شطرنج زندگی

دلم را در چنگم میگیرم و آنقدر می فشارمش که نا له هایش را بشنوم . دیگر ناله نمی کند این کارد خورده .

آخ هم نمی گوید ؛ مثل اینکه از سنگ شده باشد .از خودم می پرسم :

" این دل مال من است ؟! در سینهء من است که هنوز می طپد این وامانده ؟! همانکه آنطور با یک صدا میلرزید و نشان نمیداد لرزشهایش را ؟! همانکه زود دست و پایش را گم میکرد و صفحه کلید را میسوزاند و وانمود میکرد که همه چیز آرام است ؟! "

" همان که هزاران فرسنگ را پر کشید تا بر بامی به آرامش و امنیت بنشیند به امید آب و دانه ای ؟!

 که حلقومش را بریدند و پرهایش را بالشت زیر سر کردند ؟! "

 

بعد ، خودم را آرام میکنم ؛ که :

" دل همان دل است . "

و با شهامت ام  می گویم .

این دل ، دل ِ من است . اما دیگر زمان همان زمان نیست وآدمها دیگر همانها نیستند . با حسرتی نیم جویده در حلقومی نیمه دریده نفس بلندی می کشم و تصمیم می گیرم که اسمش را عوض کنم . اسم این لامذهب را عوض کنم که دیگر زخم هایش را مرحمی نگذارم .

زخمها همیشه کهنه می شوند . اما کاش جایشان نماند . کاش بی حس نشود جای این زخم ها .

 

اگر بتوانم یک نام مرکب انتخاب می کنم برایش . برای این سنگ تیپا خورده ای که رنجور است . اسم ترکیبی از سنگ و دل ( سنگدل ) انتخاب می کنم  .

 

اما بعد به خودم میگویم : هیچ دلی درهیچ کجای این جهان ِ خاکی از سنگ نیست، و هیچ سنگی جای هیچ دلی را نمی گیرد . اما من می خواهم که دلی از سنگ داشته باشم . گور پدر همه ملاحظات . لعنت بر همه محافظه کاری ها .

دیگر خسته شده ام . مگر کسی ملاحظه ام را کرد ؟ چه کسی ارزش ملاحظه دارد مگر؟!

زندگی صفحه شطرنجی ست که در آن انسانها کیش و به آخر نرسیده ؛ مات اند .

 

اما این یادم باشد . که کیش و مات شدن دایم نیست . یادم باشد که صادق هدایت مات نشد . کیش شد ؛ اما مات ! هرگز !

من هنوز عشق می آفرینم . عشقی بزرگ . از آنگونه که ص هدایت نتوانست .

تا شقایق هست ...... زندگی باید کرد .

 

عشق ، عشق می آفریند . سنگ ، سنگ می آفریند . عشق زندگی می بخشد . سنگ ، شکستن دارد .

 

یاد ضرب المثلی آذری ( ترکی ) افتادم . " از سنگ پرسیدند چرا سنگ شدی ؟ جواب داد : سنگ را دیدم و سنگ شدم ".

 

حالا من مانده ام و این یک تکه سنگ ِ بی مروت . سنگم را چگونه در چنگم بفشارم . می شود ؟؟؟

 

همیشه دیر میرسم . کاری اش هم نمیتوانم بکنم . همه کار کرده ام برای بموقع رسیدن .

اما وقتی سرنوشت ات دیر رسیدن باشد ؛ خودت را هلاک هم بکنی دیر میرسی . بال بال هم بزنی دیگر دیر شده .

 

سوته دلان را دیده اید ؟ دیالوگ بهروز وثوقی ست که " آقا مجید ظروفچی " ( جوبچی ) را بازی میکند  .

 

" آقا مجید تو خودت مصیبتی! گریه کن نداری . یه نا مسلمون پیدا نمیشه دستتو بگیره ببره امامزاده داوود و شفات رو بگیره " .

