رد خاطرات

 

 

رد خاطراتم را می گیرم و می روم به آن دورها . آنجا که حتی آیینه ها گم می شوند و سایه ها کم رنگ و کم رنگ تر .

همان آینه های قدی که خودم را در آنها برانداز می کردم . همان جایی که کلوخ ها زیر پاهای کوچکم خاک می شدند . در میان همان کرتها که ساقه های گندم جان می گرفتند و بالا می آمدند و من در رنگ طلایی شان گم می شدم . همانجایی که دخترکی از بالای تپه می دوید با موهای بلوطی اش که بافته بود وهمان بافتها بر کمرش شلاق می زدند و می آمد تا کتانی های تازه ام را خاکی کند و بخندد . سایه های زیر چشم و دندانهای سفید و چشمهای درشت اش را هنوز می بینم . خوب یادم هست که عاشیق پیر به من می گفت . " یادت باشد که رنگها همیشه بلوطی نمی مانند . سایه ها را آفتاب گم می کند . رنگ طلایی ساقه های گندم در آسیاب سفید می شود . گرد می شود و نان در تنور . عاشیق با تشَر می گفت : مواظب کتانی هایت باش پسر ! "

آخر کتانی هایم نو بودند و دخترک هم می دانست که من لج ام در میآید اگر آنها را لگد کند .

عاشیق پیر چه خوب می دید و چه خوب تر می گفت .

عاشیق ِ پیر وقتی می خواند صدایش در تپه ماهورها می پیچید و گندمها طلایی تر می شدند و من هنوز قدم به همان ساقه های طلایی هم نمی رسید و حسرت میخوردم . اما دخترک دویده بود با همان روسری بنفش اش؛ و صورتش که سرخ شده بود و به روی خودش نمی آورد . دویده بود تا کتانی هایم را خاکی کند و من

لج ام در بیاید؛ و بعد بخندد و بگوید : خوشت آمد ؟! و من عاشیق را نگاه کنم از شرم ؛ که " بخدا من مواظب بودم ، او ناغافل آمد . " بعد عاشیق و دخترک دستم را بگیرند و پرت ام کنند جایی که نه صدایی هست و نه جنبنده ای و نه خیالی ، تپه های شن باشد و گودالهایی که نمی دیدم و با صورت زمین میخوردم و سماجت میکردم و بلند می شدم . آنجا که آسمان و زمین عاشقانه هم را در آغوش می گیرند . میان شنهای داغ کویر که موج برمیدارند و تا چشم کار می کند ماسه است و آسمان و تک و توک شکوفه های خار و گون . و گاهی فقط یک واحه . یک کاریز شاید . یک سراب .

بعد دخترک باز هم بدود ؛ اما اینبار نه برای خاکی کردن کتانی هایم .

دخترک هنوز همان روسری بنفش اش را داشته باشد و صورتش که آفتاب سوخته بود و همان خنده اش؛ و بگوید : " دیدی من از تو جلوتر زدم ! " بعد باز همانطور بخندد . و من پیش خودم بگویم : تو همیشه برنده بودی !  بعد عاشیق صدایش بپیچد در همان خشونت کویر و خم و پیچ تپه ماهورها ؛ و شن تفت خورده خودش را به سر و صورتم بزند که ؛ داغلار قیزی ........ .

بعد ؛ آفتاب در نیامده خودم را کنار یک حوض ببینم پر از ماهی ؛ و عاشیق پیر، که به صورتم آب بزند و من دلکم برای خواهر کوچکم تنگ شود که پنج ماه بیشتر ندارد و زیر ِ آرخلیق ِ پدرم که عاشیق ِ پیر بود پنهان شوم به بهانه سرما ؛ و  گرم شوم . و گرگ و میش را در راه باشیم . 

برای همین است که همیشه دوست داشته ام در گرگ و میش آسمان در جاده باشم .

 

دخترک نیست . عاشیق ِ پیر نیست . گرگ و میش هم نیست . هیچ کدامشان نیستند دیگر . اما یک چیز را هنوز خوب بیاد می آورم .

همان ابرهای خزانی را .......... .

 

 

 

گرفتار ؛ وحشت زده ؛ مبهوت !

 

                              از شعبده زیستن .

به چشم دیدن، به گوش شنیدن، به دست سودن، به بینی بوییدن

                                                               به زبان چشیدن .

به قصد دریافت آنکه زندگی چیست !؟ چه می تواند باشد ؟!

 

گرفتار !

     وحشتزده !

                 مبهوت !  *

 

 

 * شعری از مارکوت بیکل ترجمه احمد شاملو