آرزوهای بی مورد

 

در گوتنبرگ همیشه باد است و باران .

گاهی دلت می خواهد همین بادها تو را با خودشان ببرند . اما نمی برند . چونکه مثل یک آآآخ ِ سر در گم بر سینه زمین چسبیده ای . سنگینی حضورت حتی خودت را آزار می دهد . دلت می خواهد بادبادک باشی با یک دنبالهء کوچک . دلت می خواهد کودک باشی و دستت را بگیرند و در پارک حیوانات گردش ات بدهند . گاهی دلت برای دوچرخه ات تنگ میشود که آنهمه برایش گریه کردی . دلت می خواهد دو ریال بدهی و دوچرخه سواری یاد بگیری . عصرها منتظر باشی که زنگ مدرسه بخورد و تو خودت را ول کنی توی خیابان که بوی لبوی داغ گیج ات کند . دلت میخواهد در کلاس چهارم درس نخوانی و تجدیدی بیآوری، تا تابستان در کلاس تقویتی بیشتر ببینی اش با آن چشمهای درشت و موهای بلندش که دیگر نمیدانی طلایی بود یا بلوطی . دلت میخواهد هنوز همان جلیقه و دامن قرمز را و همان موهای بلند تا کمر رسیده را در کسی ببینی و عاشقش شوی در یازده سالگی ات . دلت می خواهد هنوز شانزده سالت نشده همه دخترها برایت سر و دست بشکنند ؛ و دلشان غنج برود از اینکه جواب سلام شان را داده ای . دلت می خواهد هنوز  ن. به تو وفادار مانده باشد و از شنیدن اسمت قند در دلش آب شود و حاضر باشد خودش را به خاطر تو از طبقه سوم به پایین پرت کند . دلت می خواهد هنوز دست چپ و راستت را نشناخته عاشق بافتهء مویی شوی که هنوز وقار و متانتش در هیچ کسی نیست . دلت میخواهد که گشتی  ِ امر به معروف و نهی از منکر سر برسد و حاج آقا برایت شلاق حکم کند به جرم اینکه دوست داشته ای و عشق را بجان خریده ای، تا او خبردار نشود .

هنوز دلت می خواهد که طپش شرم ِ اولین سلام را در یک غروب ِ دم کردهء تابستان در رگهایت حس کنی و سه روز  تب کنی . هنوز دلت می خواهد به تته پته بیافتی و خودت را به کوچه علی چپ بزنی . هنوز دلت می خواهد سیگار پشت سیگار روشن کنی و آتش کبریت نوک انگشتت را بسوزاند و تو نفهمی که سوختن چه معنایی دارد . هنوز دلت می خواهد لیوان قهوه روی کی بورد سُر بخورد از دستپاچگی و فریادی در گوشت بپیچد که آخ چی شد ؟

و تو آرام بگویی ؛ هیچ . " همان حکم (حاج آقا !) بود که بر گرده و پشتم نشست . همان بسم الله بود که به یادش نام تو را نوشتم . همان الله اکبر بود که تو را به او سپردم . همان لا اله الا الله بود که تو یادم دادی و ........... همان الا بذکرالله تطمئون القلوب است که  دلم را آرام می کند هنوز ."

 

دلت می خواهد همه مرزها و تابوهایت را بشکنی و بعدا پشیمان شوی . اما دیگر مرز شکنی کافی ست . تابو شکنی اندازه ای دارد .

 

راستی مرز سنت و تابوها را چه کسی تعیین می کند ؟ ما یا دیگران ؟  

     

یکی دوماهی در سال ، تابستان می آید اینجا ؛ آنهم اگر اقبالی باشد و حوصله ای . معمولا کمتر اتفاق می افتد که هم تابستان باشد و هم تو کیفور باشی .

 

همیشهء خدا یک پای بساط لنگ است . حالا که پاییز است و سرما و بوران .

 

هذا شقشه الهدرت . ( کف دهان شتر بود که بیرون پرید )

 

مرد ایمان گول خور بزرگی ست .