برای درک بهتر و تسلسل مطلب به نامه شماره دو مراجعه کنید !

 

 

نامه شماره سه

 

اگر پروانه بودم می پریدم ..... سر ساعت به خدمت می رسیدم

 

سلام

امیدوارم حالتان خوب باشد . اگر از احوالات اینجانبان خواسته باشید ، سلامتی حاصل است ؛ نگرانی یی نیست جز دوری دیدار شما عزیزان که امیدوارم بزودی زود حاصل گردد .

طاهره جان، مادر قربانت بشود ؛ چرا از منیر حالی نمی پرسی ؟ مگر دوستت نبوده ؟ دیگر برای مادرت هم نامه نمی نویسی ؟! چی شده عزیزکم ؟ نکند مادرت هم از یادت رفته ! اگر برای من هم ننویسی مهم نیست . لااقل حال دوستت را بپرس خُب !

امروز صبح ، منیر  وقتی عکس حسین را دید، پای تیر سیمانی از حال رفت .

محسن اعلامیه ختم ِ برادرش ( حسین ) را به تیر ِ برق می چسباند .

این دختر معصوم پاک عقلش رو از دست داده . تو را بخدا برایش نامه بنویس . خیلی بی تابی می کند . با هیچکس حرف نمیزند . سیدخانم(مادرش)می گفت: بعضی موقع ها فقط  با تو حرف میزند . گفت: فقط تو میتوانی آرام اش کنی .آذر(خواهرش) میگفت : با صدای بلند می خندد و بعد گریه می کند . سید خانم  میترسد که ؛ نکند دخترش دیوانه شده باشد . آقای نوروزی از خدا بی خبر هم که فقط فکر آبروی خودش است . خدا این مرد را نیامرزد . سوادش بخورد توی سرش پیرمردِ خرفت . مثلا در دادسرا کار می کند ! کاش جگرش لخته لخته شود که این دختر را دارد پَرپَر می کند . به حسین خدا بیامرز  نداد ، حالا به بازار می فروشد این دختر را . بیچاره منیر ! منکه سواد ندارم ؛ شماها بهتر می فهمید . اما میدانم اگر منیر نخواهد ؛ به زور کاری از پیش نمی رود .

امروز عصر آذر اینجا بود . ظهر از شمال آمده اند . احوالت را پرسید و التماس کرد که به تو بگویم بیایی پیش منیر . نگران خواهرش است . این دختر حرف کسی را گوش نمی کند . شاید بتوانی کمک اش کنی .  

خوب شد که اینجا نبودی . شده بود محشر عاشورا . صدای قرآن از یک طرف ؛ حال منیر از یک طرف ؛ دل ِ سوختهء هردوتا مادر از طرف دیگر .

حرفهای مادر حسین جگر آدم را آتش میزند . دایم ضجه می زند که : " حجله پسرم سر هر کوچه ای هست . می بینید چه عروسی یی برای پسرم گرفته ایم ؟! همه دوستاش هم هستن " .

این زن دل آدم را کباب می کند . خدا به هیچ مادری نصیب نکند . منیرهم دارد از دست میرود . اگر میتوانی یک سری بیا تهران . دوستت است . یادت هست با هم می خندیدید و میرقصیدید ؟ پس دوست برای چه زمانی خوب است ؟! بیا و گریه هایش را هم تحمل کن خُب . دلم کباب شده برایش . آخه هر وقت می بینم اش یاد تو می افتم . مثل دخترم است .

یادت هست که اُرمَک های آبی تان را می شستم ؟ موهاتان را می بافتم و تِل ِ سفید میزدید و یک لقمه نان ،

خورده و نخورده، راهی مدرسه تان  میکردم ؟ یادت هست که منیر شب عروسی ات با آن خال هندی که وسط پیشانی اش چسبانده بود چقدر رقصید تا حالش بهم خورد و تو دنبالش دویدی بیرون ؟ اینها یادت مانده عزیز مادر ؟ بیا و به دادَش برس خُب . چرا اینقدر سنگدل شده ای ؟! راستی اصلا این نامه ها به دستت میرسد ؟ چرا از خودت خبر نمیدهی ؟ قبل ها تند و تند نامه میفرستادی . چی شده پروانه ام ؟! فقط یک کلمه بنویس که حالتان خوب است . نگرانتان هستیم .  

