" پیر مرد در جشن تولد هشتاد و پنج سالگی اش احساس میکرد یک کار مهم انجام نشده دارد . هر چه فکر کرد یادش نیامد . در بیست و پنج سالگی قصد داشت خود کشی کند . "

 

 

" هذیان های بیداری "

 

فکر کنم خواب بودم ؛ شاید هم نه . در یک بلندی نشسته بودم ؛ مثل یک پرتگاه . آن پایین در سیاهی ها گم شده بود . دستهایم را از پشت ستون بدن کرده و پاهایم مثل یک پاندول آویزان بود . انگار صبح بود . قبل از طلوع خورشید ؛ شاید هم قبل از سپیده . از بوی هوا که هنوز در چشمهایم است حدس میزنم . آه که می کشیدم ، مه می شد . مه در هوا می گشت و می گشت ؛ بعد  سنگین می شد و می افتاد آن پایین .

صدای افتادنش را نمی شنیدم . بوی خزه ها و سبزی اشان ریه هایم را پر کرده بود . آن پایین یک چیزی بی تاب می شد و چرخ می خورد و بعد هوا می شد و این بالا بر پوست صورتم می نشست و مرا بی تاب تر

می کرد . گاهی دستم را در هوا می چرخاندم تا شب پره ای بگیرم . شب پره ای که بالهایش خیس از هوا بود قطره ای مه می شد و من تند و با عجله کف دستم را روی لبهایم که می سوخت می کشیدم ؛ مثل یک بازی . بعد با شوق بیشتری دو دستم را تکان میدادم و شب پره ها قطره می شدند و لبهای من تشنه تر . بازی ادامه داشت و من مشتاق تر از لحظه های پیش کودکی هایم را تجربه می کردم و دلتنگی هایم را می دیدم . آن پایین یک تخته سنگ بود و آب که خروش بر میداشت ؛ و خودش را بی تاب به صخره میزد و کف می شد . همه این ها را وقتی آنجا رسیدم دیدم . آفتاب از توی چشمهای من طلوع کرد . اما من ندیدم اش .