سه رنگ " تریلوژی " کریشتف کیشلوفسکی
این روزها هر چه در میآورم خرج عطینا می شود . یا فیلمهای نایاب با قیمتهای گزاف میخرم و یا با
هزاران عز و التماس از هر سوراخ سمبه ( سنبه ) ای پیدا میکنم ؛ و یا ساعتها وقت میگذارم و کپی رایت را رعایت نمی کنم و با هزاران کلک و دور زدن در دنیای نرم افزار کپی شان می کنم . راضی ام از کارم . زحمتهایش بخورد توی سرم . همه اینها به کنار . فرصت ندارم نگاهشان کنم . بقول دوستی : " اگر بخواهم با اینهمه دی وی دی / وی اچ اس / وی سی دی / و هر کوفت و زهر ماری که دارم ، فستیوال راه بیاندازم ؛ کم نمی آورم . مجموعه ای از بهترین فیلمهای دنیا از دهه های قبل تا به امروز را جمع کرده ام . بعضی ها هم که نتوانسته ام کاری شان بکنم ؛ روی همان وی اچ اس مانده ؛ نمونه اش " حال همگی خوب است " با بازی بی نظیر مارچلو ماسترویانی هست که نمیدانم چکارش کنم . دستم مانده در حنا . فیلم به این زیبایی و من مانده ام بیچاره که چکنم . " دی وی دی" اش هم پیدا نمی شود که بخرم . منکه دنبال هک و از این بازیها نبوده ام . بعضی ها می گویند سهل است . اما اگر روزی یاد بگیرم ، وای بحال این کمپانی های فیلم که همه فیلم های نایاب را در چنبره اقتصادی خود دارند . فیلمهایی مثل ابلوموف ، آناکارنینا ، جنایت و مکافات ، هاملت و بسیاری دیگر .
زمین و زمان را بهم دوخته ام پیدایش کنم ؛ نشده . این یکی حسابی کلا فه ام کرده . جنایت و مکافات را می گویم . آن سال ها هیجده بار دیدمش فقط در یک سینما . سینما بلوار ( که دیگر نمیدانم اسم جدیدش چیست ) . کسی اگر سراغی از این فیلم دارد ؛ یک قلم بردارد و چند خط برایم بنویسد که هنوز این فیلم را می شود پیدا کرد . قیمت اش مهم نیست . اما همان باشد که من می خواهم . ورژن روسی اش .
و اما ...........
نگاهی کوتاه به فیلمهای سه گانه کریشتف کیشلوفسکی
این کیشلوفسکی لعنتی دل آدم را میلرزاند با نگاهش به انسان و پدیده های زمینی .
" سه رنگ "
یک - آبی ( آزادی )
دو - سفید
سه - قرمز
هر سه رنگ ؛ رنگی از رنگهای پرچم فرانسه است . از چپ به راست ؛ یا راست به چپ . بستگی دارد در کدام طرف پرچم بایستی .آنچه مهم است ، ترتیب زمانی ساخت فیلمهاست . خودتان بعد از دیدن متوجه میشوید که کدام رنگ را باید ارجحیت میدادید برای دیدن .
اشتباه من را تکرار نکنید ، که بدون ترتیب دیدم فیلمها را و مدتها گیج بودم که چرا چیزی نفهمیدم .
این فیلمها را باید به ترتیب دید ؛ والا مفهوم خودشان را از دست میدهند .
مدتها ( سالها ) پیش ، عزیزی که فیلم را خوب می فهمد و کیشلوفسکی را ؛ بخصوص آندره تارکوفسکی ( که فعلا جرات نکرده ام نگاه کنم این دومی را ؛ با اینکه تقریبا همه فیلمهایش را بدست آورده ام ) و خوب می بیند و خوب تر هم مینویسد ؛ پیشنهاد کرد که فیلم های سه گانه ( سه رنگ ) « تریلوژی» کریشتف کیشلوفسکی را ببینم . راستش را بخواهید نگاهشان کردم این تریلوژی را همان زمان ؛ اما ندیدم ، تا همین چند روز پیش . چرا دروغ بگویم بابام جان ؟! .... از اینجا تا قبر آ. آ. آ. آ . یعنی چهار وجب بیشتر نیست . یادش بخیر و روحش شاد فنی زاده ( مش قاسم در دائی جان ناپلئون ).
