فرید هم خودش را کشت ؛ همین چند وقت پیش .

رگش را زده بود ؟!

نمیدانم !

چندتا قرص ؟!

این را هم نمیدانم ! باور کنید نمیدانم . نمیخواهم بدانم .

 

اما وقتی زویا بالای سرش رسید ، تن بی جانش در وان حمام کبود شده بود . لبهایش به بنفشی میزد . زویا خودش تعریف کرد همهء اینها را .

 

این رنگ بنفش عجب شوم است گاهی ! حتی گاهی بوی مرگ می دهد .

با اینکه همیشه این رنگ را دوست داشته ام ؛ اما نمیدانم چرا خوش یُمن نبوده برایم .

 

دلکم را درهمین میدان آزادگان به حراج گذاشته ام . همان میدانی که همه آزادند تا هر چه دلشان میخواهد بخرند و بفروشند . همین پایین خانه مان . دو چهارراه پایین تر . همانجا که دلهای مرغوب را سیخی

دوریال هم نمی خرند .خُب ریحان ندارد ؛ نباید هم بخرند . انتظاری هم ندارم دیگر . از هیچکس . آنکه میخرد حتما قدرش را هم میداند .

مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟ من از او پرسیدم : دل ِ خوش سیری چند ؟

  

کسی هرگز قیمت واقعی دلکم را تعیین نکرد . هر که آمد نرخ خودش را گفت . هرگز کسی نگفت دل کوچکت را به یک سلام خشک و خالی میخرم ؛ که قیمت گرانی بود .

خانه و آپارتمان و ماشین و ویلا و مقام و عنوان و ...... را هم می پرداختند ؛ اما چه ارزان می خریدند ؛ که نفروختم .

 

نه !!!! هر دلی صاحبی دارد که خودش قیمت اش را می داند . یک شعر ، یک کلمه ، یک اعتماد . و شاید یک سلام .

 

 

در آغاز هیچ نبود ؛ کلمه بود ؛ و آن کلمه خدا بود .