مادرت بمیرد که نتوانستم برایت سیسمونی بیاورم . راه دور است ؛ خودت که میدانی . مرتضی بهتر شده ؟ محمود کار پیدا نکرده هنوز ؟ 

مرضیه و مرتضی را ببوس از طرف ما . محمود را سلام برسان . برایمان نامه بنویس ! نگران هستیم . مادرت قربانت شود .

خدا حافظ تا دیدار

 

ای نامه که میروی به سویش ..... از جانب من ببوس رویش .

 

 

( آبجی ، مامان فهمیده که من چیزهایی برات مینویسم که نمیخونم براش . امروز نامه رو گرفت که محمدآقا

همسایه مون بخونه براش . ترسیدم . خودم براش خوندم همه چی رو . اول ترسیده بودم . بعدا بغلم کرد و گفت : هر چی دوست داری بنویس ! خواهرته خُب . حالا دیگه نمی دونم چی بنویسم . کار دزدکی هم عجب کیفی داره ؛ نه ؟ کار بدی کردم که برات دزدکی نوشتم تا حالا ؟ مامان هنوز نمی دونه که چی می نویسم . خوبه که سواد نداره . کاش اینجا بودی .

یادته ؛ وقتی بچه بودم دراز می کشیدی و منو میذاشتی روی سینه ات و دوتایی با هم میرقصیدیم ؟! من هنوز یادمه . الآن دیگه بزرگ شدم . یه چیزی بهت بگم به مامان نمیگی ؟ من میترا رو دوست دارم . میترا یادت هست ؟ همون که دامن و جلیقهء قرمز با پیرهن ِ سفید ِ یقه چین دار تنش بود شب عروسی ت . موهای بلند مشکی داره و همیشه میخنده . من از مدرسه گچ می دزدیدم و براش می آوردم که لِیلِه بازی کنه ؟ تو می گفتی : حتی برای دخترها دزدی نکن .

الآن یادم میاد که کار بدی میکردم . اما تو نمی دونستی که من چقدر میترا رو دوست داشتم .

حالا دیگه نمی خوام میترا بفهمه که چقدر دوستش دارم . چرا باید بذارم بفهمه ؟ دیگه هم براش گچ نمی دزدم از مدرسه . یه بار کتک خوردم از آقای حسین خانی . آخه فهمیده بود که من گچ دزدیدم . آقای حسین خانی خیلی بداخلاقه . مگه آقای حسین خانی خودش پسر نداره ؟ مگه خودش تا حالا بچه نبوده ؟ اگر من معلم بشم ؛ هیچوقت شاگردهام رو نمیزنم با ترکهء آلبالو . خیلی درد داره . اما تو به مامان چیزی نگو که من تو مدرسه  کتک خوردم . باشه ؟!

 

من هنوز مرضیه رو ندیدم . راستی مرتضی و مرضیه  منو دایی صدا میکنن وقتی بزرگ شدن ؟ آخه من هنوز بزرگ نشدم که . هنوز پول ندارم بهشون بدم که بخوان فوتِی نا  و یخ در بهشت بخرن . دایی مهدی یادته ؟ همیشه به ما پول میداد که بریم فوتِی نا بخریم و تو صورت هم بپاشیم و بعدش غشغش خنده مون دنیا رو برمیداشت ؟ من دلم می خواست « یخ در بهشت » بخرم و تو نمیگذاشتی !

 

یادته می گفتی : « یخ در بهشت » مال بچه هاست ؛ یادته ؟! ، خوب منم بچه بودم . پنج سالم بود . حالا دیگه دوازده سالم شده . اما هنوز « یخ در بهشت » دلم میخواد . کاش میترا رو دوست نداشتم .)