زلف در قاب منبت
زلف در قاب منبت *
گفتم این زلف بلوطی چو عزیز است مده دست رقیب
گفت این زلف بلند است تو را نیست مگر صبر و شکیب
گفتم آخر چه گناهی ست مرا باز به تکرار بگوی
گفت این معصیتی نیست ؛ مرا نیست به کردار عجیب
گفتمش حُجب و عجَب در پس ِ این کار چه بود ؟
گفت ای بی خبر از حال ِ چو ما ، ملعبهء دست ِ فریب
تو به اندیشه فردا ؛ همه از حال ِ من ات بی خبری
مهلتم نیست دگر ؛ قربت ِ تو باز مرا هست غریب
گفتمش صحبت فردا چه کنی با غم دی
یا که این بی خبری از چه به ما هست قریب
باز گفتیم که از بی خبران ِ همه عالم چو منی
نتوان یافت که ما همچو فرازیم و نشیب
گفت این قاب منبت چو ببینی که براین آینه است
بشکنم باز به یک فرصت و این نیست غریب .
* پ.ن
غزل در وزن رباعی ( لاهول ولا قوت الا بالله )
" آیدین صبوحی"
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۸۵ ساعت 7:24 توسط پرومته
|