با اینکه فیلم ها( سه رنگ) را با زیرنویس فارسی دیده بودم قبلا ؛ البته با کیفیت بسیار بد و نامطلوب ، و دلم را راضی کرده بودم که رسالت روشنفکری را بجا آورده ام ؛ و هر جا که حرفی از کیشلوفسکی به میان
بیاید ، منهم می توانم اظهار فضلی بکنم که :" کیشلوفسکی از لهستان بود " وهمین . بعد هم ساکت بمانم .
اینبار که نگاه کردم ؛ دیدم فیلم ها را . آنطور که دلم میخواست دیدم . نه آنطور که کیشلوفسکی ساخته بود و منظورش بود . مگر نه اینکه هر اثر هنری یی متعلق به کسی ست که برداشتی از آن دارد؟! پس تعجبی نیست که نگاه من میتواند متفاوت از منظور کارگردان و یا حتی نویسنده این اثر باشد . به قول آندره ژید : ( سعی کن زیبایی در نگاه تو باشد ؛ نه در آنچه بدان مینگری ! ) حالا کیشلوفسکی هرچه خواسته با فیلم هایش بگوید مهم نیست دیگر ؛ مهم این است که چه برداشتی از آن داریم .
یکی از همین فیلم سازهای خودمان می گفت :" وقتی این فیلم را ساختم نمیدانستم که اینهمه گفتنی در
فیلم ام داشته ام" . منظورش نقدهایی بود که روی فیلمش نوشته بودند .
یک اثر وقتی خلق می شود ؛ دیگر متعلق به آفریننده اش نیست . حتی اگر یک نفر ؛ فقط یک نفر در گوشه ای از دنیا بتواند با آن ارتباط برقرار کند .
هر سه فیلم را دیدم . یک نفس هم دیدم . پلک هم نزدم . باور نکردنی ست .
حتی دلم میخواست سیگار بکشم ؛ نکشیدم . سعی هم کردم با نگاه مو شکافانه ببینم هر سه فیلم را . این هم آنچه من دیدم و برداشتم از خرمنی که در حد توانم و نیازم بود .
تِم ها ( روند )
تِم هر سه فیلم روایت ِ عشق است . سناریست و کارگردان ؛ مجازی و صوری ویا حقیقی بودنش را گذاشته به اختیار بیننده . با اینکه هر سه فیلم داستانهای کاملا مجزایی از هم دارند ؛ اما بیننده ناخودآگاه خودش را در فضای هر سه فیلم همزمان می بیند . در فیلم " سفید " در سکانس دادگاه که کارول با فرانسوی ناقص اش سعی در دفاع از خود و زندگی مشترکش دارد ؛ در پس زمینه تصویر، ژولی ( جولیت بینوش ) فیلم" آبی " را می بینیم که قصد ورود به سالن دادگاه را دارد و با ممانعت نگهبان روبرو می شود . اینها همان ظرافت های کیشلوفسکی ست که بیننده را به چندین بار دیدن فیلم ترغیب میکند .
موسیقی
موسیقی " پرایزنر " در هر سه فیلم غوغا می کند . بخصوص در " آبی " که بعد از چند دقیقه و اتفاقاتی که برای ژولی افتاده ؛ تمام فریادِ خشم و کینه از بی عدالتی ( شرایط موجود ) را در یک لحظه بر تصویر
می ریزد . موسیقی" پرایزنر " قسمتی جدایی ناپذیر از فیلم است . اگر موسیقی او از فیلم گرفته شود، در روند فیلم شاید بدنبال چیزی باید بگردیم که نمیدانیم چیست و موسیقی جای آنچه باید باشد و نیست را پرکرده .