 

انتظاری ندارم دیگر . میرسم ؛ اما دیر . قصدم رسیدن بود ؛ اما نشد . گور پدر همه نرسیدن ها.

 

" ما که رسیدیم . دیر یا زودش را دیگر خودمان محک میگذاریم . "

این جمله قاجاری بود ؛ ببخشید !

 

به بزرگواری قجری ( قاجارانه ) خود عفو بفرمایید ما را . بندگان خاطی ، همیشه باید شامل عفو ملوکانه آن درگاه باشند . در چاله مستراحی زندانی شوند تا عمر بی کفایت شان تلف شود . عمر ضل الله مستدام . بانوی دربار پاینده .

خان یا خوان هم همیشه سفره اش پر برکت باد .

 

 

 پ . ن  کوتاه ِ قاصر : که راقم سطور واقف است بر معانی خان و خوان  .

 

خان = آقا ، مانع ، سرور ، ارباب ، سد ، پولدار ، صاحب ، شوهر ( مصلحتی ، دروغی ، صیغه ای ، موقتی ، دایمی و ..  . 

 

خوان = سفره ، نعمت ، بساط ِ بذل و بخشش برای مستمندان  و ......  .

 

از قجرها نیستم . آرزویش را هم هرگز نداشته ام . همین که هستم و بوده ام راضیم . قاجار چه تاجی به سر این ملت زد که اعوان و انصارش بهترش را بزنند . آیا سلطنت قاجار هنوز ردش مانده این روزها؟ می دانم و می دانید که مانده . همه جا هستند . در هر لباسی و در هر مرامی و در هر مکتبی ( تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ) .

 عفونت اشرافیت و لباسهای تشریفاتی و عطرهای شبانه و روزانه اشان هنوز در مشام های بسیاری ، رایحه خودش را دارد  ؟!  همان میهمانی های دیر هنگام و شب بیداری هاشان ؟!

عجبا که هنوز این مردم دو قرن عقب تر زندگی میکنند .

 

ده بار غلنج گردنم را رد کردم . صد بار غلنج انگشتان دستم را شکستم . صندلی را چرخاندم . بطری آب یخ را سر کشیدم که  .......    ؛  نشد . شدنی نیست .

چرا آهن سرد می کوبم ؟ سردم هم شده . پنجره را می بندم که هجوم سرما کمتر شود . اما نمی شود ؛ هنوز هم می لرزم . این لرزش دیگر از سرما نیست . تنم داغ داغ است . تب که ندارم .  هوا هم که تابستانی ست . اصلا تابستان است . میدانم تب هم نیست . آفتاب سوزانده مرا .

کسی گفت : می خواهم بنویسم که فراموش کنم ؛ از یاد ببرم .

گفتم : نوشتن برای فراموش کردن نیست . برای بیادآوردن است .

 

منهم دیگر نمی نویسم که بیادم نیاید چیزی .

 

سیگار حالم را بهم میزند دیگر . یک پاکت مرغوبش را کشیده ام . بسته دوم هم نیمه هایش است ؛ اما هنوز میلرزم . میروم بخوابم تا شاید بهتر شوم . گرمم شود . بقیه را اگر عمری بود ، فردا مینویسم . اگر هم نه ؛  که مرا می بخشید . حالم زیاد خوش نیست. هذیان گویی هم عالمی دارد . شب بخیر . فکر کنم هنوز شب است . مگر نیست ؟ اگر برای شما روز است ؛ پس روز بخیر . روزرویاهای ( د ِی دریمز ) خوبی داشته باشید . اینجا که سپیده زده و هنوز ناظری می خواند .

 

" ای لولیان..... یک لولی ایی دیوانه شد ...... تشت اش فتاد از بام ما / نک سوی مجنون خانه شد/ .....      .

 

 

امضاء :

بنده درگاه زئوس

 پرومته حقیر که هنوز آتش را با خود حمل میکند