قناری های سرخ

 

 

این خانه آتش گرفته .

قناری هایی که در رگهایم بی تابند آزاد می کنم دیگر .

همین قناری ها که دوباره برای تیزی لبه تیغ دلشان تنگ است .

همان آبی یی که زیر پوست سفیدم سرخ است و میدود و میدود و به هیچ کاریزی نمی ریزد .

قناری های سرخ ِ من که دوستشان دارم .

همیشه با من مانده اند . حتی وقتی آب و دانه ندادمشان . وقتیکه خواندند و من نشنیدم . هزاران و میلیونها و میلیارد هستند . به قفس شان عادت کرده اند .

اما دیگر بس است . رهایشان می کنم .

چقدر باید ظالم باشم که اینهمه سال تحملم کردند . چه صبورانه !

دلشان می خواهد بیرون بروند . رها شوند . بپرند . آواز بخوانند .

پس زنده باد آزادی . آزادی ی ی ی ی ی ؛ آزادی ی ی ی . آزادی ی . آزادی .

دلتان خوش باد پرنده های کوچکم . دلتان شاد .

 

گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی .

به شکوفه ها ؛ به باران

برسان سلام ما را .

.........

............

..............

................ 

.