بادبادکم را مواظب باشید
همین امروز را دلم میخواست بادبادک دستم بود و کتانی به پا داشتم . می دویدوم و می دویدم و چشمم به آسمان بود و نخ ِ قرقره . دلم می خواست یکی بود ( الٌا ) الله می داد بادبادک را و من فانوس را
می فرستادم آن بالا بالاها با خیال هایم .
یکی بود که می گفت : مواظب باش زمین نخوری؛ و من از ترس اینکه کتانی هایم را لگد نکند و پس
گردنی نخورم از عاشیق؛ به جرم اینکه : ( کتانی هایت چرا خاکی شده ؟ مگر همین امروز نخریدم
برایت ؟! ) دلم نمی لرزید .
اما ...... ؛ اما دیگر نه از پس گردنی خبری هست ، نه از کتانی و نه ترس از خاکی شدنهایشان ؛ و نه
حتی عاشیق در گوشم زمزمه می کند که:
" کوچهَ لَره سو سَپ میشَم ، یار گلَنده تُوز اُولماسین .
بِ لَه گلسین، بِ لَه گِتسین ؛ آرامیزدا سُوز اُولماسین ، آرامیزدا سُوز اُولماسین " .
چه خوب است بادبادک و فانوس . کتانی هایم چه نو مانده اند . همان پس گردنی ها چه کیفی داشت و
عطر لبوی داغ و آش رشتهء ماه رمضان . چه لذتی داشت اذان ِ موذن زاده و مناجات ِ ذبیحی . آخ
که چه کیفورم امشب من !
همه اشان دیگر خاطره اند و یک خیال که خوش است .
.............
چه کسی کفن را مچاله می کند ؟
آنچه می گویند راست نیست .
اینجا نه کسی می خواند ،
نه کسی به کنجی می گرید
نه مهمیزی زده می شود
نه ماری وحشتزده می گریزد .
اینجا دیگر خواستار چیزی نیستم .
جز چشمانی به فراخی گشوده
برای تماشای این تخت ِ بند تن که امکان آرامیدن ش نیست .
.............
نمی خواهم چهره اش را به دستمالی فرو پوشند
تا به مرگی که در اوست؛ خو کند .
برو ..... به حیابانگ ِ شور انگیز حسرت مخور!
بخُسب !
پرواز کن !
بیارام !
دریا نیز می میرد .
.................
فریاد در باد سایهء سروی بجا می گذارد.
بگذارید در این کشتزار گریه کنم !
در این جهان همه چیزی در هم شکسته.
بجز خاموشی هیچ باقی نمانده است.
بگذارید در این کشتزار گریه کنم !
افق ِ بی روشنایی را جرقه ها به دندان گزیده اند .
به شما گفتم :
بگذارید در این کشتزار گریه کنم !
....................
پنجره مهتابی را بسته ام ؛
چرا که نمی خواهم زاری ها را بشنوم .
با اینهمه
از پس ِ دیوارهای خاکستر؛ هیچ بجز زاری نمی توان شنید .
فرشتگانی که آواز بخوانند انگشت شمارند .
سگانی که بلایند انگشت شمارند!
هزار ساز در کف ِ من می گنجد .
اما زاری سگی سترگ است .
اما زاری فرشته ای سترگ است .
زاری سازی سترگ است .
زاری باد را به سرنیزه زخم میزند ؛
و بجز زاری هیچ نمی توان شنید .