نور
نور اگر عمده ترین نقش را نداشته باشد در ساختار فیلمهای کیشلوفسکی ( بخصوص در سه رنگ ) ؛ به جرات می توانم بگویم اصلی ترین است . کیشلوفسکی حتی اگر در فضاهای بسته از نور استفاده می کند ، تا حدی ست که اغراق نباشد . او تا جایی که توانسته از نور طبیعی استفاده کرده . کیشلوفسکی قصد ندارد بیننده را فریب دهد . در نور ِ یک چراغ معمولی خیابان که خیس از باران است ؛ یا شعله های یک شمع که با دم و بازدمی سایه ها جابجا می شوند ؛ و شاید یک غروب دلتنگ زمستانی ؛ که آدمها دلشان تنگ تر است و زندگیشان سیاه تر و منتظر یک حضورهستند ؛ بیننده را گول نمیزند که زندگی زیباست و فریبنده ؛ اما این پیام را میدهد که با همه اینها زندگی ادامه دارد ؛ حتی بدون حضور من و شما .
انسان در نگاه " سه رنگ " کیشلوفسکی
شخصیتهای فیلم " سه رنگ "، انسان هایی هستند از جنس من و شما . مثل همهء آدم هایی که هر روزه در کوچه و بازار و بیمارستان و صف اتوبوس می بینیم که یا خوشبخت اند یا بیچاره و بدبخت . و بسیاری هم دیگر برایشان فرقی نمیکند . فقط زنده هستند ( برادر کارول در فیلم سفید ) .
عبور تند اتوموبیل ها و رفت و آمد آدمها، و گردش های تند و بی حاصل ِ دستگاه جک پات و تلاش ِ بی ثمر و عادت و تفنن هر روزهء والنتین از سر بی حوصلگی برای برنده شدن .
قرمز را ببینید . خوب هم ببینید . نمونه آدمهایی ست که هر روز در همه جا ممکن است ببینیم .
همه ء این آدمها مثل ما عجله دارند . مثل ما عاشق می شوند . مثل ما نگرانند . کار می کنند ، خیانت می کنند به همسرشان ، فریب میدهند و لذت می برند ، دروغ می گویند و کک اشان هم نمی گزد ، می کشند برای لقمه نانی ، ساده اند و ....... ؛ در یک کلام ، ابَر انسان نیستند .
( کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ).
همه این آدمها پایشان روی همین زمین خاکی ست . همینجاست که راه میروند و رنج می کشند و محتاج همدیگر می شوند و مشتاق یکدیگر . با مسایل و مشکلات و مصائب عادی زندگی درگیر هستند .
حرکت در نگاه کیشلوفسکی
سکانسهای اول هر سه فیلم، حرکت را بصورت نمادین بیاد می آورند که در بود و نبود ما، بوده و هست خواهد بود . هر سه فیلم با حرکت شروع می شود . همه چیز در جهان در حال حرکت است بجزخود حرکت که ثابت است .
فیلم ِ " آبی " با حرکت سریع تایرهای یک اتوموبیل شروع می شود ؛ با بوقهای مکررش؛ و نورهای قرمز و بعضا نارنجی در یک تونل تاریک . به نورهای طبیعی باید توجه کرد .
فیلم ِ " سفید "با حرکت موزون و یکنواخت ِ یک چمدان بر روی غلطک حمل بار( وسایل مسافران) در فرودگاه . فقط یک نشانه است .
فیلم ِ " قرمز " با حرکت و انتقال سریع و سرسام آور صدا از کابلهای مخابراتی تلفن از این سو به آنسوی دنیا شاید . یک انتقال . شاید فقط یک حس که جریان دارد . اینکه چه نتیجه ای میدهد ، بعدا در انتهای فیلم معلوم میشود .
کیشلوفسکی با مهارتی بی مانند در همان سکانسهای اول در هر سه فیلم ، بیننده را میخکوب می کند . مثل یک آمپول بی حسی ؛ که یعنی " از جایت تکان نخور، برایت گفتنی بسیار دارم " ؛ و بیننده اعتماد می کند و می ماند . ( به نظر من باید ماند و دید که اینهمه استعاره و کنایه و تعلیق به کجا می انجامد ) .
