نامه شماره یک
به آنچه تو را در خود می پیچد حزین مشو!
زیرا فردایی در راه است .
فردایی و فرداهایی دیگر .
آنچه مرا و تو را بدینگونه میآزارد ،
خاطره ای بیش نیست .
خاطره ای که ما را به شکفتگی رهنمون می سازد .
" آیدین صبوحی"
برای درک بهتر و تسلسل مطلب به نوشته قبلی " حراج اساطیری "
دیگر از هیچ چیز و هیچکس نمی گویم . فقط از آب و هوا حرف خواهم زد . هیچ چیزی بهتر از این نیست که وقتی حرفی برای گفتن نداری از آب و هوا بگویی . گاهی هم به کودکی هایم نقبی میزنم . آنچه زمانی دردآور بود ؛ شاید دیگر آن دردها را با خود نداشته باشد حالا . زمان همه جراحات را التیام می بخشد .
زمان . عجب کلمه معجزه آسایی ست این کلمه !
نامه های بی مخاطب شاید بنویسم . این که دیگر ممنوع نیست . هست ؟
نامه شماره یک
اگر پروانه بودم ... می پریدم ... سر ساعت بخدمت می رسیدم .
مادرم خیلی دوست داشت که همیشه اول نامه این شعر را بنویسم . میرزابنویس خانواده بودم . آخر ِ نامه هم با شعر دیگری تمام می شد .
این اشعار ِ فولکلور ، شروع و پایان ِ مشترک ِ کلیشه ای ِ همه نامه هایی بود که مینوشتم در کودکی . یادش بخیر دوازده سیزده سالگی .
سلام
امیدوارم حالتان خوب باشد . اگر از احوالات اینجانبان خواسته باشید ، سلامتی حاصل است ؛ نگرانی یی نیست جز دوری دیدار شما عزیزان که امیدوارم بزودی زود حاصل گردد . دخترخاله ات عاطفه هم چند روز است فارغ شده . یک پسر . اسمش را گذاشتیم سهراب . آقا جون مثل همیشه با صاحبکارش دعوا دارد و شاید بیکار شود .
عمو حمید هنوز از درد کمر و زانوهایش شکایت می کند . هنوز همانطور بداخلاق است و به زمین و زمان فحش می دهد . خاله مینا هم که میدانی چقدر سیگار می کشد . خانه اشان همیشه بوی دود سیگار می دهد . مثل اینکه دیوارهای خانه را با بو رنگ کرده باشند . دیشب که آنجا بودیم نفسم گرفت .
زن و شوهر ( عمو و خاله ات ) با هم مسابقه می دهند که ببینند کدامشان زودتر دخل سیگارهای اُشنوویژه را در میآورد . نگران نباش ! به این تنگی نفس عادت کرده ام دیگر . آخرشبها فقط یک سیگار چاق میکنم .
کی می آیید تهران ؟ خاله حبیبه و عمو سلمان چند روز پیش اینجا بودند . عمو سلمان مثل همیشه سر حال بود . خدا حفظش کند؛ مثل همیشه شوخی می کند . دلشان برای شما تنگ شده . چند قالب کره دهاتی و یک پیت پنیر که خودشان انداخته اند، آورده بودند ؛ از همان پنیرهای نرم که دوست داری . برایت نگه داشته ام مقداری . برای تولد مرضیه هم چشم روشنی آورده بودند .
سینه هایت شیر دارند ؟ نوزاد را باید شیر مادر بدهی تا استخوانهایش محکم بشوند . من شما را با شیر خشک بزرگ نکردم . خوب غذا بخور تا سینه هایت پُرشیر باشند . گفته بودی مرتضی مریض شده . نگران شدیم . دکتر چه گفت ؟ مریضی بچه را نباید پشت گوش انداخت .
راستی ، محمود هنوز بیکار است ؟ زیاد سخت نگیر . مادرت بمیرد که در شهر غریب تنها و بیکس هستی . توکل کن بخدا . مرضیه و مرتضی را ببوس از طرف ما . محمود را هم سلام برسان . برایمان تند تند نامه بنویس .
خدا حافظ تا دیدار
ای نامه که میروی به سویش ..... از جانب من ببوس رویش .
راستی یادم باشد وقتی آمد ؛ همانطور که دوست دارد، کنار استکان چای اش دو حبه قند بگذارم و دو قارچ لیموترش در یک پیشدستی چینی لب پریده . سبد میوه را پر کنم؛ و روی میز شیشه ای را گردگیری کنم .
اُدوکلن یادم نرود . پرده کرکره ها را بالا بزنم و اجازه بدهم آفتاب خودش را پهن کند روی قالی اتاقم و از آنجا با صبر و حوصله خودش را بکشاند روی دیوار . به کبوترها هم که همیشه روی نرده بالکن آپارتمانم می نشینند بگویم که برایش آواز بخوانند از پشت پنجره ای که همیشه بسته بوده .