شبح آینه
شبح آینه
این روزها نه مولانا به دادم میرسد نه عطار . نه حافظ و نه خواجه عبدالله انصاری و نه جبران خلیل جبران . فقط کودکیها شادم می کند .
آنچنانم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت .
بدوم تا برسم باز به یک باغ بلور
سر یک گلدسته که پر از نور اقاقی شده است
به گل نرگسی ام باز سلامی بکنم
به همه باز بگویم که شقایق اینجاست
پای هر نارونی باز نمازی بکنم
و به هر د ِشلمهء عشق شوم مست جنون
شبح آینه را باز نگاهی بکنم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۵ ساعت 3:0 توسط پرومته
|