آبگیرها

 

این روزهای آخر هر جا که آبگیری پیدا میکردم، تند و تند جورابهایم را در میآوردم و پاهایم را به آب

می سپردم . بیاد آنروزها که تنی به آب می زدم .

 

حالا دیگر نه اوتول خان مانده و نه اینکه من حال اتوبوس سواری دارم . تراموا که دیگر جای خودش دارد.

جنگل هم حال و هوایی دارد برای خودش . انگاری که همه جا آتش گرفته . برگها یا زرد هستند یا نارنجی و یا سرخ . از دور که نگاه می کنی ، فکر میکنی در جهنمی . تنها جای شیطان خالی ست! ؛ با همان کلاه بوقی منگوله دارش . و چنگال آتشش که راه را برایت باز کند و خوشامد بگوید . ایکاش جهنم به این زیبایی بود . البته شیاطین در چهره های گونه گون همه جا هستند . همین بیخ گوشمان شاید ! در همان آینه های بی قاب که اینجا و آنجا خودشان را به دیوارها تحمیل میکنند ؛ که به افاضه دوستی باید شکسته شوند!

همین عصری که از خانه زدم بیرون ، سوز زمستان را بر گونه ها و نرمی گوشم حس کردم . عنقریب همین روزها باید یقه ها را بالا کشید و شال گردن پیچید که سینه پهلو امان نبُرد . اگر هم برید که فبه المراد !

باکی نیست ؛ بگذار این زمستان هم بیاید . تابستانش چه چنگی بدل زد که ترس از زمستان دلم را بلرزاند ؟! من کار خودم را میکنم . همه آن زمستانها و بهارها و تابستانها و پاییزها که آمدند ، مگر نرفتند ؟ چه چیزی ماند ؟

در این میان فقط روسیاهی برای ذغال ماند در آتشی که گرم نمی کند دیگر .

آنچه ماند ، خاطره ای بیش نیست.

 

زندگی میماند . من و تو میگذریم . آنچه بر جاست هنوز .

قصه نی و نیستان است ؛

و صمیمیت اینک حرفی ست که کسی می گوید

آنرا با اکراه !

 

* بی  تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم .  

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم .

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید !

باغ صد خاطره خندید .

عطر صد خاطره پیچید .

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم .

............

........................... ،

یادم آید که تو به من گفتی :

........

............

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم .

............

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم !

......

...........

بی تو اما .... به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

* اجرای شعر در بکگراند به همت یکی از دوستان هست که افتخار و اجازه دادند که شعر رو میکس کنم .

سپاس از محبت ایشان .