جبران خلیل جبران را میخواندم . عطار سراغم آمد : دید مجنون را یکی صحرا نورد / در میان بادیه بنشسته خود ( فرد باید درست تر باشد ، شما بخوانید فرد ، قافیه درست تر است ) صفحه ای از خاک و انگشتان قلم / مینویسد نام لیلی دم به دم / گفت : ای مجنون شیدا چیست این ؟ / مینویسی نامه ، بهر کیست این ؟ / گفت : نامه ی مشق لیلی میکنم / خاطر خود را تسلی میکنم / چون میسر نیست ما را کام او / عشقبازی میکنم با نام او .

 نه صوفی هستم ، نه درویش ، و نه تلاشی میکنم برای این چیزها .

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی / صوفی نشود صافی ، تا در نکشد جامی .

گاهی اوقات پرنده ای روی نرده بالکن خانه ام ( آپارتمانم ) مینشیند به امید رزق و روزی . هوا سرد است ، کجا پناه بیاورد؟ اینجا هوا سرد شده ، تقریبا هم هوا همیشه تاریک است . دلم برای این پرنده سوخت امشب . خرده نانی ریختم برایش . اما نوک نزد . از نرده هم پایین تر نیامد . برنج شب مانده را ریختم نیامد . موچ موچ هم کردم نشد . پایین نیامد . از چیزی میترسید . نمیدانم از چه ، اما میترسید . سردش بود . منهم سردم هم شده بود . اما ماندم و نگاه کردم ، میدانستم گرسنه است ، اما نیامد و نوک نزد. گفتم : تو هم مثل من میترسی ، میدانم . حتی برای یک دانه برنج هم اینجا نمی نشینی ؟ شنیدم که گفت ( باور کنید شنیدم ) گفت : همه همین حرف را میزنید . تا بنشینم ، چند دقیقه دیگر در قابلمه خواهم بود و خوراک خوشمزه برای تو و میهمانت ؟!

پرنده نمیدانست که من گوشتخوار نیستم . لا اقل گوشت پرنده ای که خودم غذایش دادم نمیخورم . اما نیامد . سیگاری آتش زدم و ماندم . منتظر شدم تا بنشیند و به تکه های نان و یا دانه های برنج نوک بزند . اما ننشست . شجریان ها ( پدر و پسر ) میخواندند : از غم عشق تو ای صنم ..... روز و شب ناله ها میکنم من ..... وز قد و قامت ات هر زمان،صد قیامت به پا میکنم من /

 دستو بر زلف تو میزنم م م م م ... ای جانم م م م م  ..... روز خود را سیه میکنم من... عمر خود را تبه میکنم من .  و من آخرین پکها را به سیگار میزدم . شنیده ام که پرنده ها و بچه ها به موسیقی عشق میورزند . اما  نمیدانستم این پرنده فارسی نمیداند . سوئدی  را من خوب میدانم . اما زبان پرنده ها را نمیدانم . چه گناه بزرگی ! آخر نمیدانستم که خاصیت ِ پرنده در پرواز است . هر چه تلاش کنی ماندنی نیست . پرنده باید پرواز کند تا پرنده باشد . مگر موسیقی زبان دارد ؟ مگر من وقتی سمفونی نُه بتهون را میشنوم زبان یا فرهنگ آلمانی باید بدانم ؟ مگر بو لِرو را وقتی میشنوم  زبان و فرهنگ میدانم؟ اما چرا پرنده نیامد و ننشست و نوک نزد ؟ گرسنه بود ، میدانم گرسنه بود ، و الا چرا در این تاریکی و در این سرما روی نرده بالکن من می نشست ؟ اما نشسته بود و نمیرفت ، فقط گاهی سرک میکشید و گردن راست میکرد . شجریانها میخواندند هنوز : گر به فلک میرسد آه  ِ من  از غمت ، چشم تو دل میبرد دلربایی / با من شیدا نشین ، حال نزارم ببین ، بیش از این بد مکن، فتنه به کارم مکن ، بی وفایی .

 پرنده هنوز بود و من منتظر که پایین بیاید . سماجت داشتم مثل همیشه که آیا کدام مغلوب میشویم ... گرسنگی او ،  یا سعی  ِ من در جلب ِ اعتماد ِ او .

چه بیراه رفتم ! از جبران خلیل جبران به عطار و پرنده و شجریان ها رسیدم . راستش را بخواهید ، حتما حکمتی بود در این بیراه گفتن ها . ج خ جبران روح بسیار بزرگی دارد. خودتان بشنوید . من همان کودک شده ام دیگر . من همان زنبوری هستم که از شیرینی یک گل لذت خواهم برد . دانایی دارد به سراغم میاید . میپرسید کدام دانایی ؟ خودتان به این قطعه حتما گوش میکنید . دانایی همین است . آنچه بر خود نمی پسندی ، بر دیگران هم مپسند . دانایی در نگاه یک کودک است بر فروغ شعله های آتش ، وقتیکه افسون روشنایی آتش میشود ، و مادر را به کارهای خویش رها میکند . کودک باید بود . باید همیشه آموخت . زیرا که روح کودک پاک است . دل پاک کودک زنگارهای روح ما بزرگترها را ندارد . باید کودک شد . زنگارهای روح و ذهن آدمی بزرگترین و دردآورترین شکنجه آدمی ست . پرنده رفت . در ِ بالکن را بستم و سیگاری دیگر گیراندم . شجریان ها  هنوز میخواندند : 

 آیین وفا و مهربانی ، در شهر شما مگر نباشد حبیبم / ..... صبرو بر جور تو میکنم م م م م ....

 ای جانم م م م م  /  روز خود را سیه میکنم من / عمر خود را تبه میکنم من .

 چه روز و شبی داشتم با جبران و عطار و شجریان ها و پرنده که ننشست و رفت . حتما باید میرفت که رفت.

اما کاش میماند و نوک میزد به دانه های برنج که آخرین دانه های خوارکم بود که برایش ریختم .

حتما برنج تازه تری جایی برایش پیدا میشود . کاش از سرما نمیرد . کاش کسی برایش شجریان بگذارد . کاش کسی برایش دامی پهن نکند . همه اینها یک کاشکی ست . حتما الآن بر هره ای یا  کنار برکه ای نشسته و دانه میچیند . کاش فقط قفس نباشد .