم که زیرخاکی ام هم مد روز باشد ! مگر نه ؟
خانمها و آقایان انسانم ؛ انسان .
می فهمید ؟ ا ن س ا ن .
با همه ضعفها و قوت هایش . چرا کسی اینرا نمی فهمد ؟!
هر کسی از راه میرسد، سفارش دارد .
یکی می گوید : _لینک مرا اضافه کن !
دیگری می گوید : _ لینک مرا پاک کن !
یکی میگوید : _شعر بنویس! شعرهایت حرفِ دل مرا می گوید .
یکی میگوید : _مقاله ، جانا سخن از زبان ما می گویی .
یکی میگوید : _داستان هایت حرف ندارد . بر دل می نشیند . سخن کز دل بر آید / لاجرم بر دل نشیند .
آن دیگری : _نظریاتت چَرت و پَرت است . بیکاری مرتیکه ؟ بیرون گود نشستی ، میگی لنگش کن ؟!
یکی می گوید : _نوستالژیک است نوشته هایت .
دیگری : _پرت و پلا میگویی . حاجی بیکاری ؟
غریبه ای می گوید : _ ادامه بده !
آشنایی می گوید : _ همه را میفهمم . همه را به جان میخرم.
میدانید چرا ؟
چون ، هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجُست احوال من .
یکی از گرد ِ راه نرسیده می گوید : از من بنویس . آن دیگری هم که گرد ِ راه بر سر و کولش نشسته ؛ خسته و تشنه و گرسنه ؛ تا می نشیند و لبی تَر می کند و دمی میآساید برای ادامه راهی که هرگز پایانی ندارد ، و در سایهء درخت بیدی که سایه اش هنوز لحظه ها را فراموش نکرده ؛ نفسی میگیرد برای شروعی دوباره و راهی تازه تر و سایه ساری پر آسایش تر و دلی خوش تر و زندگی یی خوشبخت تر
و شنیدن آوای دلنشین ِ پرنده هایی که بهتر میخوانند و آشیانی زیباتر دارند و خوش بوتر هستند و رنگ بالهاشان چشم هر بیننده ای را خیره می کند ؛ می گوید : از من ننویس !
این نوشتن هم شکنجه ای شده برایم . عجب بلای جانم شده این کلمات !
چَشم، دیگر نمی نویسم !
چه خوب که داستایوسکی نشدم . وَاِلا کلاهم بیشتر از اینها پس ِ معرکه میبود .
از هر که و هر چه می نویسم ، دردی به جانم ریخته می شود .
از شما می پرسم . پرومته ایی بهتر از من سراغ دارید شماها ؟
خوش بحالت پرومته !
خوش بحالت که آتش را( که سمبل عشق و روشنایی وآگاهی است ) از جمع خدایان المپ رُبودی و مورد خشم ِ زئوس قرار گرفتی و محکوم ِ ابدالآباد شدی که در کوههای قفقاز ، جگرت خوراک هر روزهء کرکسان جگر خوار شود و روز ِ بعد جگری تازه در کالبدت بروید و روز از نو، و روزی از نو . این سرنوشت محتوم تو شد . خودت می دانستی که به جرم دزدیدن آتش به این عقوبت دچار و محکوم می شوی . اما من را نگاه کن !
من فقط نامی از تو یدک کشیدم و لحظه هایم و سرنوشتم بهتر از تو نیست . فرق بین من و تو اینجاست که
تو میدانستی چه می کنی و من نمیدانستم .
خانمها و آقایان ؛ رسما و کتبا اعلام میکنم . بنده از پرومته بودن استعفاء می دهم . پرومته بودن ، ارزانی ِ همان اساطیر که در آسمانها بمانند .
من زمینی ام . دلم می خواهد پاهایم روی زمین باشد .
نه اسطوره ام و نه به چشم اسطوره نگاهم کردند و نه دوست دارم اسطوره باشم . پایم روی زمین است و نگاهم به آسمان .
از طلا بودن پشیمان گشته ایم ...... مرحمت فرموده ما را مس کنید !