باور قدیس

این روزها باورها را چه راحت می شکنیم . درست مثل شاخه خشکی که بر درختی پوسیده خودش را

آویزان نگه داشته .

مثل یک سلام .

مثل بال پروانه ای که از خستگی بر روی انگشتی نشسته .

مثل یک شاخه گل ؛ گل نرگس .

...............

خدایت نگه دارد ای سروش؛ ای زادهء اعجاز .

تو را پسری خواهم داد از ترکه های نسیم زیباتر .

تو را پسری خواهد بود و سه زخم بر سینه .

.....................

نه ، نمی خواهم ببینم اش .

نیست ؛

نه جامی که ش نگه دارد .

نه پرستوئی که ش بنوشد .

یخچهء نوری که بکاهد التهابش را .

نه سرودی خوش و خرمنی از گل .

نیست ؛

نه بلوری که ش به سیم خام درپوشد .

نه ؛ نمی خواهم ببینم اش .

..............

نه ؛

مگویید ، مگویید به تماشایش بنشینم

من ندارم دل فوارهء جوشانی را دیدن

که کنون اندک اندک می گریزد از تن .

.................................

اما صدائی بر نمی آید .

نه بلور و نه آتش ؛

اگر میدان نباشد .

میدان و تنها

میدان های بی حصار .

.................

همین و بس .

 

چه پیش آمده است ؟

به چهره اش بنگرید .