کیشلوفسکی کارگردانی نیست که از کلیشه های عادی و روزمره ( سینما ) پیروی کند . مثلا اینکه تعلیق درست کند و بعدا تماشاگر را در آخر فیلم انگشت بدهن بگذارد که " شاید من نمی فهمم ! "
عیب بزرگ کارهای چند گانه ، اعم از رمان و سریال و فیلم و .... ( بخصوص در سینما ) در این است که بیننده کشش و گرایشی پیدا نمی کند برای نشستن و دیدن و خواندن . فیلم ، رمان و ..... . اما او بسیار ماهرانه از عهده اینکار برآمده . دقیق و موشکافانه . باید دید و قضاوت کرد .
قصه هر سه فیلم از عشق های نافرجام و شکست خورده حکایت میکند .
آبی - ژولی ، همسر و دخترش را در یک صانحه اتوموبیل از دست میدهد و از فرط ناامیدی و یاس قصد خودکشی دارد . ناکامی محض در یک زندگی ایده آل .
سفید - کارول ، در یک زندگی زناشویی و عاشقانه و ساده با خیانت همسرش روبرو می شود . سرخوردگی در یک حس بسیار زیبا و بالنده .
قرمز - والنتین ، به بهانه سگی که در تصادف زخمی اش کرده با پیرمردی روبرو میشود که به عشق اعتمادی ندارد . والنتین ( خودش ) هم زیر ضرب شک و دودلی مانده ؛ در اینکه آیا عاشق است یا نه ؟!
و کماکان به عشقش وفادار است . ( وقتی عکاس اش قصد دارد او را ببوسد ، این را ثابت میکند .)
تسلسل در هستی از نگاه کیشلوفسکی
در هر سه فیلم ، در سکانسهایی می بینیم که کسی سعی میکند بطری یی شیشه ای را داخل ظرف مخصوص بازیافت ذباله بیاندازد و دستش نمیرسد . هر سه از فرط پیری کمرشان خمیده است .
یک - در آبی ، ژولی ( جولییِت بینوش ) رو به آفتاب می ایستد و چشمانش را می بندد و پیر فرطوط را
نمی بیند .
دو - در سفید ، کارول ( ژبگنیف زاماخوفسکی ) نگاهش میکند ؛ اما از فرط استیصال به او بی
اهمیت است .
سه - در قرمز ، والنتین ( ایرنه ژاکوب ) ابتدا نگاهش می کند و در نهایت به او کمک میکند که بطری را داخل ظرف مخصوص بیاندازد ؛ بدون اینکه کلامی تشکرآمیز بشنود .
یاد شعر مارکوت بیکل افتادم : " در راه خویش ایثار باید ؛ نه انجام وظیفه " . و این پیامی ست که کیشلوفسکی به تصویر می کشد .( نگاهی زیبا شناس تر سراغ دارید شما ؟ )
گاهی در طول فیلم ( ها ) حسی به آدم دست میدهد که نکند من هستم که در این روابط قرار گرفته ام ! و این یکی از خلاقیتهای بسیار هوشمندانه و زیبا شناسانه کیشلوفسکی است که بیننده اش را قهرمان فیلمهایش می کند . هر چند شاید اعتقادی به قهرمان سازی ندارد ؛ اما بیننده آنچنان خودش را رها می کند در فضای این قصه های نه چندان دور از ما ؛ که خود بخود دست به قهرمان سازی میزند و خودش را قهرمان قصه های خود می کند .
البته نه دُن کیشوت وار ؛ که در نگاه کیشلوفسکی ، قهرمان من هستم و شما هستید و دیگری ؛ و هر آنکه زندگی را به چالش می خواند .
در نهایت ( نتیجه گیری )
کیشلوفسکی همه شخصیت های فیلمش را در یکجا جمع می کند و از طوفان دریایی نجاتشان میدهد . آخرین سکانس فیلم قرمز یکی از تکان دهنده ترین صحنه هایی ست که تا بحال دیده ام . فقط باید گفت : دست مریزاد . همین .
آنچه کیشلوفسکی تاکید دارد ؛ این است که ، عشق ها در چهره های گوناکون باز می گردند .
" عشق همیشه ماندنی ست " فقط گاهی چهره عوض می کند .