بیتابی سفر

 

چقدر دلم برای سفر تنگ شده . از آن سفرها که دیگر به انتهایش فکر نکنم . بقول دوستی " دلم برای برای یک دو رکعتی مسافرانه تنگ آمده " .

سفر همیشه دلم را میلرزانده . دائم دلهره داشته ام که اگر به انتها برسد چی ؟! دلم برای سفری که پایانی ندارد سخت تنگ است . از آن سفرها که نمیدانی کی راه افتادی و به کجا و چطور خواهی رفت . از آن سفرها که هیچکسی در پایان راه در انتظارت نیست ؛ شال و کلاه می کنی و راه می افتی ؛ هر چه پیش آید خوش آید . با غمی دمساز شو .

یادت هست اولین جمله ای که از من شنیدی و فکر کردی چیزی بارم هست ؛ در مورد سفر بود .

گفتم : " رفتن نه برای رسیدن ، بلکه برای اینجا نماندن " . نقل قول بود ؛ اما مثل بسیاری چیزهای

دیگر که عمق شان را بعدها می فهمم ، نمی دانستم چه می گویم . و تو چند روز بعد خواستی که

دوباره بگویم همین جمله را .

تازه متوجه شده ام که عمق جمله نبود که خواستی دوباره بگویم ؛ بلکه ......  .

دیگر فکر نمی کنم که اشتباه میکنم در مورد قضاوتم . قضاوت در مورد خودم و در مورد دیگران .

 

" وقتی تونستی در مورد خودت قضاوت درستی کنی معلوم میشه یک فرزانه تمام عیاری " .

چه کنم ، فرزانه تمام عیارم خُب .

 

دنبال رد پای کودکی هایم می گردم در این بلبشوی ها و آشوبهای هر روزه . چه بی نشان گم شدند همه شان !

غزلهایم جا مانده آنجا .

خُب مانده که مانده .

اصلا گور پدر هر چه غزل است و قصیده و مثنوی . به جهنم همه نثرهای زیبای شاعرانه و عارفانه و

ادبی .

به دَرَک همه الهام های غیبی شعری نیمه شبانه . به اسفل السافلین همهء فیلمهای فیلسوفانهء عمیق و اومانیستی . لعنت بر همهء کتابها و فیلمها و موسیقی ها و نقاشی ها و مجسمه های خوب دنیا . تُف بر

گور پدر تارکوفسکی . آتش به قبر مادر کیشلوفسکی و گه ِ سگ بر ریش برگمن . جنایت و مکافات به

چه دردم میخورد ؟ هاملت را میخواهم چه کنم ؟ زوربا را نگاه کنم که چه ؟! جان شیفته را دوست ندارم دیگر . آنا کارنینا را برای چه بخوانم ؟ سمفونی پنج بتهوون گوشم را کر میکند . برای چه باید سعی کنم پیکاسو را بفهمم . رمانتیسم و سوررئالیسم و امپرسیونیسم چه رنگی بر زندگی ام زدند بجز بی رنگی ؟!

چه تصویری را نشانم دادند که ندیدم ؟ چه عشقی در دلم آفریدند که من قدرت خلق اش را نداشتم ؟

ایثار چه دردی از من دوا می کند ؟ قرمز و پستچی و مالِنا و سینما پارادیزو و فلینی و اورسون ولز و

کازان و مارلون براندو و لینچ و آلتمن و جیم جارموش و بینوش و مریل استریپ و دونیرو و اَل پاچینو

و شان پن با بیست و یک گرم و همه و همه را میریزم داخل توالت و سیفون را میکشم . همهء اینها

کیلو چند؟ یک پاپاسی هم نمی ارزند . فیلمساز که نمیخواهم بشوم . منتقد هنری شدن را هم گذاشتم

در ِ کوزه و آبش را خوردم . نویسندگی که حتی در مخیله ام نمی گنجد ؛ چون هنوز .. ن  لیسی را یاد

نگرفته ام .

شاعر هم نمی خواهم باشم . ( زن شاعر نشو شاعر فقیره ).

 

نوشتن ، خواندن ، دیدن ، همه اینها خود گول زنک هایی ست که ندانیم دور و برمان چه می گذرد .

اما بادهء کهن از اسماعیل فصیح را نگه میدارم . دوستش دارم این اثر را با همهء سادگی و

بی ادعایی هایش .

 

به کجا چنین شتابان

گون از نسیم پرسید

..........

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم .

سفرت بخیر اما

تو و دوستی خدا را

..............              .

 

راستی !   

کسی خبر دارد که معنی این بیت چیست؟

" ای بی خبر از سوخته و سوختنی / عشق آمدنی بود نه آموختنی " .