تک گویی یک دیوانه
تک گویی های یک دیوانه ( البته که با خودش )
گفت : _ من ازدواج کردم ، می فهمی ؟ ازدواج . صیغه محرمیت خونده شده . چون تو رفته بودی.
وقتی محرمی ، یعنی چی ی ی ی ؟
پس چی فکر کردی ؟ آدمها وقتی محرم هستن فقط به هم نگاه میکنن ؟
دیگه گذشته اون دوره ها . معلومه که توی همون بیست سال پیش که رفتی ، در جا زدی . بابا شماها که اونور آبها هستید چرا نمیخواهید بفهمید ؟ دوره و زمونه عوض شده . بابا جان اونجوری که شما بودید نیست دیگه . آخه به چه زبونی بگم ؟
گفتم :_ مگه بجز نگاه آدمها حرفی دارن به هم بگن . مگه به جز حرف آدم ها می تونن با هم ارتباط داشته باشن ؟ یادت هست هزاران شرط گذاشتی برای من ؟ یادت هست، من فقط یک شرط برای تو داشتم ؟ همون شرطی که روز اول با جون و دل گفتی پاش میمونی تا آخر عمر . یادت هست با اصرار پرسیدم " میتونی پای قولت بمونی ؟ " و تو قول داده بودی که در هر شرایطی موندنی هستی !
یادته ؟
قول داده بودی . قول که بازی ِ " یادم تو رو فراموش " نیست ؛ که جناغ شکسته باشیم کنار رود میگون .
قول که دیگه زنونه و مردونه نداره . اسمش هست که " قول ِ مردونه " ؛ اما این فقط یک صفت ِ غلط هست در بازی دستورزبان .
لعنت به هر چی که مردونه و زنونه ست .
قول ، قوله .
مثل خوابیدن . مثل حرف زدن . یا نگاه کردن . اینا که دیگه مردونه و زنونه نداره .
باید به خودم و تو فرصت میدادم که عمیق تر فکر کنیم . جایی نداشتم برم . مگه تو جای دیگه ای رو برای من سراغ داری که من میتونستم برم و نرفتم ؟ من و تو باید توی یک فضای آرومتری فکر می کردیم و تصمیم می گرفتیم . نموندی پای شرط ات نالوطی . نموندی خُب .
گفت : _ می دونی من چند سالمه ؟ دیگه فرصتی ندارم . باید از این تنهایی در میومدم . انگیزه می خواستم . این آدم انگیزه به من داده ؛ انگیزهء زندگی . حتی اگر دوستش نداشته باشم تا آخر عمر . حتی اگر برای همیشه توی آشپز خونه باشم و گاهی مجبور باشم سرویس بدم .
گفتم : _ دیگه نمی خوام این انگیزه رو ازت بگیرم . همیشه یک انگیزه ای برای ادامه حیات وجود داره . باید دید این انگیزه ها چقدر واقعی هستن ؛ و روح ما رو چقدر پُر میکنن !
گفت :_ تو آرامش رو از من گرفته بودی . اینقدر دوستت داشتم که حتی به خودم حسودیم می شد . باید خودم رو از دست تو خلاص میکردم . من میخوام زندگی کنم ... مگه چند سال دیگه میتونم جوون باشم . فرصتی ندارم .
سی و ..... سالمه .
دیگه نمیدونم که میتونم دوستت داشته باشم یا نه ! اما اگر تو فکر میکنی اون اندازه که میگی دوستم داری ، آرامشم رو به من برگردون .
تنهام بذار !
گفتم : _ خدانگهدار .
................
روزها و هفته ها و ماهها گذشت تا به این باور برسم که همه چیز حقیقت داشت . حتی وقتی گفتند ...... ؛ حتی وقتی شنیدم ...... ؛ آنچه انکار میکرد و کتمان، حقیقت داشت . نمیدانست بیشتر از اینها میدانم .
همه چیز حقیقت داشت ؛ همه آنچه را که نمیخواستم باور کنم ؛ حتی اگر واقعی و حقیقی بود . اما دیگر به این باور رسیده ام . اصراری هم ندارم که چرا و چطور و چه زمان ؟! اما آنچه می ماند ؛ باور من است که شکسته شده .
اما دوست داشتن همیشه زنده است . دوست داشتن زندگی می بخشد . مگر نه ؟
تا حالا که بخشیده . دوست داشتن را باید زنده نگه داشت . چه ما بخواهیم ، چه نخواهیم ، زنده میماند .
" دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم "
مرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدهء سیر است مرا ، جان دلیر است مرا زهرهء شیرست مرا ، زهرهء تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای ، لایق این خانه نه ای رفتم و دیوانه شدم ، سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه ای ، رو که از این دست نه ای رفتم و سرمست شدم ، وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای ، در طرب آغشته نه ای پیش رخ زنده کنش ، کشته وافکنده شدم
گفت که تو زیرککی ، مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم ، وز همه بر کنده شدم
گفت که تو شمع شدی ، قبله این جمع شدی جمع نیم شمع نیم ، دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری ، پیش رو و راهبری شیخ نیم پیش نیم ، امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری ، من پروبالت ندهم در هوس بال و پرش ، بی پر و پر کنده شدم
گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو زآنک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتمش آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید توئی ، سایه گه بید منم چونک زدی بر سر من ، پست و گدازنده شدم
............. .........................
.................. .....................
از توام ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر کز اثر خندهء تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان ، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان ، فرخ و فرخنده شدم *
* کلیات شمس تبریزی