نرگسی های بیقرار
نرگسی های بیقرار
انگار همین دیروز بود که نرگسی ها را سفارش دادم . دلهره بی تابم کرده بود که نکند به موقع نرسند .
پیغام و پسغام و اضطراب و نگرانی بود ؛ اما رسیدند .
اما این مدت چه آسان سخت گذشت . شاید حالا دیگر هر گلبرگ شان در لای کتاب کودکی باشد ؛ یا در طاقچه ای خاک بخورد؛ و حداقلش اینکه همان روزها بر سر مزاری در همان خاک و خُل ها به یادگار گذاشته شدند .
اما ایکاش ؛ ایکاش آنروزها آنهمه نگرانی نداشتم . باید میدانستم که گل نرگس عمری طولانی ندارد . اولین نسیم رنگش را خواهد پراند و اضطرابهایم را با خود خواهد برد آنجا که دیگر نشانی از بیقراری نیست . نرگسی ها را دیگر دوست نخواهم داشت .
گلهای نرگس ماندنی نیستند . عمرشان کوتاه است و دلشان بیقرار . طبیعت شان این است
پاییز ها می آیند و بهارها می روند .
........................
ایکاش میدانستم همه اینها را .