دکترها گفتند چیزی نیست . اونهم باور کرد . وقتی نگران شد بهش گفتم : دکتر بودم . گفتن چیز مهمی نیست . اما خودم نمیدونم باور کنم یا نه ! ؟  . چند شب پیش یا چند هفته پیش بود ؛ یادم نمیاد . فکر کنم چند هفته پیش بود اگر دروغ نگفته باشم ؛ خون دماغ شدم تو خواب . سرم مدتها پیش شروع کرده بود درد کردن .  رخت و لباس و ملحفه ( ملافه ) و تشک ( د ُشک ) و بالشت ( بالش ) و لحاف ( لاحاف ) ، همه چیز توی سیاه سرخی، غرق خون شده بود و من خواب بودم . خون ِ سیاه  ِ خشک شده . چرا نفهمیده بودم ؟ از خودم پرسیدم : من کی چیزی رو فهمیدم که این دومیش باشه ؟ خنده م گرفت از خودم . همه چی رو ریختم تو لباسشوئی . یادم اومد آب سرد لکه خون ِ خشک رو بهتر پاک میکنه . با آب سرد شستم . پاک شد .

دوستی به م اعتراض کرد که برای تظاهر این کار رو میکنی . سر درد و دکتر و این چیزها منظورش بود . کاش بود و لکه های خون رو می دید . از خودم پرسیدم : مشدی نکنه با مشت زدی دماغتو خون آوردی ؟! یادم اومد از مشت خوردن همیشه می ترسیدم ؛ چه از دیگری ؛ چه از خودم . از بچگی اینجوری بودم  .

 از خون ترسیدم همیشه ؛ بجز یک مورد که جای گفتنش نیست . اون موقع واقعا لذت میبردم از خون . هر قطره ش شاید یک زندگی بود برای کسی و من چه بیهوده هدر دادم . کاش پونصد سی سی خونی که به بیمارستان نمازی شیراز بدهکارم و هنوز بعد از بیست و دو سال هر وقت اسم شیراز رو میشنوم شرمم میشه ، بتونم پس بدم . به خودم قول دادم که  این قرض رو پس بدم . فقط هم در شیراز . میدونم که هر جا خون بدی فرقی نمیکنه . اما اگر آدم جایی باشه که  حتی برای خون دادن باید رنگ موهاش زرد باشه یا چشماش آبی ؛ چیکار میشه کرد ؟! خون خونه دیگه .

 از مریخ که نیومدم !

میمونم ، تا روزی پام دوباره به شیراز برسه . حافظ رو ببینم و فالی بگیرم . یک بار گرفتم فال . گفت : ما زیاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم  . گذری به باغ دلگشا و سعدی داشته باشم با حوض فیروزه ایش و ماهی های قرمز و سکه های حوض نیت اش . باغ ارم و نخلهای بلند قامتش ، اگر هنوز همانقدر ایستاده مانده باشند . شاهچراغ و فِلکه احمدی و گودَربون به شیرازی ( گود ِ عربون =  گود ِ عربها ) دروازه اصفون ( اصفهان ) و سردزک و ...... خیلی جاهای دیگه که یادگارهای دیر آشنایی دارم . چه بوی آشنائی داشت این شهر ! کاش همونجا میموندم . چقدر دلم برای خودم در شیراز تنگ شده . هرم گرمای تابستان و سایه خنک دیواری و گپی با پیر مرد دستفروش و چای تلخ سیاه که میهمانش میشدم هر از چندی . پام رو در آب جوی کنار خیابون میگذاشتم و پیر مرد تعجب میکرد .

می پرسید : چرا اینجا اومدم ؟ جوابی نداشتم بدم  ! شاید میدانست  چرا اینجا ( اونجا = شیراز ) هستم ؛ اما به روی خودش نمیاورد .

میگن شیراز غروبهای بسیار غمگینی داره . این رو حتی از خود شیرازی ها شنیدم .

 اما  این غروبها هیچوقت غمگین نبود برای من .... شاید شیرازی نبودم . اما آدم وقتی دلش گرفته باشه ،حتی از  غروب خورشید هم  لذت میبره . حتی در شیراز . نگاه کردن به غروب خورشید همیشه لذت بخش بوده برام حتی اینجا که هزاران فرسنگ دورتر از شیراز هستم .

دکتر گفت : خطری نیست . رد شده .  شانس آوردی که خون دماغ شدی !

این خون دماغ هم شده درد سر برای آدمهایی مثل من که همه چیز رو به همین راحتی رد میکنه !

از طلا بودن پشیمان گشته ایم ...... مرحمت فرموده ما را مس کنید .

 

 

خدایا حرفهای منو میشنوی ؟

فکر نمیکنم . یادت باشه این آخرین اخطاره ها ! میدونم هرگز تنهام نمیگذاری . اما چرا اینبار حتی رد پایی از تو

 نیست ؛ حتی بر روی شنهای ساحل که منو بدوش کشیدی ؟

 

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید .